د مقدس را گردن نهاد, و به رسالتش اطمينان كرد و اميدوارانه در كنار آن حضرت مى كوشيد.
به شوهر بزرگوارش داراى چنان محبتى سرشار بود كه در راهش جان مى داد و آماده نابود شدن بود.
انكار قريش , بر اطمينان خديجه و ايمان او كه چون كوه استوار بود, لرزشى وارد نساخت .
سران ايل و تـبـار خـديـجـه به آن حضرت بدگمان بودند و او را جادوگر و ديوانه مى خواندند, ولى اعتقاد خديجه به يكتا مردى كه دوستش مى داشت وراست گويش مى دانست و تا آخرين رمق به او ايمان داشـت , همان طور كه بودلى در كتاب پيامبر مى گويد: جهانى ازاطمينان را بر مراحل ابتدايى عقيده اى كه يك ششم ساكنان امروز جهان بدان پاى بندند, مى افزود.
خـديـجـه در سنى نبود كه تحمل رنج و درد بر او آسان باشد و در دوره زندگانى اش به سختى و تـنگدستى عادت نكرده بود.
ولى از اين خشنود بود كه در اين پيرى و ناتوانى مى ارزد كه زندگى خـوش و آرام و پـر آسـايـش خـود را بـه زنـدگـى سـخـت ودشوار و پريشان جهاد تبديل كند.
و محاصره اى را كه قريش بر بنى هاشم روا داشته بودند, به طورى كه نزديك بود ازگرسنگى همگى تـلف شوند, با قهرمانى و آزادگى تحمل كند.
خديجه از دنيا رفت و هنوز سخت گيرى و فشار در حـداعلا بود, ولى موقعيت را براى دعوت آماده كرد, و براى مرد خود, يارانى به جاى گذاشت كه به او ايمان داشتند ومرگ را بر زندگى بدون او ترجيح مى دادند.
از دست رفتن خديجه در چنين موقعيتى تاريك و پيچيده , آغاز مرحله اى سخت از مراحل مبارزه بود, زيرا پس از او,مكه بر رسول خدا تنگ شد و نتوانست بماند و هجرت به مدينه كه تا كنون , بلكه براى هميشه , مبدا تاريخ مسلمانان است , رخ داد.
پـيغمبر هجرت كرد و هنوز در دلش خاطراتى از نخستين محبوبه بر جاى بود, و هيچ يك از زنان آن حضرت كه پس ازخديجه آمدند, حتى عايشه , نتوانستند اين يادگار زنده را از قلب آن حضرت بـيـرون كـنـند, و يا اندكى آتش آن را فرونشانند.
روزى هاله خواهر خديجه , در مدينه به زيارت رسـول خـدا مـشـرف شده هنگامى كه آن حضرت آواز او را شنيدكه به آواز عزيز از دست رفته اش شـبـاهت دارد, از تاثر و اندوه بلرزيد.
پس از رفتن هاله , عايشه عرض كرد: چقدرپيرزنى از پيرزنان قريش را كه دندان هايش ريخته و هلاك شده به ياد مى آورى , در صورتى كه خداى بهتر از او را به توداده است .
رنگ رخساره آن حضرت دگرگون شد و باخشم چنين پاسخ داد: بـه خدا سوگند كه بهتر از او را خداى به من نداده است .
او به من ايمان آورد, وقتى كه مردم مرا دروغ گـو مـى دانـستند وثروتش را در راه من داد, موقعى كه مردم مرا از همه چيز محروم كرده بودند.
جد پدرى زينب , ابوطالب بن عبدالمطلب عموى رسول خدابلكه پدر آن حضرت است , زيرا پدرش عـبـداللّه وقـتـى كـه آن وجـود مقدس در شكم مادر بود از دنيا رفت , و عبدالمطلب در حالى كه نـبـيـره اش كـودكـى بود هفت ساله وفات كرد وعمويش ابوطالب از او نگه دارى و پرستارى كرد.
ابـوطـالـب بـراى او پـدرى بزرگوار و پشتيبانى نيرومند و دوستى وفاداربود.
در سال هاى رنج و مـشـقت , آنى از او جدا نشد چنان كه عموى ديگرش ابولهب كه از كافران دور از خدا بود, بيشتراز بـيگانگان كافر, برادرزاده اش را مى آزرد و زن ابولهب ام جميل چوب و هيزم مى آورد و به سوى او پـرتاب مى كرد.
وخود ابولهب به آن حضرت بد مى گفت و دشنام مى داد, و لعن مى كرد.
اين زن و شـوهـر دريـغ كـردنـد كـه خانه آن ها بر سردختران پيغمبر رقيه و ام كلثوم , كه پيش از بعثت به هـمسرى پسرانشان عتبه وعتيبه ((7)) درآمده بودند, سايه بيندازد, آن دو را طلاق گفتند تايكى را پس از مرگ ديگرى , عثمان ازدواج كند.
آرى , ابـوطـالب بر خلاف برادرش ابولهب از برادرزاده اش دست برنداشت و در آن دم كه قريش با اصرار, آن وجودمقدس را از خود مى خواستند, تسليم نكرد و هموست كه به سخنان محمد گوش مى دهد هنگامى كه مى گويد: اى عمو! به خدا سوگند اگر اين ها خورشيد را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ مـن , بـراى آن كـه از هـدف خـود دست بردارم , دست بر نخواهم داشت يا آن كه جان داده و نابود شوم .
در اين هنگام , عموى پير بامهربانى و تاثر دست برادر زاده خود را مى گيرد و مى گويد: بـرو و بـگـوى آن چـه را دوست مى دارى .
به خدا, در برابر هيچ چيز تو را تسليم نخواهم كرد, و به وعده خود وفا كرد.
در سال هاى محنت و رنج از آن حضرت پشتيبانى كرد و به تهديدات قريش كه اگر محمد را براى كشته شدن تسليم نكند,بنى هاشم را به تمامى تبعيد خواهند كرد, اعتنايى ننمود.
در طـول مـدتـى كـه قريش آن حضرت و همسرش خديجه و ياران و خويشانش را محاصره كرده بـودنـد و تـصـمـيم داشتندهمه را به وسيله گرسنگى بكشند و از پاى درآورند, همگى به شعب ابوطالب پناه برده و در آن جا جاى گرفتند.
ابـوطـالـب كـمـى پـس از مرگ خديجه از دنيا رفت , و رسول خدا به مرگ آن دو, تواناترين يار, و محبوب ترين دوكس خود رااز دست داد.
در اين هنگام , هجرت به مدينه واقع شد.
جـده پـدرى زيـنـب , فـاطـمـه , دخت اسدبن هاشم بن عبدمناف , همسر ابوطالب , عموى رسول خـداسـت .
فاطمه , نخستين زن بنى هاشم است كه به همسرى مردى از بنى هاشم درآمده و فرزند آورده است .
فاطمه , به زيارت پيغمبر نايل گرديد ومسلمان شد و اسلامش نيكو گرديد.
پيغمبر را در وقت مرگ , وصى خود قرار داد و آن حضرت وصيت فاطمه راپذيرفت وبرجنازه اش نماز خواند, و به درون لحدش رفت , و پهلويش بخوابيد, و فاطمه را به نيكويى بستود.
ابن سعد در طبقات و ابن هشام در سيره و ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين از ابن عباس نقل كرده اند: هنگامى كه فاطمه مادر على بن ابى طالب از دنيا رفت , رسول خدا(ص ) پيراهن خويش را به تن او پوشانيد, و با وى در قبر بخوابيد.
اصحاب عرض كردند: يـا رسول اللّه ! احترامى كه به اين زن كردى نديديم كه باكس ديگر بكنى , فرمود: پس از ابوطالب , كـسـى بـيـشتر از اين زن به من خدمت نكرده بود, پيراهنم را به او پوشانيدم , تا از حله هاى بهشت بپوشد و با او در قبر خوابيدم , تا سختى كاربراو آسان گردد ((8)).
اين فاطمه , درست نقطه مقابل زن عـمـوى ديگر پيغمبر قرار دارد كه تقدير چنين شد كه ازاو در قرآن جاويد ياد شود ولى چگونه يادى ! اين زن ام جميل دختر حرب است , و اين نام شايد بر بسيارى از شنوندگان , حتى كسانى كه آشـنايى به تاريخ اسلام دارند و قرآن را مى خوانند, غريب آيد.
ولى اين غرابت با درنگ كمى از ميان مـى رود, موقعى كه مى فهميم اين زن همان حمالة الحطب جفت ابولهب , عموى رسول است .
و درباره همين زن و شوهر, خداى در كتابى كه برمحمد(ص ) نازل شده , فرموده : تـبـت يـدا ابـى لـهـب و تب - ما اغنى عنه ماله و ماكسب - سيصلى نارا ذات لهب - وامراته حمالة الـحـطب - فى جيدها حبل من مسد, ((9)) بريده باد دو دست ابولهب و نابود مالش و آن چه را كه بـيندوخت سودش نداد.
به همين زودى بچشد آتشى را كه زبانه دارد و زنش كه هيزم كش است , وبرگردنش از ليف خرما طنابى است .
جد اعلاى پدرى و مادرى زينب , عبدالمطلب بن هاشم است كه امين كعبه و سقاى حجاج خانه خدا و مـهـمان دار