 دست داده بود.
دخـتـرى كـه از دسـت پـيـغـمبر رفته بود, بزرگ ترين دختران آن حضرت بوده كه پيش از بعثت به همسرى خاله زاده اش ابوالعاص بن ربيع بن عبدالعزى بن عبدشمس درآمده بود.
پـس از بـعـثـت , زيـنب اسلام آورد وابوالعاص مسلمان نشد, ولى هم چنان يار و دوست دار همسر نـازنـين خود بود, و دربرابر قريش , كه اورا وادار به جدايى از همسرش مى كردند, پايدارى كرد.
بر خلاف پسران ابولهب ((2)) كه همسران خود رقيه و ام كلثوم دختران پيغمبر را ترك گفتند.
غـزوه بـدر فرا رسيد وابوالعاص در زمره كسانى بود كه به دست سپاهيان اسلام اسير شدند.
زينب كـه شوهر خود را چون جان شيرين دوست مى داشت و هنوز در مكه به سر مى برد, گردن بندى را كـه مـادرش خـديـجـه هـنـگام عروسى به او داده بود, به عنوان فداى شوهرش به مدينه فرستاد.
هـمـان كـه چشم رسول خدا(ص ) به گردن بند خديجه افتاد, منقلب وپريشان شد.
آن گاه ياران مسلمان خود را مخاطب قرار داده چنين فرمود: اگر صلاح مى دانيد اسير زينب را آزاد كرده وگردن بند او را به خودش بازگردانيد.
گفتند: آرى يا رسول اللّه .
پيغمبر, اسير خود را آزاد كرد, بدين شرطكه او زينب را به مدينه بفرستد.
زينب از خانه ابوالعاص بيرون شد, و اسلام ميان اين دو همسر جدايى انداخت .
زينب به مدينه رفت ولـى دلـش آكـنـده ازغـم واندوه بود, و ابوالعاص در مكه بماند, ولى در آتش هجران همسر خود مى سوخت .
پس از چندى , ابوالعاص براى تجارت , سفرى به شام كرد.
هنگام بازگشتن , كاروان و كاروانيان به دست سپاهيان اسلام اسير شدند, ليكن ابوالعاص بگريخت و شبانه وارد مدينه شد و به جست وجوى هـمـسـر خـود پـرداخـت .
هـنگامى كه به خانه زينب رسيد, به او پناه برد و زينب وى را پناه داد و مطمئنش كرد.
زينب صبر كرد تا رسول خدا نماز صبح را به جاى آورد, آن گاه با صداى بلند بانگ برداشت : اى مسلمانان ! من ابوالعاص بن ربيع را پناه دادم .
صداى زينب به گوش پدر رسيد و در دلش اثر كرد و روى به اطرافيان كرده پرسيد: آيا شنيديد آن چه من شنيدم ؟! گفتند: آرى .
فـرمـود: به كسى كه جانم در دست اوست , من از اين مطلب آگاه نبودم تا شما شنيديد آن چه را من شنيدم .
پس اندكى خاموش شد, آن گاه بر زبان آورد آن چه را خود قانون گذارى كرده بود: يجير على المسلمين ادناهم , پست ترين مسلمان ها حق دارد كه پناه بدهد.
سپس برخاست و با آرامش و وقار به راه افتاد تا داخل خانه زينب شد.
زينب نشسته و منتظر بود و گويى گوش مى داد كه انعكاس فريادش را بداند.
پدر به وى گفت : از ابوالعاص نيكو پذيرايى كن , ولى دست به سوى تو دراز نكند, زيرا تو بر او حلال نيستى .
زينب كه از خشنودى مى لرزيد گفت : به خدا اطاعت مى كنم .
ولى آيا مالش را پس نمى دهيد؟! پـدر جـوابى نگفت و به سوى ياران خود بازگشت , ومردانى كه كاروان قريش را گرفته بودند فرا خواند و چنين گفت : نـسـبـت ايـن مـرد را بـا ما مى دانيد و مالى از او به شما رسيده , و آن مالى است كه خداى به شما بـخـشـيده , من دوست مى دارم كه شما نيكى كنيد و مال او را پس دهيد, و اگر هم نخواهيد حق داريد و شما به اين مال سزاوارتريد.
گفتند: پس مى دهيم .
ابوالعاص , زنى را كه وقتى همسرش بود وداع گفت .
و مـردى را كه وقتى با او دوست و شوهر خاله اش بود ستايش كرد و به سوى مكه رهسپار شد و به كارى تصميم گرفت .
در آن جـاآن چـه امانت از مردم نزد او بود به صاحبانش بر گردانيد, سپس پرسيد: آيا ديگر كسى نزد من مالى دارد؟ گفتند: نه گفت : پس بدانيد كه من مسلمان شدم .
و بـه سـوى مـدينه شد تا با پيغمبر بيعت كرده و بار دوم با زينب ازدواج كند ((3)).
ولى زينب زياد زنـدگـى نكرد, و در اثر پيش آمدى كه براى او پس از غزوه بدر, موقع هجرت از مكه به مدينه , رخ داده بـود,از جـهـان رخت بربست .
پيش آمد چنين بود كه كافرى زينب را در راه مدينه بديد و به شكم او در حالى كه باردار بود,حربه اى زد, زينب جنين خود را سقط كرد.
زينب از دنيا رفت و پدر در آتش غم مى سوخت , تا هنگامى كه خواهر زينب , زهرا, نخستين دختر را آورد.
رسول خدا,نامش را زينب گذاشت .
فـريـادهـاى شادى ازمدينه براى نوزاد به آسمان مى رفت , مدينه اى كه شش سال پيش , از رسول خـدا(ص ) اسـتقبال كرد.
هنگامى كه پس از سيزده سال رنج كشيدن و تلخى چشيدن از مكه بدان شهر هجرت مى فرمود, اهل مدينه با شوق وشعفى بى نظير و گشاده رويى از وى پذيرايى نموده و او و يـاران مـهـاجـرش را مـنـزل گـاهى ارجمند دادند.
رسول خدا(ص ) مادامى كه زنده بود, اين بـزرگـوارى اهـل مدينه را كه نگاه داريش كردند و از شر دشمنان محفوظش داشتند, وزمينه را برايش آماده كردند تا پيام آسمانى خود را منتشر سازد, پيوسته به ياد مى آورد و مى ستود.
آرى , فريادهاى شادى مدينه در سال ششم هجرت براى نوزادى گران بها زينب دختر على بلند بـود, دخـتـرى كه نزدقريش ارجمندترين فرد و در بزرگوارى اصل و پاكى خاندان , شناخته شده بود.
مـادر زيـنـب زهـرا مـحـبـوب ترين دختران رسول خدا نزد آن حضرت و شبيه ترين آن ها بدان بـزرگـوار در شـمـايـل واخـلاق اسـت .
خـداى , براى زهرا اختصاصاتى قايل شد كه خواهران سه گانه اش , زينب , رقيه , ام كلثوم , نداشتند, زيرا با قلم ازلى چنين نوشته شده بود كه زهرا به تنهايى نگه دارنده پاك و پاكيزه اى براى سلاله پاك و مرغزار خرمى براى روييدن درخت پر شاخ ‌وبرگ اهل بيت قرار گيرد.
پدر زينب على بن ابى طالب پسر عموى رسول خدا و وصى آن حضرت است , و او نخستين كسى اسـت كـه در كودكى به آن بزرگوار ايمان آورد و او در دليرى و پرهيزكارى و دانش , يگانه قريش است .
دو جـد مـادرى زيـنـب , مـحـمد رسول خدا(ص ) و خديجه دخت خويلد است , وى اشرف امهات مؤمنين ((4)) است ونزديك ترين همسران پيغمبر به آن حضرت و عزيزترين آن ها نزد آن بزرگوار, هـم در زنـدگـى و هـم پـس از مرگ است .
25 سال به تنهايى مورد مهر و احترام رسول خدا قرار داشت وهيچ زنى در اين افتخار با او شريك نيست .
در سـال هـاى نـخستين اسلام , سال هاى رنج و مشقت , در كنار آن حضرت جاى داشت و كمك و هـمـراهى مى كرد ودشوارى هايى را كه آن بزرگوار در راه رسالتش از جانب قريش مى ديد, آسان مى كرد.
تـنـهـا, خديجه همراه محمد بود, هنگامى كه هراسان و لرزان از غار حرا بازگشت ,آن دم كه امين وحـى پروردگار, جبرئيل ازجانب خدا به سوى او آمده بود تا نخستين آيه را بر او - كه يتيمى بود درس نخوانده - القا كند: 
اقـرا بـاسـم ربك الذى خلق - خلق الانسان من علق - اقرا و ربك الاكرم - الذى علم بالقلم - علم الانـسان مالم يعلم , ((5)) (اى محمد) بخوان به نام پروردگارت كه (جهان و جهانيان را) بيافريد و آدمى را از خون بسته پديد آورد.
بخوان كه پروردگارت كريم ترين كريمان است ,آن خدايى كه قلم (نوشتن ) را آموخت , و به آدمى آن چه را كه نمى دانست تعليم دادم .
و نزد خديجه بيش از ديگران روحش آرام گرفت و آسايش يافت و هراسى كه در اثر عظمت وحى بر او چيره شده بود, ازميان رفت و دانست كه اوست تنهاكسى كه از طرف خداى براى كارى بزرگ بـرگزيده شده ((6)).
خديجه ايمان آورد و پيامبرى آن وجو