اى فرزندان عقيل ! براى شما همان كشته شدن مسلم بس است شما را آزاد گذاشتيد برويد.
گفتند: سبحان الله ! مردم چه خواهند گفت ؟ ما چگونه بزرگ و سرور خود و بهترين عموزاده خود را بگذاريم و برويم و همراه ايشان تير و نيزه و شمشيرى به كار نبريم و ندانيم كه كار آنها با دشمن به كجا رسيده است . به خدا قسم چنين كارى نخواهيم كرد بلكه جان و مال و خانواده خود را در راه خدا و يارى تو مى دهيم و همراه تو مى جنگيم تا ما هم به سرافرازى به شهادت برسيم ، زشت باد آن زندگى كه پس از تو بى تو باشد.
آنگاه مسلم بن عوسجه برخاست و گفت : ما اگر دست از يارى تو برداريم و تو را تنها بگذاريم ، عذر ما نزد خدا چه خواهد بود؟ به خدا قسم نمى رويم و از تو جدا نمى شويم تا نيزه هاى خود را در سينه هاى دشمنانت فروبريم و تا دسته شمشير در دست ماست زندگى را به مخالفان تو حرام مى كنيم و آنگاه كه هيچ سلاحى نداشته باشيم كه با آنان بجنگيم با سنگ جنگ خواهيم كرد و دست از يارى تو برنمى داريم ، تا خداوند بداند كه در نبودن پيغمبرش حق فرزند او را رعايت كرده ايم ، به خدا سوگند كه اگر بدانيم كه هفتاد مرتبه كشته مى شويم و سوخته مى شويم و خاكستر ما را بر باد مى دهند، از تو جدا نمى شويم پس چگونه از تو جدا شويم در حالى كه يك بار كشته مى شويم و پس از آن به سعادت ابدى آخرت كه نهايت ندارد مى رسيم .
آنگاه زهير بن قين برخاست و گفت : به خدا سوگند من راضيم كه هزار مرتبه كشته شوم و زنده شوم و باز كشته شوم و هزار جان را فداى تو و اهل بيت تو كنم .
و ساير آن سعادتمندان اين گونه سخن گفتند و آن حضرت آنان را دعا كرد.(663)
در شب عاشورا حضرت اباعبدالله عليه السلام در خيمه خلوت خود اشعارى را زمزمه مى فرمود كه اشاره به پايان رسيدن دنيا و بى وفايى و بى مهرى آن داشت و اين كه روزى مانند دوستى مهربان به روى انسان مى خندد و مردمى را فريفته خويش مى سازد، چنان كه گويى هميشه بر وفق مراد خواهد گذشت اما ناگهان چهره اش را تغيير مى دهد، از بى مهرى و وفايى دم مى زند و كامى را كه روزگارى با شهد خويش شيرين داشته بود با زهر خود تلخ مى سازد و دوستان را تبديل به دشمن مى كند.
امام سجاد عليه السلام كه اين اشعار را شنيده بود مى فرمود: مقصود پدرم را از اين اشعار فهميدم و دريافتم كه از شهادت خبر مى دهد، از اين رو گريه راه گلوى مرا گرفت اما خود را نگه داشتم و خاموش ماندم و دانستم كه بلا نازل شده است :
اما عمه ام زينب هم آنچه را كه من شنيدم شنيد و بنابر سرشت زنان كه نازك دل هستند و بى تابى مى كنند، نتوانست خود را حفظ كند و از جاى خود برخاست و شتابان نزد برادر رفت و عرض كرد: واى از بى برادرى ! كاش كه پيش از اين مرده بودم ، امروز است كه بى مادر و بى پدر و بى برادر مى شوم . اى جانشين گذشتگان و اى پناه باقى ماندگان !
امام عليه السلام همين كه خواهر را نگران و پريشان ديد فرمود:
يا اخيّة لا يذهبنّ بحلمك الشيطان ؛
خواهر جان ! مبادا شيطان بردبارى تو را ببرد.
سپس اشك در چشمان امام عليه السلام حلقه زد و گفت : چه كنم خواهر؟ مى بينى چه وضعى پيش آمده است ، مى بينى چه سپاهى براى كشتن من فراهم شده است .
زينب سخنان تاءثيرانگيز فرمود و سيلى به صورت زد و گريبان چاك زد و بى هوش افتاد.
اما خواهر را به هوش آورد و باز استوارى و اراده و استقامت و پايدارى را با تفسير بيشترى براى او تكرار نمود و فرمود: ((خواهر جان ! آرام باش . حلم و بردبارى را از دست نده ، شكيبايى را فراموش نكن ! مگر نه آن است كه اهل زمين مى ميرند و آسمانيان باقى نمى مانند و هر چيز فناشدنى است به جز خدايى كه خلق را با قدرتش آفريده است و روزى همه آنان را زنده مى كند و خود يگانه و تنهاست . خواهر جان جد من از من بهتر بود پدرم از من بهتر بود مادر و برادرم بهتر از من بودند و بر هر مسلمانى الگو قرار دادن حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم واجب است ، تو را قسم مى دهم در مصيبت من گريبان پاره مكن ، روى مخراش و واويلا مگو.))(664 )
امام سپس شب عاشورا همراه با يارانش به نماز و استغفار و دعا و قرائت قرآن گذراند.
روز عاشورا
از امام جعفر صادق عليه السلام نقل شده است : چون صبح آن روز دميد، آن امام مظلوم با اصحاب خود نماز صبح را ادا كرد و بعد از نماز رو به سوى اصحاب سعادتمند خود گردانيد و فرمود: گواهى مى دهم كه امروز همه شما شهيد خواهيد شد، جز از على بن الحسين عليهماالسلام از خدا بترسيد و صبر كنيد تا به سعادت شهادت برسيد و از سختى و خارى دنياى فانى رهايى يابيد.(665)
به روايت ديگر، آن امام مظلوم پس از نماز به تدارك صفوف جنگ پرداخت در حالى كه مجموع لشكر آن حضرت 32 و چهل پياده - و به روايت ديگر 82 پياده - بودند(666) و از حضرت امام محمّد باقر عليه السلام نقل شده است كه 45 سوار و 100 پياده بودند و سپاه كفر و نفاق بنابر قول مشهور 22 هزار نفر بودند(667) و از حضرت امام صادق عليه السلام نقل شده است كه سى هزار نفر بودند.
عمر سعد ملعون تيرى به كمان گذاشت و به سوى سپاه حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام رها كرد و گفت : نزد امير ابن زياد گواهى دهيد كه من پيش از همه جنگ را شروع كردم .
جنگ تا حدود ظهر به شدت ادامه داشت و بيشتر اصحاب امام عليه السلام به شهادت رسيدند. امام عليه السلام نماز ظهر را با بقيه اصحاب خود به صورت ((نماز خوف )) يعنى دو ركعت ، به جاى آورد و بعد از نماز، جنگ همچنان ادامه يافت تا آنكه از جوانان بنى هاشم كسى باقى نماند و آن هم يكى پس از ديگرى به شهادت رسيدند و حتى پسران خردسال و شيرخوار هم فيض شهادت يافتند و به تدريج همان ساعتى فرارسيد كه فاجعه بزرگ تاريخ اسلام ثبت شد.(668)
شيخ صدوق رحمة الله فرمود: حضرت چون پافشارى آن بدكاران بر كشتن نيكان را ديد براى اتمام حجت بر ايشان برخاست ، عمامه حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلم را بر سر بست و شمشير آن جناب را برداشت و بر اسب آن جناب سوار شد و در برابر لشكر دشمن آمد و خطبه اى به شيوايى و رسايى تمام ايراد كرد و خود را به طور كامل معرفى كرد؛ اما آن نفرين شدگان در جواب آن حضرت گفتند: همه را مى دانيم و دست از تو برنمى داريم تا با لب تشنه شربت مرگ را بچشى .(669)
آنگاه دست بر محاسن مبارك خود گرفت ، و در آن وقت عمر شريف آن امام عالى مقام به 57 سال رسيده بود و فرمود: خشم خداوند جبار شديد خواهد شد بر اين گروه اشرار كه امام خيار و فرزند پيغمبر مختار را مى كشند.(670)
روايت ديگرى است كه آن حضرت رو به آسمان كرد و فرمود: خداوندا! باران رحمت را از ايشان بازدار و آنان را به قحطى و خشكسالى مبتلا كن و فرزند سقيف - مختار - را به ايشان مسلط گردان تا جام هاى زهرآلود مرگ را به كام جان ايشان برساند و احدى از ايشان را نگذارد، مگر آنكه انتقام من و خويشان و دوستان مرا از ايشان بگيرد. زيرا كه ايشان ما را فريب دادند و دروغ گفتند و دشمنان ما را يارى كردند. خدايا تويى پروردگار ما، بر تو توكل كردم و بازگشت همه به سوى توست .(671)
سيد بن طاووس مى گويد: امام حسين عليه السلام فرمود: براى من جامه اى بياوريد 