 ، سنگ منجنيق به او اصابت كردو چند روز پس از آن درگذشت . خوارج او را پيشواى خود دانسته خودرا بدو نسبت مى دادند.(552)
ولى از ديدگاه شيعه ، او مجهول است . آقاى خويى يادآور شده استكـه شـيـخ در جـايـى او را در زمـره اصـحـابرسـول خـدا(ص ) برشمرده است و در جاى ديگر در زمره ياران على(ع ) دانـسـتـه مـى گـويد: مسور بن مخرمه پيك امام (ع ) نزد معاويهبـود.(553) شـيـخ طـوسـى (ره ) در امـالى روايـتـىنـقـل كـرده اسـت كـه از آن بـوى ضـعـف مـسور بن مخرمه به مشام مىرسـد.(554) قـرشـى از كـتـاب ((الاصـابـه ))نـقـل كـرده اسـت كـه او اهـل فـضـيـلت و ديـانت بود.(555)چـنـانـكـه امـينى به نقل از كتاب انساب الاشراف گويد: ((مسور بنمخرمه صحابى ، از كسانى بود كه نزد يزيد رفت و در بازگشتبه فسق و شرب خمر او گواهى داد. اين موضوع به يزيد نوشتهشـد و او بـه كـارگـزار خـود نـوشـت كـه مـسور را حد بزند. آنگاهابوحره گفت :
اءيشربها صهباء كالمسك ريحها
ابوخالد، والحد يضرب مسور))(556)
آيـا شـراب مـشـكـيـن بـوى را يزيد مى نوشد و حد به مسور زده مىشود.
3ـ از بـرخـى گـفـته هايى كه در نكته دوم آورديم ، چنين برمى آيدكه مسور بن مخرمه تمايل عمرى و گرايش عثمانى داشت . همان طوركـه از نـقـل شـيـخ (ره ) كـه او پـيـك عـلى (ع ) نزد معاويه بود و ازروايـت بـلاذرى كـه او به فسق و شرب خمر يزيد گواهى داد و ازگـفـتـه ذهـبى كه او با حكمرانى يزيد مخالفت ورزيد نيز چنين برمـى آيـد كـه او تـا انـدازه اى اهـل ديـانـت بـوده اسـت . بـنـابـر ايـناحـتـمـال مـى رود كـه او بـا انـگـيـزه دلسـوزى و تـرس خـيـانـتاهـل كـوفـه نـسـبت به امام (ع ) آن نامه را به ايشان نوشته باشد.آنـچـه ايـن احـتـمـال را تـقويت مى كند، روايت ابن عساكر است كه مىگـويـد امـام (ع ) به او پاداشى نيكو داد. البته اين به فرض آناست كه اصل روايت درست باشد.
از مـتـن نـامه ، آن جا كه مى گويد: [و ابن زبير به تو مى گويد]به آنها بپيوند كه ياوران تواند، نيز چنين بر مى آيد كه مسور ازنـيرنگ ابن زبير آگاه بوده است . ولى شگفت اينجاست كه ذهبى مىگـويـد پـس از آن همراه ابن زبير به مكه پناه برد و سنگ منجنيقىكه در محاصره به وى اصابت كرد او را كشت !نامه عمره ، دختر عبدالرحمن
هـمـچـنـيـن ابـن عـسـاكـر نقل مى كند: عمره دختر عبدالرحمن به او نامهنـوشـت و كـارى كـه قـصـد انـجـامـش را دارد [پـذيـرش تـقـاضـاىاهـل كـوفـه ] بـزرگ شـِمـُرد و بـه او فرمان داد كه فرمان ببرد وهـمـراه جـماعت باشد؛ و به او خبر داد كه با پاى خود به قتلگاهشمـى رود؛ او گـفـت : گـواهـى مـى دهـم كـه عـايـشـه ازرسـول خـدا(ص ) بـرايـم نـقـل كـرد كـه فـرمـود: حـسـيـن در زمـيـنبابل كشته مى شود. حسين (ع ) پس از خواندن نامه او گفت : بنابرايـن نـاگـزيـر بـايـد بـه قـتـلگـاه خـويـش بـروم ! و رفـت.(557)
اشاره
عـمـره دخـتـر عـبـدالرحـمـن بـن سـعـد انـصـارى مـدنـى در كـتـاب هاىرجـال و زنـدگـيـنـامـه هـاى شـيـعـى نـام و نـشـانـى نـدارد. ولىاهـل سـنـت ، زندگى نامه مفصل و سراسر تمجيد و ستايش ‍ براى اونـوشـته اند، ذهبى درباره وى مى نويسد: ((فقيهه ، دست پرورده وشـاگـرد عـايشه ، ... وى عالمه و فقيهه و حجت بود و دانش فراوانداشـت . در ديـوان هـاى اسـلامـى از او سـخـن فـراوان اسـت . وى بـهسال 89 درگذشت .))(558)
هـمـيـن جـمـله كـه ذهـبـى دربـاره اش مـى گـويـد: ((او دسـت پرورده وشاگرد عايشه است .))، ما را از هر شرح و توضيحى بى نياز مىسازد!
چـرا كـه نـارضـايـتـى و كـيـنـه عـايـشـه نـسـبـت بـهاهل بيت ، از خورشيد در وسط آسمان روشن تر است . از اميرالمؤ منين(ع ) نقل شده است : ((اما فلانة ، انديشه زنانه او را فراگرفته وكينه ، همانند ديگ آهنگران در دلش مى جوشد!)) عايشه اين ناخشنودىرا در جـاهـاى گـوناگون ابراز داشته است . آيا فراموش كرده ايمكه هنگام جلوگيرى از دفن امام حسن (ع ) در كنار جدش (ص )، گفت :((آيا مى خواهيد كسى را وارد خانه ام كنيد كه نه رغبتى به او دارم ونـه دوسـتـش مـى دارم !)).(559) و گفت : ((پسرتان را ازخانه ام دور كنيد!)).(560)
وقتى كه حال استاد چنين باشد، حال مريد و تربيت يافته اش معلوماست ! آيا از او توقعى جز اين مى رود كه امام را به اطاعت از يزيدو عـدم تـفـرقـه در ميان امت و خوددارى از هرگونه قيامى در برابرطاغوت فرمان دهد؟!حركت امت در كوفه
پـس از شـهـادت امـام حـسـن (ع )، كوفيان با امام حسين (ع ) مكاتبه واظـهـار اطاعت و فرمانبردارى مى كردند؛ و از آن حضرت مى خواستندكـه بـر ضـد مـعاويه قيام كند. بلاذرى مى نويسد: ((پس از وفاتحسن بن على (ع )، شيعيان به همراه بنى جعدة بن هبيرة بن ابى وهبمـخـزومـى (561) و امـّجـعده ، امّهانى دختر ابى طالب ، درسـراى سـليـمـان بن صرد اجتماع كردند و نامه تسليتى براى امامحـسـين (ع ) نوشتند و در آن نامه گفتند: خداوند تو را بزرگ ترينجـانشين گذشتگان برگزيد؛ و ما شيعيان در مصيبت تو مصيبت زده ،در انـدوه تـو انـدوهـگين ، در شادى تو شاد و منتظر فرمان توايم .بـنـى جعده نيز طى نامه اى خوش بينى خود را نسبت به آن حضرتاعلام داشتند و عنوان كردند كه منتظر قدوم و چشم به راه ايشانند؛ وايـنـكـه بـا كـسـانـى از يـاران و بـرادران آن حـضـرت كه رفتارىپـسـنديده و قول اطمينان بخش دارند و به دلاورى و مردانگى شهرهانـد، ديـدار كـرده انـد و آنـهـا دشمنى و بيزارى خود نسبت به پسرابـوسـفيان آشكار كرده اند؛ و از آن حضرت مى خواهند كه تصميم ونظر خويش را براى آنان بنويسد...)).(562)
هـمـچـنـيـن شـيـخ مـفـيد از قول كلبى و مدائنى و ديگر سيره نويسانروايـت كـرده اسـت كـه گـفـته اند: ((هنگامى كه حسن (ع ) درگذشت ،شـيـعيان در عراق به جنبش آمدند و درباره خلع معاويه و بيعت با آنحضرت با ايشان مكاتبه كردند...)).(563) امام حسين (ع )در هـمـه اين موارد از پذيرش تقاضايشان خوددارى ورزيد و يادآورشـد كـه با معاويه عهد و پيمانى دارد، كه تا پايان مدت ، شكستنآن جايز نيست ؛ و پس از مرگ معاويه در اين باره خواهد انديشيد.
ولى ـ بـر اسـاس شـواهـد مـتعدد تاريخى ـ خبر مرگ معاويه هنگامىبه مردم كوفه رسيد كه امام حسين (ع ) به مكه مكرمه رسيد و يا درراه آن شهر بود. معناى اين سخن اين است كه هنگام حضور امام (ع ) درمدينه ـ از آغاز اعلام نپذيرفتن بيعت يزيد تا هنگام خروج از شهر ـهـيـچ نـامـه اى از اهـل كوفه به امام (ع ) نرسيده بود كه از آگاهىآنان نسبت به مرگ معاويه و از دعوت امام (ع ) نزد آنها خبر دهد. همينطور نه از اهل مكه و نه از ديگران .(564)نخستين اجتماع شيعه در كوفه پس از مرگ معاويه
طـبـرى نـقـل مى كند و مى گويد: چون خبر مرگ معاويه به كوفيانرسـيـد، عـراقـيـان اخـبـار وحشت انگيزى درباره يزيد پخش كردند وگـفـتند: حسين و ابن زبير از بيعت خوددارى كرده به مكه رفته اند.در ايـن زمـان بـود كه كوفيان به حسين نوشتند... او همچنين از ابىمـخـنـف ، از حـجـاج بـن بـشـر هـمـدانـى (565)نـقـل مـى كـنـد كـه گـفـت : ((شـيـعـيـان درمـ