ظيم است .
پدر عظيم است , مادر عظيم است .
پسر عظيم است , دختر عظيم است .
زينب يكى از اين عظماست .
من زينبى مى گويم و شما زينبى مى شنويد, كه نه خود به حقيقت كمالات و فضايل او رسيده ام و نه شما مى توانيد به اين حقيقت عالى برسيد.
مـن از دور ايـسـتاده , آفتاب درخشان فضايل او را مى نگرم و هنگام مطالعه زندگى پرحادثه او از بس فوق العادگى از خودنشان داده , در برابر پيشگاه باعظمت او سر فرود مى آورم .
آرى , چنان مادرى بايد چنين دخترى بياورد.
وآن مكتب , بايد اين شاگرد را تربيت كند.
مـكـتـب مـقـدسـى كه جدش رسول خدا(ص ) ايجاد كرده , و بزرگانى هم چون پدر و مادر و دو بـرادرش , اسـاتـيـد آن مكتب بوده اند.
شايسته است كه نمونه شاگردى آن , زينب دلير, دانشمند, بزرگ روح , با اراده باشد.
آن هم شاگردى كه , خون اساتيدش در رگ و پوستش وجود دارد و خوى آن ها را به ارث برده است .
زيـنب , ماهى است كه از پنج خورشيد تابان كسب نور كرده و ازهر كدام به طور شايسته اى بهره بر گرفته , و آن گاه جهانى راروشنايى بخشيده است .
خـون پاك , ريشه پاك , شير پاك , ذكاوت سرشار, مربيان بزرگ , شركت در بزرگ ترين انقلاب هاى بـشرى , تجربه حوادث و تحولات بزرگ جهان , زينب را, آن طور كه شايسته بود, پرورش داد و او را نمونه اى از عالى ترين مراتب انسانيت قرار داد.
زنـان جـهـان عـمـوما و بانوان مسلمان خصوصا, بايد از گفتار و رفتار زينب سرمشق بگيرند و از تعليمات عاليه اين بانوى بزرگ بهره مند گردند و از افتخار شاگردى مكتب زينب , برخود ببالند.
دخـتـر زهرا در دوره زندگى ساده و كوتاهش , كمتر خوش بوده و بيشتر با رنج و غم همراه بود, ولـى ايـن رنـج و انـدوه بـه جاى آن كه او را از اداى وظيفه باز دارد, بر استقامتش افزوده و قواى روحى اش را فشرده تر و نيرومندتر كرده است .
بانوى بانوان در دوره زندگى , وظايف گوناگونى بر عهده گرفته است .
هـنـگام كودكى , اداره خانه پدر را به عهده داشته و از برادران ارجمندش پرستارى مى كرده و بار فراق مادر را بردوش آن هاسبك مى كرده است .
آن دم كـه بـه خـانه شوهر رفته , همسرى گران بها براى شوهر و مادرى بى نظير براى فرزندانش بوده است .
زمانى به تعليم و تربيت بانوان مسلمان مى پرداخته است .
در كربلا نيز, وظايف بزرگ و گوناگونى را انجام داده است .
از بـرادر نـگـه دارى مى كرده , بيوه زنان و داغ ديدگان را غم گسار بوده , آن دم كه وظيفه ايجاب كـرد, كـه از خيمه بيرون آيد وسپاه پيروزمندكوفه را سرزنش كند, و سپس كاروان دل شكسته و مـصـيـبت كشيده را قافله سالار باشد, اين وظيفه را نيز به خوبى انجام داد.
دختر زهرا(ع ) معناى زيـربـار ظـلـم نـرفتن و در برابر ظالم استقامت ورزيدن را نشان داد و با قدرت روحى خود, كاخ سـتـم گـران را ويـران سـاخـت و بـه جـهـانـيـان اعـلام كـرد كـه بـا از خود گذشتن مى توان قدرت مندترين ستم كاران راكوبيد.
خـواهـر حـسين (ع ) در اين جهاد مقدس , ترس و بيمى به خود راه نداد و با نهايت دليرى , ابن زياد شـوم سركش بى رحم , ويزيد پليد مقتدر بى عرضه را مفتضح ساخت .
آرى , يزيد مقتدر بود, زيرا او وارث قدرتى بود كه دگران ايجاد كرده بودند, بى عرضه بود, زيرا خود لياقت ايجاد قدرتى نداشت , و بر سر خوان قدرتى گسترده نشسته بود.
بـانـوى خـردمـنـد بنى هاشم , كوفيان را كه دوستان دغل باز بودند, رسوا كرد, دوستانى كه هنگام خوشى و سيادت يارند, وموقع سختى خار, و با دشمن هم گام .
روز بـه روز بـدنـامـى كـوفـيـان و رسوايى آن ها افزوده مى شود و تا دنيا باقى است , جهان خرد و انسانيت , بر آن ها لعنت مى فرستد.
زيـنـب , تـا بـرادر والامـقـامـش در حـيـات بود, او را خدمت گزار و فرزندانش را پرستار بود, و هـنـگـامى كه برادر عازم كشته شدن گرديد, زينب هر چه در قدرت داشت , براى حفظجان برادر نثار كرد.
فـرزنـد دل بـنـدش را در راه بـرادر بزرگوارش فدا كرد.
براى برادر در فكر جمع آورى سپاه بود.
روحيه سربازان برادر راتقويت مى كرد.
هنگامى كه جوان برومند برادرش در خاك و خون غلتيد, و پـدر داغ ديـده ايـستاده , مى نگريست , زينب خود را رسانيد كه توجه برادر را به جاى ديگر منعطف سـازد, مـبادا در اثر اين مصيبت جان فرسا, نيروى برادر كاسته شود.
وقتى كه برادر تنها ماند و يك تـنـه بـه نـبرد ادامه مى داد, زينب , جان خود را در كف دست گرفت , و به سوى عمرسعد و سپاه بى رحم كوفه روان شد, شايد ساعتى , شهادت برادر را به تاخير اندازد.
شب يازدهم محرم , زينب بى كس شد.
در سـاعـتـى چند به قول خودش : جدش و پدرش و مادرش و برادرانش و همه كسانش از دستش رفتند, و همگى در خاك وخون غلتيدند.
شب دهم و شام دهم ! چقدر تفاوت ميان اين شب سپيد و آن شام سياه وجود داشت ! وه كه چه شام تيره اى بود! زينب در شب دهم همه كس داشت , ولى در شام دهم هيچ كس نداشت ! در شـب دهـم پـشت و پناه داشت , سرور داشت , نقطه اتكا داشت , برادر داشت , پسر داشت , جوان داشت , كودك داشت ,شيرخوارداشت , ولى در شب يازدهم , هيچ كدام را نداشت ! زينب در شب دهم , خواهر بود, مادر بود, عمه بود, سروربود, ولى در شام دهم نبود! در شـب دهـم , خـيـمـه و خـرگاه داشت , جامه نو برتن داشت , چراغ داشت , بستر خواب داشت , خدمت گزاران بسيار داشت ,ولى در شام دهم نداشت ! در شب دهم , تنش سالم بود, ولى در شام دهم , از تازيانه مجروح ! آرى ...
در شام دهم زينب چيزى داشت , كه درشب دهم نداشت ! آيا آن چه بود؟ آب بود! آرى آب بود! زينب در شام دهم آب داشت , ولى درشب دهم نداشت ! آيا دمى كه آب , حلال گرديد, اول خودش نوشيد, يا به زنان خون جگر و كودكان يتيم دربه در داد؟ نخستين دفعه اى كه خواست آب بنوشد چه حالى داشت ؟ چه خاطراتى در قلبش مى تپيد؟! چه تشنه كامان بزرگوارى را كه با لب تشنه جان دادند, به خاطر مى آورد؟ آيا قدرت برنوشيدن آب داشت ؟ چگونه به كودكان يتيم و زنان داغ ديده آب داد؟! من كه از جواب ناتوانم ! من نمى دانم خداوند در اين تن رنجور چقدر نيرو نهفته بود؟ زيرا اين همه مصيبت موجب نشد كه زينب را از سرپرستى زنان داغ ديده , و كودكان يتيم باز دارد.
در ميان آن همه كودك ,يكى به زير سم ستور نرفت ! و در آتش سوزى خيمه ها نسوخت ! ويكى در آن شـام شـوم , و در آن بيابان بى رحم , گم نشد...
هنگام حركت كاروان اسير به سوى كوفه , وقتى كه خواهر حسين (ع ) مى بيند يادگار برادرش امام سجاد(ع ) ازشدت مصيبت حالش دگرگون شده , براى تسليت برادرزاده اقدام مى كند! در طـول راه , زينب , كودكان پدركشته را مادر بود و پدرى مى كرد! و تنش در برابر تازيانه هايى كه به سوى آن ها مى آمد سپربود, و در نگه دارى آن ها جان فشانى مى كرد.
اگر بيوه زنى از كاروان عقب مى ماند, وياكودكى از محمل بر زمين مى افتاد, دختر على (ع ) زن را به كاروان مى رسانيد وكودك را سوار مى كرد! زيـنـب , با پليدترين مرد روى زمين يعنى ابن زياد طورى سخن گفت و نوعى رفتار كرد, وبا يزيد كه شوم ترين امپراتوران فاتح بود, جور دگر سخن گفت و رفتار دگر داشت .
وقـتـى كـه ابن زياد تصميم به كشتن امام سجاد(ع ) گرفت , خواهر حسين (ع ) چنان فداك