كه كسى ميلى به آن نداشته باشد تا آن را زير جامه هايم بپوشم ، تا بعد از كشته شدن آن را از تنم بيرون نكنند.
و پس از وداع كردن عزم ميدان جنگ نمود.(672)
شيخ مفيد رحمة الله مى فرمايد: فقط سه نفر از ياران حضرت باقى مانده بودند كه در كنار او مشغول نبرد بودند و آن از ايشان حمايت مى كردند و سرانجام هر سه به شهادت رسيدند و امام عليه السلام تنها ماند و از زخم هاى فراوانى كه بر سر و بدنش رسيده بود،سنگين شده بود و با اين حال شمشير بر آن قوم كشيده و آنها را به راست و چپ پراكنده مى ساخت . شمر ملعون ، آن موجود سيه رو همين كه رزم امام عليه السلام را ديد، از عده اى سواره خواست كه در پشت پيادگان صف بكشند و به كمانداران دستور داد كه امام عليه السلام را تيرباران كنند. آن قدر تير بر بدن مطهر حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام زدند كه آن حضرت از جنگ باز ايستاد و لشكر نيز توقف كرد. خواهرش زينب عليهاالسلام كه چنين ديد بر در خيمه آمد و فرمود: واى بر تو اى عمر! آيا حسين را مى كشند و تو تماشا مى كنى ؟
عمر سعد جواب آن بانو را نداد، آنگاه حضرت زينب عليهاالسلام رو به لشكر كرد و فرمود: واى بر شما! آيا در ميان شما مسلمانى نيست ؟
هيچ كس جواب او را نداد، عمر سعد ملعون به سپاه خود فرياد زد: اين فرزند كشنده عرب است او را محاصره كنيد و از هر طرف به او حمله ور شويد.(673)
چهارهزار تيرانداز او را احاطه كردند و بين او بين خيمه هاى حرمش ‍ فاصله اى انداختند. حضرت سيدالشهداء عليه السلام كه براى اهل بيت خويش احساس خطر نمود فرياد برآورد: اى پيروان دودمان ابى سفيان ! اگر براى شما دينى نيست و از معاد نيز نمى ترسيد، پس در زندگانى دنياى خود از آزادگان باشيد و اگر همچنان كه مى پنداريد از طائفه عرب هستيد به حسب هاى خود برگرديد و از اعمال ناجوانمردانه پرهيز كنيد.
شمر ملعون صدا زد: اى پسر فاطمه چه مى گويى ؟
حضرت فرمود: من با شما در جنگم چرا به زنان حمله ور مى شويد و تا وقتى كه من زنده ام اين لشكريان سركش و متجاوز را از دستبرد به حرم من بازداريد، حرم مرا رها كنيد و سراغ من بياييد و اينك زمان شهادت من نزديك شده و آثار و نشانه هاى آن پديدار گشته است .
شمر ملعون گفت : اين درخواست را مى پذيرم .
سپس همه آن جمعيت به طرف خود حضرت روى آوردند و تشنگى آن حضرت نيز شديد شد.
ابوالحنوف جعفى تيرى به پيشانى مبارك امام زد، آن حضرت تير را بيرون كشيد و خون بر چهره مباركش جارى شد و فرمود: پروردگارا! بر حال من كه از سوى اين بندگان نافرمان تو به من رسيده ، آگاه هستى ، خدايا يكايك آنان را بشمار و آنان را هلاك گردان و يك تن از آنان را روى زمين باقى مگذار و هيچ گاه آنها را نيامرز.(674)
در اين حال از كثرت زخم ها و جراحت هاى وارده ، ضعف بر آن بزرگوار چيره شد، به طورى كه قدرت ايستادن نداشت و مردى خبيث و پست ، سنگى بر پيشانيش زد و خون بر صورتش جارى شد امام عليه السلام خواست با لباس خود، خون را از دو چشمش پاك كند كه مردى ديگر با تير سه شعبه قلب مباركش را هدف قرار داد آنگاه حضرت فرمود: بسم الله و بالله و على ملة رسول الله آنگاه سرش را به سوى آسمان بلند نمود و فرمود: پروردگارا! تو مى دانى كه اين قوم مردى را مى كشند كه جز او پسر پيغمبرى در روى زمين نيست .
امام عليه السلام دست برد و تير را از پشت خود خارج كرد و خون فوران مى كرد، امام حسين عليه السلام دست خود را به زير خون ها گرفت و چون پر شد،به آسمان پاشيد و گفت : ((اين حادثه كه بر من نازل شده است ، چون در مقابل خداست بسيار سهل و ناچيز است )) و قطره اى از آن خون بر زمين نريخت .
و براى بار دوم دست خود را زير خون گرفت و چون پر شد با آن سر و صورت و محاسن شريف را خون آلود نمود و فرمود: با همين حال باقى خواهم ماند تا خدا و جدم را ديدار كنم و بگويم اى رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلم فلان و فلان مرا كشتند(675) و آن قدر خون از بدن مباركش ‍ رفته بود كه قدرت و رمقى در تن نمانده بود، پس بر روى زمين نشست و به سختى سر خود را بلند نگاه مى داشت كه در اين حال مالك بن يسر لعين آمد و به آن حضرت ناسزا گفت و با شمشير بر سر آن بزرگوار زد و شخص ‍ ديگرى به نام زرعة بن شريك بر كتف چپ آن حضرت ضربه اى وارد ساخت و حصين بر حلقوم آن بزرگوار تيرى زد و ديگرى بر گردن مباركش ‍ ضربه اى زد و سنان بن انس لعين با نيزه ترقوه و پس از آن بر سينه آن حضرت زد.(676)
هلال بن نافع مى گويد: من در نزديكى امام حسين عليه السلام ايستاده بودم كه ايشان جان مى داد، به خدا كه من در تمام عمرم هيچ كشته اى نديدم كه تمام پيكرش به خون آلوده باشد و چون امام حسين عليه السلام صورتش ‍ نيكو و چهره اش نورانى باشد. به خدا قسم درخشش نور چهره او، مرا از تفكر در كشتن او باز مى داشت و در آن حالت هاى سخت چشمان خود را به
آسمان دوخته و به درگاه حضرت رب عرض مى كرد:
صبرا على قضائك يا رب لا اله الا سواك يا غياث المستغيثين ؛
بر تقدير و فرمان جارى تو صابر و شكيبا هستم اى پروردگار من ، معبودى جز تو نيست ، اى پناه پناه آوردندگان !(677)
در اين لحظه ام كلثوم فرياد زد: اين حسين است كه در صحراى خشك كربلا بر روى زمين افتاده است .
زينب عليهاالسلام فرمود: اى كاش آسمان بر زمين مى چسبيد و كوه ها متلاشى مى شدند و بيابان ها را پر مى كردند و بعد نزد برادرش آمد و ديد كه عمر سعد معلون با جمعى از يارانش به حضرت نزديك شده اند و برادرش ‍ امام حسين عليه السلام در حال جان دادن است .
حضرت زينب عليهاالسلام هر چه فرياد برآورد كسى پاسخ او را نداد، عمر سعد سنگدل فرياد زد: پياده شويد و امام حسين عليه السلام ، را راحت كنيد.
شمر پليد جلو رفت و با پاى نحس خود به آن حضرت زد و روى سينه اش ‍ نشست و با شمشير دوازده ضربه بر آن حضرت زد و محاسن مقدسش را گرفت و سر مقدسش را جدا كرد.(678)
و اين واقعه جانسوز و فاجعه دهشتناك در روز جمعه دهم محرم سال 61 هجرى روى داد و عمر شريف آن حضرت در آن وقت 57 سال - و به روايتى 58 سال - و به روايتى ديگر 56 سال و 55 روز بود.(679)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:591.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:592.txt">پيش گفتار </a><a class="text" href="w:text:593.txt">مقدمه مترجم</a><a class="text" href="w:text:594.txt">مقدمه مؤلف</a><a class="text" href="w:text:595.txt">پيش درآمد</a><a class="text" href="w:text:596.txt">پدران ونياكان</a><a class="text" href="w:text:597.txt">سايه هايى بر گهواره</a><a class="text" href="w:text:598.txt">كودكى اندوه ناك</a><a class="text" href="w:text:599.txt">خردمند بانوى بنى هاشم</a><a class="text" href="w:text:600.txt">پيش درآمدهاى شوم طوفان</a><a class="text" href="w:text:601.txt">هجرت</a><a class="text" href="w:text:602.txt">دليل راه</a><a class="text" href="w:text:603.txt">تقاضا و اصرار</a><a class="text" href="w:text:604.txt">به سوى دره مرگ</a><a class="text" href="w:text:605.txt">بانوى كربلا </a><a class="text" href="w:text:606.txt">كاروان اسير</a><a class="text" href="w:text:607.txt">بازگشت كاروان</a><a class="text" href="w:text:608.txt">آخرين سفر</a><a class="text" href="w:text:609.txt">در پى خون خواهى</a><a class="text" href="w:text:610.txt">نداى جاويد</a><a class="text" href="w:text:611.txt">پاورقی</a></body></html>نام کتاب : بانوی کربلا (حضرت ز