 آمد و شد داشته اى ؟ عليا مخدره فرمود: من در محله بنى هاشم بزرگ شده ام . آن زن گفت : اى زن اسير، قلب مرا مضطرب كردى . تو را به خدا قسم مى دهم ، آيا هيچ در خانه آقايم اميرالمؤ منين (ع ) عبور نموده و هيچ بى بى من عليا مخدره زينب (س ) را زيارت كرده اى ؟ حضرت زينب (س ) ديگر نتوانست خوددارى بنمايد، صداى شيون او بلند شد فرمود: حق دارى زينب را نمى شناسى ، من زينبم !

 
بگفت اى زن ، زدى آتش به جانم 	كلامت سوخت مغز استخوانم
اگر تو زينبى ، پس كو حسينت 	اگر تو زينبى كو نور عينت
بگفتا تشنه او را سر بريدند 	به دشت كربلا در خون كشيدند
جوانانش به مثل شاخ ريحان 	مقطع گشته چون اوراق قرآن
چه گويم من ز عباس دلاور 	كه دست او جدا كردند ز پيكر
هم عبدالله و عون و جعفرش را 	به خاك و خون كشيدند اكبرش را
دريغ از قاسم نو كد خدايش 	كه از خون گشته رنگين دست و پايش
ز فرعون و زنمرود و ز شداد 	ندارد اين چنين ظلمى كسى ياد
كه تير كين زند بر شير خواره 	كند حلقوم او را پاره پاره
زدند آتش به خرگاه حسينى 	به غارت رفت اموال حسينى
مرا آخر زسر معجر كشيدند 	تن بيمار را در غل كشيدند
حكايت گر ز شام و كوفه دارم 	رسد گفتار تا روز شمارم

زينب بزرگ (س ) فرمود: از زن ، از حسين پرسش مى كنى ؟! اين سر كه در خانه يزيد منصوب است از آن حسين است . آن زن از استماع اين كلمات دنيا در نظرش تيره و تار گرديد و آتش در دلش ‍ افتاد. مانند شخص ديوانه ، نعره زنان ، بى حجاب ، با گيسوان پريشان ، سر و پاى برهنه به بارگاه يزيد دويد. فرياد زد: اى پسر معاويه ((راءس ابن بنت رسول الله منصوب على باب دارى ))؛ سر پسر دختر پيغمبر (ص ) را در خانه من نصب كرده اى با اينكه وديعه رسول خداست ، ((واحسيناه ، واغريباه ، وامظلوماه ، واقتيل اولاد الادعياء، والله يعز على رسول الله و على اميرالمؤ منين )).
يزيد يك باره دست و پاى خود را گم كرد، ديد فرزندان و غلامان و حتى عيالات او بر او شوريدند. از آن پس چنان دنيا بر او تنگ شد و زندگى بر او ناگوار افتاد كه مى رفت در خانه تاريك و لطمه به صورت مى زد و مى گفت : ((ما لى و لحسين بن على )). لذا چاره اى جز اين نديد كه خط سير خود را نسبت به اهل بيت عوض ‍ كند، لذا به عيال خود گفت : برو آنان را از خرابه به منزلى نيكو ببر. آن زن به سرعت ، با چشم گريان شيون كنان ، آمد زير بغل عليا مخدره زينب (س ) را گرفت و گفت : اى سيده من ، كاش از هر دو چشم كور مى شدم و تو را به اين حال نمى ديدم . اهل بيت (ع ) را برداشت و به خانه برد و فرياد كشيد: اى زنان مروانيه ، اى بنات سفيانيه ، مبادا ديگر خنده كنيد! مبادا ديگر شادى بكنيد! به خدا قسم اينها خارجى نيستند، اين جماعت اسيران ذريه رسول خدا و فرزندان فاطمه زهرا و على مرتضى على (ع ) و آل يس و طه مى باشند.(162)

تهيه غذا براى كودكان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام سجاد (ع ) فرمود: هنگامى كه ما را در خرابه شام قرار دادند، در آنجا انواع رنجها را بر ما روا داشتند. روزى ديدم عمه ام ، حضرت زينب (س )، ديگى بر روى آتش نهاده است ، گفتم : عمه جان اين ديگ چيست ؟ فرمود: كودكان گرسنه اند، خواستم به آنها وانمود نمايم كه برايشان غذا مى پزم و بدين وسيله آنان را خاموش سازم !
و نيز نقل شده است : آنها مكر آب و نان از حضرت زينب (س ) طلب مى كردند، حتى بعضى از زنان شام ترحم كرده براى آنها آب و غذا مى آوردند(163)

زنى به نام حميده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نقل شده است كه وقتى اسيران وارد شام شدند، مردم به تماشاى آنها رفتند. بانويى هاشمى به نام حميده بوده كه پسرش (سعد) و كنيزش (رميثه ) جهت تماشا از خانه بيرون رفته بودند، وقتى كه سعد و رميثه از قضايا آگاه شدند برگشته و به ناله و سوگوارى پرداختند، حميده سراسيمه نزد آنها دويد، شنيد پسرش مى گويد: با خدايا، چگونه بنالم و نگويم با اينكه سر مبارك امامم را بر نيزه دشمن ديدم و رميثه مى گويد: چگونه نگويم در حالى كه بانوان سلطان حجاز بر شتران بى جهاز، با ناله ((واحيناه ، واغربتا)) هم آواز ديدم !
حميده از شنيدن اين كلمات نقش بر زمين شد و از هوش رفت ، وقتى كه به خود آمد با سر و پاى برهنه ، از خانه بيرون شد، چشمش ‍ به زينب كبرى افتاد خود را بر زمين زد و فرياد بر آورد: اى دختر على مرتضى ! كاش كور شده بودم و تو را اسير نمى ديدم . برادرت كجاست كه تو را با اين وضع به شام آوردند؟ آن بانو با چشم گريان اشاره كرد به سر منور امام حسين كه بالاى نيزه بود.
وقتى حميده سر منور امام حسين (ع ) را ديد چنان فرياد و ((واحسيناه )) از دل پر درد بر آورد كه از هوش رفت تا تماشاچيان دورش را گرفتند! سعد و رميثه موى كنان بالاى سرش ‍ آمده و خروش برآوردند: حميده از دنيا رفت . سعد و رميثه نيز قالب تهى كرده و هر سه به خدمت آقاى شان حسين رسيدند.

ما در اينجا غريبيم !

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نزديك غروب آفتاب كه مى شد، مردم دمشق ، دست كودكان خويش را مى گرفتند و به تماشاى بچه هاى امام حسين (ع ) مى آمدند. و پس از آن راهى خانه مى گشتند. روزى رقيه با ديدگان حسرت بار به آن جمع نگاه كرد. ناله اى دردناك از دل برآورد و روى به عمه اش زينب (س ) نمود و گفت : اى عمه ! اينها به كجا مى روند؟ حضرت زينب (س ) فرمود: اى نور چشمم ! اينها رهسپار خانه و كاشانه خود هستند. رقيه گفت : عمه جان ! مگر ما خانه نداريم ؟! زينب (س ) فرمود: نه ! ما در اينجا غريبيم و خانه نداريم . خانه ما در مدينه است . با شنيدن اين سخن صداى ناله و گريه رقيه بلند شد و فرياد زد: ((واغربتاه ، واذلتاه ، و اكربتاه )) اه از غريبى ، واى از محنت و زارى ما(164)

زينب (س ) و آرام كردن رقيه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
سختى هاى خرابه ، حضرت رقيه را بسيار ناراحت كرده بود. يكسره بهانه بابا مى گرفت و به عمه اش زينب (س ) مى گفت : بابايم كجاست ؟ عمه اش براى اينكه رقيه را آرام كند، به او مى گفت : پدرت به سفر رفته است .
شبى در خرابه شام ، رقيه از اين گوشه به آن گوشه مى رفت ، ناله مى زد، بهانه مى گرفت ، گاه خشتى بر مى داشت و زير سر مى گذاشت ، گاه بهانه خانه و كاشانه مى گرفت و يا بابا، بابا مى زد. زينب (س ) آن نازدانه را به دامن گرفت تا او را آرام كند. و رقيه در بغل عمه خوابش برد. در عالم رؤ يا پدر را به خواب ديد. امام حسين (ع ) با بدنى پر از زخم و جراحت به ديدار رقيه آمده بود در همان خواب ، دامان پدر را گرفت و گفت : بابا جان كجا بودى ؟ بابا چرا احوال بچه هاى كوچكت را نمى پرسى ؟ بابا چرا به درد ما رسيدگى نمى كنى ؟!
زينب ديد رقيه در خواب حرف مى زند، رو به زنان حرم گفت : اى اهل بيت ! ساكت باشيد. نور ديده برادرم خواب مى بيند. بگذاريد ببينم چه مى گويد؟
همه زنان آرام شدند. گوش به سخنان رقيه نشستند. گويا ماجراى سفر از كربلا تا كوفه و از كوفه تا شام را براى پدر حكايت مى كند:
((بابا، صورتم از ضرب سيلى شمر كبود شده است . بابا، مرا در بيابانها، ميان آفتاب نگه داشتند. بابا، كتف عمه ام از كعب نيزه ها و ضرب تازيانه ها كبود گرديده است . بابا ما در اين خرابه چراغ