ايتان خاموش نگردد. همانا مثل شما مثل زنى است كه رشته خويش را پس از خوب بافتن ،
پنبه نمايد. شما سوگندهاى خود را دست آويز فساد، در ميان خويش قرار داديد.
((هان ! آگاه باشيد! چه بد است آن بار گناهى كه بر دوش ‍ گرفته ايد.
و عار شديد ننگى كه هيچ گاه لكه آن از دامن خود نتوانيد شست و چگونه مى توانيد اين ننگ را بشوييد كه نواده خاتم پيامبران و معدن رسالت را كشتيد، در حالى كه او مرجع رفع اختلافها و راهنماى زندگى تان بود و سرور و سالار جوانان اهل بهشت . گناهى بس ‍ بزرگ و كارى بسيار شوم مرتكب شده ايد.
((آيا تعجب مى كنيد اگر آسمان خون ببارد؟ آگاه باشيد كه چه بد و زشت بود آنچه نفستان به شما فرمان داد كه هم خدا را بر شما خشمگين نمود و هم در عذاب جاودانه خواهيد بود.
((آيا مى دانيد كه كدام جگرى را شكافتيد؟ و چه خونى را ريختيد؟ و كدام پرده نشينانى را از پرده بيرون كشيديد؟ كارى بس ‍ زشت و منكر مرتكب شديد كه نزديك است آسمان ها از هول آن فرو ريزند و زمين بشكافد و كوه ها از هم متلاشى گردند.))(141)

خطابه زينب (س ) در دار الاماره ابن زياد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زينب كبرى (س ) نه تنها با مردم كوفه سخن گفت و آنان را بر كار زشتى كه مرتكب شده بودند ملامت و عتاب كرد، كه در دارالاماره ((ابن زياد)) نيز چنان نيرومندانه ايستاد و سخن پرخاشگرانه گفت و آن پليد را كه سرمست پيروزى (پندارى ) بود، حقير و كوچك شمرد كه توان سخن گفتن را از او گرفت .
ابن زياد براى اينكه زينب كبرى (س ) را كوچك بشمارد، رو به آن حضرت كرده و گفت : خداى را شكر، كه شما را رسوا نمود و مردان شما را كشت و وحى و اخبارتان را دروغ گردانيد!!
زينب (س )، اين مرد آفرين روزگار، بى آنكه هيبت مجلس در روح بلندش كوچك ترين تاءثيرى گذارد، با نگاهى تحقيرآميز، در پاسخ فرمود:
((الحمد لله الذى كرمنا بنبيه و طهرنا من الرجس تطهيرا. انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا. ثكلتك امك يا ابن مرجانة ))؛ حمد و سپاس خدا را كه ما را به وسيله پيامبرش گرامى داشت و از هر پليدى و آلودگى پاك و مبرا ساخت و همانا شخص ‍ تبه كار رسوا مى شود و بدكار دروغ مى گويد و او غير از ماست مادرت به عزايت بنشيند، اى فرزند مرجانه !))
عبيدالله در حالى كه از خشم ، رگ هاى گردنش پر از خون شده بود، با مسخره گفت : چگونه ديدى كار خدا را درباره برادرت و خاندانت ؟
زينب (س ) با همان بى اعتنايى فرمود:
((ما راءيت الا جميلا اولئك قوم كتب الله عليهم القتل فبرزو و الى مضاجعهم و سيجمع الله بينك و بينهم فتختصمون عنده فانظر لمن الفلج يابن مرجانة ))؛ هر چه ديدم (چون در راه خدا بود) زيبايى و خير بوده است .
آنان گروهى بودند كه خداوند كشته شدن را بر آنها نوشته بود و از اين روى (مردانه ) به قتلگاه خويش شتافتند و زود است كه خداوند تو و آنها را در يك جا جمع كند و در پيشگاه او محاكمه شويد، تا معلوم شود حق با كيست اى پسر مرجانه !))(142)

دفاع از امام سجاد (ع ) در مجلس ابن زياد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام سجاد(ع ) را در برابر ابن زياد آوردند. پرسيد: تو كيستى ؟ فرمود: من على بن الحسينم . گفت : على بن الحسين كه در پيكار با ما كشته شد و خدا او را از پاى در آورد. فرمود: آن شير بيشه شجاعت كه شربت شهادت نوشيد برادر من على (ع ) بود كه او را بر خلاف انتظار تو مردم شهيد كردند نه خدا. پسر زياد گفت : چنان نيست كه مى گويى ، بلكه خدا او را كشت . امام سجاد (ع ) اين آيه را تلاوت فرمود كه مردمان را در هنگام فرا رسيدن مرگشان مى ميراند. پسر زياد خشمگين شده و گفت : شگفتا هنوز آن جراءت و توانايى در تو باقى مانده كه پاسخ مرا بدهى و گفته مرا زير پا اندازى . اينك بياييد او را برده و گردن بزنيد.
زينب (س ) بى تاب شده خود را به دامن سيد سجاد انداخته ، پسر مرجانه را مخاطب قرار داد و فرمود: آن همه خونها كه از نما ريختى ، هنوز كاسه انتقام تو را لبريز نكرده و آرام نگرفته كه باز هم مى خواهى گرگ وار خون ما را بياشامى ؟
آن گاه دست به گردن سيد سجاد درآورده فرمود: سوگند به خدا دست از يادگار برادر بر نمى دارم و از او جدا نمى شوم و اگر مى خواهى او را به قتل آورى مرا هم با او بكش .
مرا با او بكش تا هر دو باهم
شويم آسوده از اين محنت و غم
پسر زياد، نگاه عجيبى به عمه و برادرزاده نموده و گفت : شگفت از خويشاوندى و مهر پيوندى ! سوگند به خدا خيال مى كنم زينب دوست مى دارد هر گاه قرار شود برادرزاده او را بكشم ، او را هم با وى به قتل برسانم . آن گاه دستور داد دست از او برداريد و بيمارى و ناتوانى براى بيچارگى او كافى است .(143)

آيينه عفاف در مجلس ابن زياد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
اسيران آل پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به مجلس ‍ پسر زياد وارد كردند. در ميان اسيران ، زينب كبرى يا آيينه عفت و پاكدامنى و فصاحت على (ع ) كه سخت اندوهناك بود و كهنه ترين جامه ها را پوشيده بود، به طور ناشناس در يك طرف مجلس قرار گرفت و كنيزان اطرافش را احاطه كردند.
ابن زياد پرسيد: اين زدن كه از برابر ما گذشت بو در يك طرف مجلس قرار گرفت و زنان اطراف او را گرفتند كيست ؟
زينب (س ) پاسخ او را نداد.
پسر زياد بار ديگر همان سؤ ال را مكرر كرد. يكى از كنيزان او را معرفى كرده و گفت : اين زن ، يادگار زهرا دختر رسول خداست .
ابن زاد كه او را شناخته ، مخاطب ساخته و گفت : ستايش خدا را كه شما را رسوا كرد و از دم تيغ گذرانيد و دروغ شما را آشكار نمود.
زينب (س )، در اين جا طاقت نياورده و فرمود: ستايش خدا را كه ما را به بركت پيمبر بزرگوارش گرامى داشته و از پليدى پاك و پاكيزه نموده و همانا آدم بدكار رسوا مى شد و دروغ مى گويد و او هم غير از ماست .
پسر زياد پرسيد: چگونه يافتى كارى كه خدا با خاندان تو به انجام آورد؟
زينب (س ) فرمود: خداى متعال كشتن در راه خودش را براى آنان مقدر فرموده بود و آنها به طورى كه او اراده كرده بود كشته شدند و به آرامگاههاى هميشگى خود رهسپار شدند و به زودى خدا ميان تو و ايشان گرد خواهد آورد و در پيشگاه داد او حجت خواهند كرد و با شما دشمنى خواهند نمود.
از اين سخنان كه بر خلاف انتظار پسر زياد بود و نمى خواست در چنان محفلى با اين گونه سخنان رو به رو شود، آتش خشمش شعله ور شد و خواست او را سياست كند.
عمروبن حرث به شفاعت برخاسته ، اظهار داشت : اى پسر زياد، گوينده اين سخنان زن است و زن را نمى توان در برابر گفته هايش ‍ مؤ اخذه كرد و از او خرده گيرى نمود.
نمى شايد زنان را سخت گفتن
به بد گفتن جزاى بد شنفتن
پسر زياد كه پاسخ صحيحى نداشت ، دهان نحس خود را گشوده و گفت : خداى متعال دل مرا از كشتن سركشان و عاصيان خاندان تو شفا داد.
زينب (س ) از شنيدن اين گفته سخت ناراحت شد، چنان كه سراپاى او را آتش زد و شروع كرد به گريستن و فرمود:
اى بى حيا! به جان خودم سوگند، بزرگ مرا شهيد كردى و پرده عزت و آرزوى مرا دريدى و شاخه بارور مرا جدا نمودى و اصل مرا از بن برانداختى و هر گاه از چنين امر خيرى كه اساس آسمان و زمين را به لرزه 