در آورد شفا پيدا كردى ، چنان است كه مى گويى شفا يافته .
پسر زياد كه اين بار هم با سخنان درشت و در عين حال اندوه آور رو به رو شد، گفت : اين زن سخن پرداز است و پدر او هم سراينده سخن پردازى بود.
زينب (س ) فرمود: زن را با سخن پردازى چه مناسبت ! من علاوه بر اين ماءموريت ، كار ديگرى دارم كه بايد به انجام آن بپردازم :
زنان با با سخن سنجى چه كار است
مرا اين سان سخن گفتن شعار است
ليكن بى حيايى و خونريزى تو كار مرا به جايى رسانيد كه بايد آتش درونى خود را بدين وسيله خاموش بسازم .(144)

خطابه زينب (س ) در مجلس يزيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زينب (س ) پس از ورود به شام و حضور در مجلس يزيد، با سخنان على گونه اش چنان يزيد را رسوا كرد و او را به گريه واداشت كه توان پاسخ گويى از او سلب شد.
زينب در مجلس شام خطاب به يزيد كرده و فرمود:
((افسوس كه ناچار به گفت و گو با تو هستم ، و گرنه من تو را كوچك تر و حقيرتر از اين مى دانم كه با تو سخن گويم ...قسم به خدا كه جز از خدا ترسى ندارم و جز به او نزد كسى شكايت نمى برم ...هر مكر و خدعه اى دارى به كارگير و هر تلاشى دارى بكن و هر چه مى توانى با ما دشمنى نما؛ ولى بدان ، به خدا سوگند نمى توانى ياد ما را محو كنى و ذكر اهل بيت را از بين ببرى .))
آن گاه سخنانى كوتاه رد و بدل مى شود و پس از اين كه تمام حاضران با شگفتى و تعجب ، اين همه شجاعت را ملاحظه مى كنند، حضرت زينب (س ) خطبه اش را شروع مى كند كه بخش هايى از آن را نقل مى كنيم :
((اى يزيد! آيا پنداشتى كه چون بر ماس سخت گرفتى و اطراف زمين و آفاق آسمان را بر ما تنگ نمودى و ما را مانند اسيران به اين طرف و آن طرف كشاندى ، اكنون ما در نزد خدا خوار گشته ايم و يا تو را در نزد او قرب و منزلتى است ؟!...
بدان كه اگر خدا به تو مهلتى داده است ، براى اين است كه مى فرمايد: ((و لا يحسبن الّذين كفروا انّما نملى لهم خير الانفسهم ، انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين ))(145) كافران هرگز نپندارند كه اگر به آنها مهلتى داديم به سود آنان است ، چرا كه ما به آنها مهلت مى دهيم تا بيشتر گناه كنند و آن پس عذابى خوار كننده بر ايشان خواهد بود.
((آيا اين از عدالت است ، اى فرزند آزاد شدگان ! كه دختران و كنيزانت را در پس پرده نگه دارى و دختران رسول خدا را مانند اسيران به هرسو بگردانى ؟!
((آيا باز آرزو مى كنى كه اى كاش پيرمردان ، كه در بدر كشته شدند، امروز را شاهد بودند؟! بى آنكه خود را گنه كار بشمارى يا گناهت را سنگين بدانى ...
((اى يزيد! به خدا قسم تو جز پوست خود نشكافتى و جز گوشت بدن خود قطع نكردى و خواه ناخواه به زودى نزد رسول خدا (ص ) باز خواهى گشت و اهل بيت (ع ) و پاره هاى تنش را نزد او در ((حظيرة القدس )) خواهى يافت ؛ همان روز كه خداوند پراكندگى آنان را به اجتماع مبدل گرداند. ((و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند رهم يرزقون ))(146)؛ هرگز نپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شده اند مردگانند، بلكه زنده اند و نزد پروردگارشان روزى مى يابند.
((و به زودى تو، و آن كس كه تو را به اين مقام رسانيد و بر گردن مؤ منان مسلط كرد، خواهيد دانست كدام يك از ما بدكارتر و از نظر نيرو، ضعيف تريم ؛ در آن روزى كه داور خداست و دشمن طرف مقابل تو، جد ماست و اعضاى بدنت عليه تو گواهى خواهند داد...در آن هنگام كه تو جز به اعمالى كه از پيش فرستاده اى دسترسى نخواهى داشت ، به پسر مرجانه پناه مى برى و او نيز به تو پناه مى برد، در حالى كه ناتوانى و پريشانى خود و همكاران و يارانت را در برابر ميزان عدل الهى خواهى ديد. آن گاه در مى يابى كه بهترين توشه اى كه براى خود اندوخته اى ، كشتن ذريه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى باشد!!))
يزيد از شنيدن اين سخنان ، كه چون نيزه اى بر قلبش وارد شده بود، از وحشت و تاءثر بر خود مى لرزيد و توانايى پاسخ گفتن نداشت . ناچار روى را از زينب (س ) بگردانيد.
پس از چندى كه حضرت سجاد (ع ) نيز سخنانى به او فرمود، شروع كرد به ناسزا و لعنت بر ابن مرجانه فرستادن ، تا اينكه شايد خودش را از آن مهلكه نجات دهد! سپس دستور داد تا اهل بيت را با كمال احترام !
به مدينه برگردانند.(147)

نفرين زينب (س ) در مجلس يزيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از كتاب مقتل ابن عصفور (متوفى سال 666 يا 669) است ، اينكه يكى از بى خردان پست فرومايه در مجلس يزيد (خدا او را لعنت نموده از رحمتش دور گرداند) گفت : حسين در گروهى از اصحاب و ياران و خويشان و كسانش (به كربلا) آمد، پس ما برايشان هجوم و تاخت و تاز نموديم و برخى از آنان به برخى پناه مى برد و ساعتى نگذشت مگر آنكه همه آنها را كشتيم .
پس صديقه صغرى زينب كبرى (س ) فرمود:
مادرها تو را از دست دهند و گم گردانند(در سوگ تو نشينند) اس ‍ بسيار دروغگو! محققا شمشير برادرم حسين ، خانه اى را در كوفه (بر اثر كشتن كسى از اهل آن ) ترك نكرده و رها ننموده ، مگر آنكه در آن خانه مرد گريان و زن گريه كننده و مرد زارى و شيون كن و زن زارى و شيون كننده است . (148)

فرياد زينب (س ) در مجلس يزيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
وقتى اسيران را وارد مجلس يزيد (حرام زاده ) كردند، حضرت امام زين العابدين (ع ) خطاب به يزيد فرمود: اى يزيد، اگر جد ما، ما را به اين حالت ديده و از تو مى پرسيد كه عترت مرا چرا به اين حال به مجلس حاضر كرده اى ، چه در جواب مى گفتى ؟!
يزيد چون اين سخن بشنيد، امر كرد كه غل و قيدها را از پيكر او برداشتند و اذن داد كه زنان بنشينند و به روايتى سوهانى خواست و به دست خودش با آن سوهان آهنى را كه بر گردن امام سجاد (ع ) بود بريد و گفت : مى خواهم كه كسى ديگر را بر تو منتى نباشد. سپس دستور داد تا طشت طلايى حاضر كردند و سر امام حسين (ع ) را در آن گذاشتند.
پس چون زينب (س ) يزيد را ديد كه چنين كرد، فرياد ((يا حسيناه ، يا حبيب رسول الله )) برآورد و گفت : يا اباعبدالله ، گران است بر ما كه تو را به اين حال ببينم و گران است بر تو كه ما را به اين حالت مشاهده نمايى .
پس از سخنان زينب (س ) دست دراز كرد و روپوش را از سر برداشت ، ناگاه نورى از آن ساطع شد و به آسمان بلند شد و همه حاضران را مدهوش ساخت . نيز به روايتى ، آن لبها حركت كرده و شروع به خواندن قرآن نمود و گويا اين آيه شريفه را خواند: ((و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون )).(149)
يزيد چون ديد رسوا مى شود و خواست امر را بر حضار مشتبه سازد، چوب خيزرانى را كه در دست داشت بر لب و دندان امام حسين (ع ) زد.(150)

دفاع از دختر امام حسين (ع ) در مجلس يزيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
فاطمه دختر امام حسين (ع ) مى فرمايد: هنگامى كه ما را با آن وضع رقت بار وارد مجلس يزيد نمودند، يزيد از مشاهده حال ما متاءثر شد. همان وقت يكى از شامى ها كه آدمى سرخ گون بود، چشمش ‍ به من كه دخترى زيبا چهره بودم افتاد. به يزيد گفت : چقدر مناسب است اين كنيزك را به من ببخشايى . موى بر اندام من راست شد و لرزه سراپاى مرا فرا گرفت و خيال كردم چنين واقعه هم بايد اتفاق بيفتد، بى تابانه جامه 