نيدى و ما را آگهانيدى كه برخود بباليم , چون شرف انتساب به آن خانواده را داريم .
پدرم ! شبى از شب هاى ماه رجب را به ياد دارم , كه فردايش آماده سفر به سوى قاهره بودى و مادر عزيزمان - كه خداى رويش را خرم بگرداند - انتظار ساعت آمدن نوزادش را مى كشيد.
من و خواهر بـزرگ تـرم فـاطـمـه , نـزد تـوآمديم .
وقتى كه تو به تهجد و عبادت خداى اشتغال داشتى , ما ازتو خـواسـتـيـم و اميد داشتيم كه دست از اين سفر بردارى و يابه تاخيرش اندازى , زيرا ما بر مادرمان بيم ناك بوديم .
به ما چنين گفتى : نترسيد و اندوه ناك نباشيد, خداى با اوست .
سـپـس بـراى مـادر كـنار خود جايى بازكردى , و از سفرى كه نمى توانستى آن را به تاخير بيندازى سخن گفتى , زيرا در آن سفرمى خواستى به وظيفه لازمى قيام كنى : و آن شركت در مجلسى بود كه به ياد بانوى بانوان زينب تشكيل مى شد! پـاسـى از شـب گـذشـت وما هنوز نزد تو نشسته بوديم و داستان شورانگيز او را از تو مى شنيديم .
هنگامى كه صبح , پرده شب را برداشت , تو با ما وداع كردى وبه مادرم چنين گفتى : اگر دختر آوردى نامش را زينب بگذار.
و آن گاه ما و او را به خدا سپردى و سفر كردى .
پـدر جـان ! ازهمان شب , نام بانوى بانوان زينب را در قلب خود جاى دادم , و بعضى از زيبايى ها و فضايل مؤثر و جذابش را به خاطر سپردم و هرگز فراموشش نكردم .
امروز به شوق آمده ام تا از بانوى بانوان چيزى بنويسم .
هنگامى كه آماده نوشتن شدم , خود را يافتم كه به ديروز خودم بازگشته ام , آن ديروز و در ديروزى كه با همه زندگى برابر است , و آن را در برابر چشمم مجسم كرده و همين طور دربرابر من مجسم بود, تا از نوشتن اين كتاب فارغ شدم .
قلم را به يك سو نهادم وخود را كمى خسته يافتم , چشم برهم نهادم , ولى گذشته اى كه پشت كرده و رفته بود, هم چنان دريادم بود.
آن را گوارا يافتم , نزديك بود كه تسليمش شوم و يك باره به خواب روم , اگر صداى كودك خود را از دور نشنيده بودم .
ازبى هوشى به هوش آمدم وبا خود مى گفتم : اى پدر! خداى تو را نگه دارد.
اى مادر! خداى تو را بيامرزد.
عائشه پيش درآمد

ايـن كـتـاب , تـنـهـا تاريخ نيست , اگرچه تمام مطالب آن از مدارك تاريخى صحيح گرفته شده همچنين اين كتاب رمان محض نيست , اگرچه در نگارش , به سبك رمانى درآمده است .
لـيـكـن شـرح حـال بـانـويـى است كه براى وى مقدر شده بود كه در عصرى زندگى كند كه از پيش آمدهاى بزرگ پر باشد,وزمانى در صحنه دولت اسلام نمايان شود, كه كمترين توصيفى كه از آن زمان بكنيم آن است كه بگوييم زمانى باشان بوده است : نام اين زن , درتاريخ ما و تاريخ انسانيت , بامصيبتى قرين گرديده , و آن مصيبت كربلاست .
مـصـيبتى كه تاريخ نويسان اتفاق دارند كه يكى از حوادث مؤثر در تاريخ شيعه خصوصا و در تاريخ اسلامى عموما بوده ,حتى بعضى از آن ها معتقدند كه بالاترين و مؤثرترين حادثه اى است كه مذهب تـشـيـع را بنياد كرده , و آن را مستحكم وپابرجا قرار داده , و از همين جهت آن هارا عقيده بر اين اسـت كـه خونى كه در آن كشتار جان گداز ريخته شد, تاريخ ‌سياسى و مذهبى ما را به رنگ خون درآورد, كه ما آن را در قتل گاه هاى فرزندان ابوطالب و مجاهدات شيعيان مى بينيم .
نـه آن دسـتـه و نـه دسـتـه اخـير, انكار نمى كنند كه بر دوش بانوى بانوان زينب , در اين مصيبت جـان گـداز, وظـيفه اى بسيار بزرگ بوده , بلكه بعضى از آن ها او را بطله كربلا ناميده , زيرا وى نـخـسـتـين بانويى بود كه در آن ساعت خطرناك نمايان گرديدتامجروحان را پرستارى كند و با مـحـتـضـران هم دردى نمايد, و براى قربانيان و شهيدانى كه قطعه قطعه و پاره پاره در آن بيابان افتاده بودند و مرغان هوا و درندگان وحشى پيكرهاشان را مى جويدند, بسوزد و اشك بريزد.
ولـى عـقـيده من آن است كه , زينب وظيفه بزرگ خود را پس از اين مصيبت آغاز كرده , زيرا او از طـرفى بايدزنان اسيربنى هاشم - كه مردانشان را از دست داده اند - سرپرستى كند, و از طرفى بايد بـاجـان بازى از جان جوانى بيمار(على بن حسين زين العابدين ) دفاع كند, كه اگر زينب نمى بود, كشته مى شد, و باكشته شدن او, دودمان امام برچيده مى گشت .
اضـافـه بـرايـن , وظـيـفه اى بزرگ تر بر دوش زينب بود, زينب وظيفه داشت نگذارد كه اين خون مقدسى كه ريخته شد, به هدررود.
گـمان ندارم مبالغه باشد, و يا زياده روى كرده باشم , اگر بگويم , زينب كسى بود كه پس از وقوع اين كشتار, آن را مصيبتى جاويد و فراموش نشدنى قرار داد.
زينب , پس از فاجعه كربلا زنده نماند, دردها و رنج هايى كه كشيده بود, به اندازه اى نبود كه بتوان تـحمل كرد و طاقت آورد.
ولى در آن مدت كوتاهى كه زندگى كرد, توانست در دل هاى شيعيان , آتـش خـون و اندوهى را بيفروزد كه تا امروز زبانه بكشد و خاموش نگردد.
و كسانى را كه اهل بيت پـيـغـمـبـر(ص ) را تسليم دشمنان كردند, به بدبختى وخوارى و سوزش پشيمانى بيندازد.
و پاك كـردن ايـن گـنـاه را ارثـى سـهـمگين ومقدس در ميان فرزندانشان برجاى گذاردكه نسلى از نسل ارث ببرد.
بـاز مـى گـويم كه اين كتاب را نمى توان نقشى از زندگى آن بانوى بزرگ دانست , آن طورى كه پـيش ازمن , تاريخ نويسان مورد اطمينان نوشته اند و پس از آن ها فضايل و مناقب نويسان آمده اند, وبـر آن سايه هايى افسانه مانند افزوده اند,تازيباتر و جذاب تر شود و تاثيرش درمغز, عميق تر, و بيان حقيقتش روشن تر گردد.
من هر چه توانسته ام كوشيده ام كه رنگ هاى اصلى تاريخ را در اين نقاشى كه از زندگى آن بانوى مـعـظـم مى كنم , نشان دهم ,بدون آن كه سايه فضايل و مناقب از ميان برود, ويا در آن خللى رخ دهد.
زيرا نظرعلم و تاريخ هر چه باشد, عنصرى به صورت اين بانو درآمده , آن چنان كه گذشتگان او را شناخته و ديده اند, و من حق ندارم به هيچ يك از اين سايه ها با نظربى احترامى بنگرم , مگر آن كـه دانـشـمـنـدى روان شناس بخواهد خواب ها و پندارها را مسخره كند.
تمام كوشش من دراين كـتـاب ايـن بـود كه رنگ هاى تاريخى و سايه هاى افسانه مانند را در هم آميخته , تا بتوانم صورت كـسـى را كه درتاسيس تاريخ ما شركت داشته و در تاريخ انسانيت به صورت داستان واشك و مثل درآمده , جلوه بدهم .پدران ونياكان

خانواده اى بزرگوار, بانگرانى و اشتياق , انتظار ساعت ولادتى را دارند, و درپى آن ها ده هزار تن از مـسـلـمـانان كه با دل هايى آكنده از احترام و دوستى به سوى اين مادر مى نگرند, و زبان هاشان با دعاهايى سوزان خداى را به كمك او مى خواند,منتظر رسيدن مژده مى باشند.
اين مادر, زهراست , دختر پيغمبر كه نزديك است در خاندان نبوت , فرزندى ديگر بياورد, پس از آن كـه ديـدگـان پـيـغـمـبـر رابـه دو نواده عزيز, حسن وحسين روشن ساخت , و پسر سومى به نام محسن بن على ((1)) كه زندگى برايش مقدر نبود.
ساعت انتظار پايان يافت .
مژده رسيد كه زهرا دخترى آورد و رسول خدا بدو تبريك گفت و آن را زينب نام نهاد, تا نام دختر تـازه درگـذشته اش زينب را, كه اندكى پيش از ولادت اين نوزاد از دنيا رفته بود, زنده نگه دارد.
زيرا آن حضرت را ازمرگ زينب , اندوهى بى پايا