رصت نداد كه خبر به آنانبـرسـد. در آن روزگـار وسـايـل انـتـقـال اخـبـارمـثـل پـسـت و تـلفـن فراهم نبود و مراقبت راه ها موجب تاءخير رسيدناخـبـار مـى گـشـت . از اين رو بيشتر مردم پس از وقوع واقعه خبردارشـدنـد. بـنـابـر ايـن پـس از احـراز وثـاقـت يـا حـُسـنحال كسى ، عدم شركت موجب انتقاد از او نمى تواند باشد. مگر آنكهآگـاهـى او بـه وضعيت و قدرتش ‍ بر حضور و خوددارى از اين كاربه اثبات برسد. چنان كه روشن است .
امـا كسانى كه از مدينه حضرت را همراهى نكردند، از آنجا كه حسين(ع )، هـر چند كه او و گروهى از آگاهان به اخبار پيامبر امين (ص )بـه مـقـتـضـاى خـبـر آن حـضرت كه حسين در عراق كشته مى شود، ازقضيه آگاه بودند، ولى ظاهر حال چيزى نشان نمى داد كه حضرتبـراى جـنـگ مى رود تا بر همه مكلفان واجب باشد كه از او پيروىكـنـنـد. بـلكـه آن حـضـرت بـه مـقـتـضـاى درخـواسـتاهـل كـوفـه ، براى امامت مى رفت . بنابر اين متخلّفان به چيزى مؤاخـذه نـمـى شـونـد! بـلكـه كـسانى مؤ اخذه مى شوند كه در كربلاحضور داشتند يا به گونه اى نزديك بودند كه مى توانستند خودرا بـرسـانـنـد و در عـيـن حـال چـنـيـن نـكـردنـد و در يارى آن حضرتكوتاهى ورزيدند. بنابر اين كسانى كه در حجاز ماندند، موظف بهحـركت با او نبودند تا آنكه تخلّف آنها موجب فسق گردد. از اين روگـروهـى از نـيـكـان و آنـهـايـى كـه خداوند رسيدن به اين شرافتدايـمى را مقدر نساخته بود، در حجاز باقى ماندند؛ و هيچ كس هم درعـدالت آنـان شـك نـكـرده اسـت . مـانـنـد ابـن حـنـفـيـه وامثال او)).(546)
مناقشه در گفتار مامقانى
1ـ اخـبـار فـراوان مـنقول از پيامبر(ص ) و اميرالمؤ منين (ع ) و شمارانـدكـى از امـام حـسـن (ع ) و خـود امـام حسين (ع )، زمان شهادت و مكانواقـعـه اى را كـه در آن بـه شهادت مى رسد، تعيين كرده بود. حتىحـاكـمـى كـه فـرمـان قـتلش را مى دهد يعنى يزيد و امير لشكرش ،عـمـرسـعد، را مشخص ساخته بود. حتى ويژگى هاى ماءمور بريدنسر ايشان يعنى شمر بن ذى الجوشن را تعيين كرده بود. اين اخبارفـراوان و جـزئيـات مـفصل آنها در ميان صحابه به طور خاص و درمـيـان عـمـوم امـت بـه طـور عام انتشار يافته بود. بنابر اين بسياربـعـيـد اسـت كه صحابه بااخلاص ـ سواى آنهايى كه در خط نفاقحـركت مى كردند، نمى دانستند ـ يا دست كم توقع نداشتند ـ كه امام(ع ) در خـروج از مـديـنه و سپس خروج از مكه به سوى عراق براىجنگ و پيكار مى رود! بلى ، شايد كسانى كه از مدينه وى را همراهىنـكـردنـد مـعـذور باشند، چرا كه شايد متوجه خروج ايشان از مدينهنـشـدنـد، چـرا كـه بـسـيـار بـا سـرعـت انـجـام شد و جز تنى چند ازنـزديـكـان كـسـى از آن بـاخـبـر نـگـشـت ؛ و يـا بـه ايـندليـل كـه در آن هـنـگـام در مـدينه نبودند. ولى در حالى كه حضرتنـزديـك بـه 125 روز در مكه ماند، عذر مردم براى نپيوستن به آنحـضـرت چه بود؟ به ويژه آنكه در اواخر اين دوران ميان مردم حجازشايع شده بود كه كوفيان با آن حضرت مكاتبه كرده اند و ايشانآهنگ رفتن به عراق را دارد. اين مدت براى كسانى كه قصد پيوستنبـه ايـشـان را داشـتـنـد حتى اگر از مدينه حركت مى كردند، كافىبود.
2ـ از اين رو لازم است كه عذر هر يك از مخلصانى را كه از پيوستنبـه امام خوددارى ورزيدند به طور جداگانه مورد بحث قرار دهيم .اگـر به عذر او در نپيوستن به حضرت پى برديم كه چه بهتر؛و اگر دانستيم كه او در خوددارى از رفتن با امام عذرى نداشته و دريـارى آن حـضـرت كـوتـاهى ورزيده و به طور عمد از جهاد همراه آنحـضـرت بـاز ايـسـتاده است ، در اين صورت نمى توانيم به حَسَنْبودن و عدالت او اعتقاد داشته باشيم .
چـنـانـچـه عـذر يـا عـدم عـذرش را نـدانـيـم ، چـنـانـچـه حـسـنحال شخص يا عدالت يا وثاقت او از مجموعه زندگى اش به اثباتبـرسـد، دربـاره او قـاعـده اسـتصحاب را جارى مى كنيم . به ويژهاگر كه امام زين العابدين (ع ) يا يكى ديگر از امامان پس از او، آنشخص را ستوده باشند.
3ـ هـيـچ كـدام از بـزرگـانـى كـه در حـجـاز مـانـدنـد و به امام (ع )نـپـيـوسـتـنـد از تـاءمـل در عـدالتـشـان در هـنـگـام سـؤال از سـر نـپـيـوسـتن آنها، نرسته اند. شايد بيشتر كسانى كه درمعرض تاءمل در عدالتشان قرار گرفته اند، كسانى از بنى هاشمكه به امام نپيوستند باشند. مانند ابن عباس ، ابن جعفر و ابن حنفيه، شايد وى از كسانى باشد كه از دوران ائمه (ع )(547)تـا كـنـون ، بـيـش از ديـگـران در مـعـرض ايـنتـاءمـل قـرار گـرفـتـه اسـت . بـا آنـكـهنـقـل شـده اسـت كـه سـبـب نـپيوستن ابن حنفيه به امام بيمارى بود ونقل شده است كه ابن جعفر نابينا بود و براى ما ثابت است كه عذرابـن عـبـاس نـابـيـنـايـى يـا كـم سـويـى جـدى چـشمانش در آن هنگامبود.(548)
بـنـابر اين قضيه آن طور نيست كه مامقانى باور دارد و مى گويد:((... هـيـچ كـس در عـدالت ابـن حـنـفـيـه وامثال او تاءمل نكرده است ))!
4ـ امـا در آنـچه به قضيه ابوسعيد خدرى (ره ) ارتباط دارد، از امامصـادق (ع ) و امـام رضـا(ع ) روايـاتـىنـقـل شـده اسـت كـه او را مى ستايد و تمجيد مى كند. امام صادق (ع )دربـاره اش ‍ مـى فـرمـايـد: ((ايـن امـر [دوسـتى ما] بهره او گشته وپـابـرجـا بـود)).(549) امـام رضـا(ع ) او را در شـمـاركـسـانى آورده است كه تغيير موضع ندادند و عوض نشدند؛ و اينهابراى حصول اطمينان درباره حسن وضعيت ، وثاقت و عدالت او كافىاست .نامه مسور بن مخرمه
ابـن عـسـاكـر نقل مى كند كه مسور بن مخرمه طى نامه اى خطاب بهامـام حـسـيـن (ع ) چـنـيـن نـوشـت : ((مـبـادا نـامـه هـاىاهـل عـراق و تـاءكيد ابن زبير ـ كه مى گويد: به آنان بپيوند كهيـاوران تـواند ـ تو را بفريبد!؛ چرا كه اگر آنان به تو نيازمندبـاشـنـد. شـتـر مـى تازند تا خود را به تو برسانند و آنگاه بانيرو و قدرت [از مكه ] بيرون بروى .))(550)
((حسين (ع ) برايش آرزوى پاداش خير كرد و گفت : از خداوند در اينكار طلب خير مى كنم ))(551)
تاءمل و درنگ
1ـ مـحـتـواى ايـن نامه كاشف از آن است كه مسور بن مخرمه ، آن را درمـكـه بـراى امـام فـرسـتـاد، چـون مـى گـويـد: مـبـادا فـريـباهـل عـراق را بـخـورى و ابـن زبـيـر بـه تو مى گويد: ((به آنانبپيوند كه ياران تواند)). زيرا نامه هاى كوفيان تنها در مكه بهامـام رسـيـد، همان طور كه ابن زبير نيز فقط در مكه پيشنهاد رفتنبـه عـراق را بـه امـام (ع ) داد. گذشته از اين ، سخن خود او كه مىگويد: ((مبادا حرم را ترك گويى )) مؤ يد اين حقيقت است .
2ـ نـويـسـنـده ايـن نـامـه ، مـسـور بـن مـخـرمـة بـننوفل قرشى زهرى و مادرش عاتكه ، خواهر عبدالرحمن بن عوف استكـه او نـيـز زهـرى مـى بـاشـد. وى دوسـال پـس از هـجـرت بـه دنـيـا آمـد و از صـحـابـهخـردسال بود. او به عنوان پيك عثمان به نزد معاويه در دمشق رفتو از او كـمـك خـواسـت . او از ملازمان و محافظان عمر بن خطاب بود.وى همراه ابن زبير به مكه پناه برد و با فرمانروايى يزيد بهمـخالفت پرداخت . در هنگام محاصره