ن اسكتوا فارتدت الاصوات و سكنت الاجراس )) ساكت شويد! همه صداها گرفته شد، بلكه به همان اشاره زنگهاى گردن اسبها و قاطرها و شترها ايستاد و در يك سكوت محض خطبه غرايش را انشاد فرمود و حق را ظاهر ساخت (201)

متوسل شويد، ماءيوس نمى شويد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
هركه را حاجتى باشد، دنيويه و اخرويه ، هر گاه متوسل به خانه آن مظلومه شود، ماءيوس نخواهد شد؛ چرا كه انجام مقاصد از قبيل رحمات اند و اعطاى هر مطلبى ، رحمتى است خاص . و چون آن مكرمه ، عالم به رحمات ، و قادر بر اعطاى هر گونه موهبات مى باشد، چگونه ممكن است كسى در خانه او روى برد و ماءيوس ‍ گردد؟ با آن جود و كرم كه جبلى خانواده محمدى بوده ؟! با اينكه هر يك از صدماتى را كه متحمل شد، مكافاتى دنيويه و مثوباتى اخرويه دارد، كه محتاج به تفصيل مى باشد و آن منافى با غرض ‍ است . ولى اجمالا اين مكرمه در اين عالم از علايق خود دور مانده زيرا كسانى را كه از علاقه خود در اين عالم دور افتاده اند هر گاه به او متوسل شوند - احتراما لها- به علايق خود رسند.(202)

اولين سفر به شام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
حاج سيد حسن ابطحى گويد: در سفرى كه به شام رفتم ، با ماشين شخصى با خانواده ام همسفر بوديم . حدود دويست كيلومتر كه به شام مانده بود، عيبى در موتور ماشين پيدا شد كه به هيچ وجه روشن نمى شد. در اين بين ، آقا مهدى در بيابان با ماشين بنزش پيدا شد و با كمال محبت ماشين ما را بكسل كرد و به شهر شام آورد، ولى از اين موضوع خيلى ناراحت بودم و به حضرت زينب (س ) عرض كردم ! چرا ما با اين وضع در سفر اول وارد شام شديم ؟! شب در عالم رؤ يا خدمت حضرت زينب (س ) رسيدم ، حضرت در جواب من فرمودند: آيا نمى خواهى شباهتى به ما داشته باشى ؟ مگر نمى دانى ما در سفر اولى كه به شام آمديم ، اسير بوديم و چه سختى ها كشيديم ؟ تو هم چون از ما هستى (و سيد هستى ) بايد در اولين سفرى كه به شام وارد مى شوى اسيروار وارد شوى .(203)

توسل به زينب كبرى (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مرحوم بهبهانى ، بانى شبستان مسجد نقل مى كرد.
پدرم قبل از تمام شدن كار شبستان مسجد، به مرض موت مبتلا شد و در آن حال وصيت نمود كه ((مبلغ دوازده هزار دينار حواله را صرف اتمام كار مسجد نماييد)).
زمانى كه فوت كرد، به منظور احترام به پدر و اشتغال به مجالس ‍ ترحيم ،
چند روزى كار ساختمان تعطيل شد. شبى در عالم خواب پدرم را ديدم كه به من گفت : چرا كار مسجد را تعطيل كردى ؟ گفتم : به منظور احترام به شما و اشتغال به مجالس ترحيمتان . در جوابم گفت : اگر مى خواستى براى من كارى بكنى ، نبايد كار ساختمان مسجد را تعطيل مى كردى .
زمانى كه بيدار شدم تصميم به اتمام كار ساختمان مسجد نمودم به اين منظور باى حواله دينارهايى كه پدرم در وصيت خود عنوان كرده بود وصول كرده و از آن مصرف مى نمودم . اما هر چه بيشتر جست و جو مى كردم حواله ها پيدا نمى شد هر جا كه احتمال وجود حواله ها مى رفت گشتم ، اما خبرى از حواله ها نبود. سرانجام در حالى كه بسيار ناراحت بودم به مسجد رفته و متوسل به حضرت زينب (س ) شدم و خدا را به حق آن ساعتى كه امام حسين (ع ) و زينب (س ) از يكديگر وداع نمودند قسم دادم . ناگهان خوابم برد.
پس از مدتى بيدار شدم و ديدم همان ورقه اى كه حواله ها داخل آن بود كنار من است از همان ساعت كار مسجد را ادامه دادم تا به اتمام رسانيدم و هميشه اين كرامت را براى ديگران نقل مى كنم .(204) گزيده اشعار در منقبت زينب (س )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

دختر درياى نجات
چاك شده سينه گل از غمت 	اى همه شب ناله گل همدمت
سينه به سينه غم تو راز شد 	شاهد شب هاى پر آواز شد
گوهر درياى عفافى شما 	در حيايى و عزيز خدا
آن كه دلش با تو هم آوا شده 	موج شكن در دل دريا شده
با تو حديث غم ياران شنيد 	نغمه پر درد بهاران شنيد
وارث اشك و غم و آه على ! 	دفتر صبرى و نگاه على
با تو شده كاخ ستم واژگون 	گشته به درياى عدم رهنمون
در حيا را چو تو خود مظهرى 	آينه دار ره هر باورى
با تو زمين فخر فروشد به صبر 	دست بشويد ز تمناى ابر
غيرت آن دست بريده تويى 	ناله آن زخم چكيده تويى
گرچه برادر به فراتش رسيد 	آب بديد و لب خود را نديد
تشنه اگر وارد پيكار شد 	سير به دست شه كرار شد
كرب و بلا بود و عطش در خروش 	ناله گل بود و غرورى خموش
طفل عطش سينه خون را مكيد 	كرب و بلا در شطى از خون دميد
 
با يادش ؛ ظهر عاشورا
زينب ! بيار آب گلوى حسين را 	پر كن تو شور اشك سبوى حسين را
ظهر است و يك نسيم كه آشفته مى كند 	با دست هاش مشرق موى حسين را
زينب ! غبار فاجعه نزديك مى شود 	زينب ! ببين ! مقابل روى حسين را
در ناگهان ضربه يك تيغ ، يك تبر 	پر شد فضاى باغچه بوى حسين را
زينب ! به اهل كوفه ، به نامردمان بگو: 	آرى ! خدا خريد گلوى حسين را
 
كاروان اشك
مى نويسم نامه اى با اشك و خون 	از زبان داغ داران قرون
كاروان اشك و محمل هاى آه 	در ميان لاله ها مى جست راه
لاله ها از سينه هاى چاك چاك 	مى دميد از سينه گلگون خاك
بال هاى سوگ در پرواز بود 	پرده هاى آه در آواز بود
كاروان را طاقت اين راه نيست 	از دل زينب كسى آگاه نيست
دست ها در آرزوى پيكرند 	مرغكان عشق ، بى بال و پرند
دشت مى گريد در آغوش غروب 	واى از سيماى مدهوش غروب !
ساقه هاى نيزه گل داده ست ، آه ! 	دست ها هر سوى افتاده است ، آه !
مى دود در لاله ها خون حسين 	واى از رخسار گلگون حسين
زينب و بدرود مهمانان خاك 	زينب و گلزخم هاى چاك چاك
جامه هاى زخم بر اندامشان 	پيشگامان رهايى ، نامشان
هر طرف سروى به خاك افتاده است 	وين طلوع سرخ هر آزاده است
پيشگامان ، ارغوانى گشته اند 	لاله رويان ، جاودانى گشته اند
 
تا اربعين ...
دل اگر عزم جنون تازى كند 	سر به روى نيزه جانبازى كند
دل اگر در سينه گردد عشقباز 	سر به روى نيزه گردد سر فراز
دل اگر در عاشقى دلداده است 	سر به روى نيزه بردن ساده است
چون جنون در دشت دل گل مى كند 	با لب نى سر تغزل مى كند
ظهر عاشورا، عزيز بوتراب 	شد به جنگ آخرين پا در ركاب
نقل شيرين جنون در باده كرد 	ذوالجناح عشق را آماده كرد
بعد از آن بهر وداع آخرين 	راند سوى خيمه ها سلطان دين
ابتداى كار، آن شاه شهيد 	روبه روى خيمه زينب رسيد
ماه بانوى حرم بيرون بيا! 	دختر تيغ دو دم بيرون بيا!
خواهرم ! اين جنگ جنگى ديگر است 	در طريق عشق ، خط آخر است
يادگار مادرم ، زينب ، بيا! 	خواهر غم پرورم زينب ، بيا!
چون كه زينب ، اسم خواهر را شنيد 	از نهانگاه حرم بيرون دويد
در مقابل ديد اسب شاه را 	بر كشيد از سينه داغ آه را
ديد زينب ، يادگار ذوالفقار 	بار ديگر كرده عزم كارزار
ناگهان سرتاسرش آتش گرفت 	اشك در چشم ترش آتش گرفت
زانوانش ناتوان ، خم شد، نشست 	پايه هاى آسمان گويى شكست
بر زمين دستى و دستى بر كمر 	پا شد از نو زينب خونين جگر
بر گل روى برادر رو نمود 	گريه بر آن چشم و آن ابرو نمود
به شكوه گيسوانت يا حسين ! 	به دو قوس ابروانت يا حسين !
جان صد زينب به قربان سرت 	يك تقاضا دارد از تو خواهرت
مادر ما، دختر ختم رسل 	آن كه پر پر شد به تيغ غ