 به راه افتاد(158)

اگر زينب (س ) نبود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
استاد توفيق ابوعلم ، رئيس هياءت مديره مسجد نفيسه خاتون و معاون اول وزارت دادگسترى مصر در كتاب ((فاطمه زهرا)) درباره زينب (س ) مى نويسد:
((هر كس تاريخ زندگانى و مبارزات عقيله بنى هاشم ، زينب ، را به دقت بررسى كند، با ما هم عقيده خواهد شد كه نهضتى كه حسين (ع ) عليه كفر و ارتداد بر پا كرد، اگر زينب نمى بود و وظايف سنگين خود را پس از شهادت برادر انجام نمى داد و زمام امر را در مراحل اسارت خانواده پيغمبر در دست نمى گرفت اين چنين سامان نمى يافت و آن رستاخيز خونين به چنين نتيجه مطلوب نمى رسيد.
آرى خلود و جاودانگى نهضت حسينى تنها در گرو همت عالى اين بانوى بزرگ است كه در واقع حلقه اتصال و پيوند آن فاجعه بلا با قرون و نسلهاى آينده شده است .
يزيد امر را بر مردم مشتبه ساخته و وارونه جلوه داده بود. او چنين وانمود مى كرد كه لشكرى كه به كارزار كربلا اعزام داشته ، براى قلع و قمع گروهى از خوارج عراق است و آن سرها كه حضورش ‍ آوردند سرگردنكشان و شكنندگان عصاى مسلمين است ، ليكن در همين اوضاع و احوال بود كه زينب دهان خونين به سخن گشود و مدرم كوفه و شام را از حقيقت حال آگاه ساخت و به آنان اعلام كرد كه اينك خود و اين زنانى را كه از كربلا تا شام در اسارت آورده اند، جز دختران و خاندان رسول خدا (ص ) نيستند و با اين كار ننگ و رسوايى اين جرم فجيع را بر دامان پليد يزيد و يارانش ‍ ثابت و جاودانه كرد.
زينب (س ) ضمن سخنان بليغى كه در كوفه و شام در مجلس يزيد ايراد كرد پرده از روى كار كنار زد و افكار خفته و بى خبر را بيدارى و هوشيارى داد و حقيقت را كه يزيد و يارانش بيهوده مى كوشيدند تا از ديده و انديشه مسلمين پنهان كنند و بر آن جنايت هولناك پرده اشتباه افكنند بر ملا و آشكار ساخت .
آرى ، زينب تنها كسى بود كه مسئوليت نگاهدارى عيال و اولاد حسين و ياران او را به عهده گرفت تا آن گاه كه ايشان را از اين سفر پر مخاطره به مدينه باز گردانيد)).(159)

آرزوى ديدن زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از بحر المصائب نقل مى كنند كه در خرابه شام هيجده صغير و صغيره در ميان اسيران بود كه به آلام و اسقام مبتلا، و هر بامداد و شامگاه از جناب زينب (س ) آب و نان طلب مى كردند و از گرسنگى و تشنگى شكايت مى نمودند.
يك روز يكى از اطفال طلب آب نمود. زنى از اهل شام فورا جام آبى حاضر نمود و به عليا مخدره زينب (س ) عرض كرد: اى اسير، تو را به خدا قسم مى دهم كه رخصت فرمايى من اين طفل را به دست خويش آب دهم ، ((لاءن رعاية الايتام يوجب قضاء الحوائج و حصول المرام )) شايد خداى تعالى حاجت مرا بر آورد.
عليا مخدره فرمود: حاجت تو چيست و مطلوب تو كيست ؟
عرض كرد: من از خدمتكاران فاطمه زهرا (س ) بودم ، انقلاب روزگار به اين ديارم افكند. مدتى دراز است كه از اهل بيت اطهار (ع ) خبرى ندارم و بسيار مشتاقم كه يك مرتبه ديگر خدمت خاتون خود عليا مخدره زينب (س ) برسم و مولاى خود امام حسين (ع ) را زيارت كنم .شايد خداوند متعال به دعاى اين طفل حاجت مرا بر آورد و بار ديگر ديده مرا به جمال ايشان روشن بفرمايد و بقيه عمر را به خدمت ايشان سپرى كنم .
زينب (س ) چون اين سخن را شنيد ناله از دل و آه سرد از سينه بر كشيد و گفت : اى امة الله ، حاجت تو برآورده شد. من دختر اميرالمؤ منينم ، و اين نيز سر حسين است كه بر درب خانه يزيد آويخته است .
آن زن با شنيدن اين مطلب ، همانند شخص صاعقه زده مدتى خيره خيره به عليا مخدره زينب نظر كرد و سپس ناگهان نعره اى زد و بى هوش بر روى زمين بيفتاد. چون به هوش آمد چنان نعره ((واحسيناه ، واسيداه ، وا اماماه ، واغريباه ، واقتيل اولاد على )) از جگر بر كشيد كه آسمان و زمين را منقلب كرد.(160)

قصه زنى كه نذر كرد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نيز در بحر المصائب مى خوانيم : يك روز زنى طبقى از طعام آورد و در نزد عليا مخدره گذارد. آن عليا مخدره فرمود: اين چه طعامى است ؟ مگر نمى دانى كه صدقه بر ما حرام است ؟ عرض كرد: اى زن اسير، به خدا قسم صدقه نيست ، بلكه نذرى است كه بر من لازم است و براى هر غريب و اسير مى برم . حضرت زينب (س ) فرمود اين عهد و نذر چيست ؟ عرض كرد: من در ايام كودكى در مدينه رسول خدا (ص ) بودم و در آنجا به مرضى دچار شدم كه اطبا از معالجه آن عاجز آمدند. چون پدر و مادرم از دوستان اهل بيت بودند براى استشفا مرا به دارالشفاى اميرالمؤ منين (ع ) بردند و از بتول عذرا فاطمه زهرا(س ) طلب شفا نمودند. در آن حال حضرت حسين (ع ) نمودار شد. اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اى فرزند، دست بر سر اين دختر بگذار و از خداوند شفاى اين دختر را بخواه ! پس ‍ دست بر سر من گذاشت و من در همان حال شفا يافتم و از بركت مولايم حسين (ع ) تاكنون مرضى در خود نيافتم . پس از آن ، گردش ‍ ليل و نهار مرا به اين ديار افكند و از ملاقات مواليان خود محروم ساخت . لذا بر خود لازم كردم و نذر نمودم كه هر گاه اسير و غريبى را ببينم ، چندان كه مرا ممكن مى شود براى سلامتى آقايم حسين (ع ) به آنها احسان كنم ، باشد كه يك مرتبه ديگر به زيارت ايشان نايل بشوم و جمال ايشان را زيارت كنم .
آن زن چون سخن را بدين جا رسانيد، عليا مخدره زينب (س ) صيحه از دل بر كشيد و فرمود: يا امة الله ، همين قدر بدان كه نذرت تمام و كارت به انجام رسيد و از حالت انتظار بيرون آمدى . همانا من زينب دختر اميرالمؤ منينم و اين اسيران ، اهل بيت رسول خداوند مبين هستند و اين هم سر حسين (ع ) است كه بر در خانه يزيد منصوب است .
آن زن صالحه از شنيدن اين كلام جانسوز، فرياد ناله بر آورد و مدتى از خود بيخود شد. چون به هوش آمد خود را بر روى دست و پاى ايشان انداخت و همى بوسيد و خروشيد و ناله ((واسيداه ، وااماماه و واغريباه )) به گنبد دوار رسانيد و چنان شور و آشوب بر آورد كه گفتى واقعه كربلا نمودار شده است . سپس در بقيه عمر خود از ناله و گريه بر حضرت سيدالشهداء (ع ) ساكت نشد تا به جوار حق پيوست (161)

زن يزيد به خرابه شام مى آيد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زن يزيد كه سالهاى پيش در خانه عبدالله بن جعفر زير دست عليا مخدره زينب (س ) كاملا تربيت شده بود، روزگار او را به شام خراب انداخته و از جايى خبر ندارد. يك وقت بر سر زبانها افتاد كه جماعتى از اسيران خارجى به شام آمده اند. اين زن از يزيد درخواست كرد به ديدار آنها برود يزيد گفت شب برو.
چون شب فرا رسيد، فرمان كرد تا كرسيى در خانه نصب كردند. بر كرسى قرار گرفت و حال رقت بار آن اسيران او را كاملا متاءثر گردانيد سؤ ال كرد: بزرگ شما كيست ؟ عليا مخدره را نشان دادند. گفت : اى زن اسير، شما از اهل كدام دياريد؟ فرمود: از اهل مدينه . آن زد گفت عرب همه شهرها را مدينه گويد؛ شما از كدام مدينه هستيد؟ فرمود: از مدينه رسول خدا (ص ) آن زن از كرسى فرود آمد و به روى خاك نشست . على مخدره سبب سؤ ال كرد، گفت : به پاس احترام مدينه رسول خدا (ص ) اى زن اسير، تو را به خدا قسم مى دهم آيا هيچ در محله بنى هاش