 آن ها بوده است .
اين شرف از پدران و نياكانش , پشت در پشت به وى رسيده و كسى ديگر به جز اين خاندان تا صدها سال سزاوارپاسبانى كعبه و سقايى حاجيان نبوده است .
خداى وى را از شرابرهه در آن دم كه با سپاهى گران و فيل بسيار از حبشه براى خراب كردن خانه خـداى آمـده بود,نگاه دارى كرد.
پس خداى كيدشان را تباه كرد, و بر سرشان مرغانى بسيار و پى درپـى بـفـرسـتاد تا سنگ هايى از دوزخ ‌برآن ها ببارند.
سپس آنان را هم چون گياهى كه حيوان , نشخوار مى كند, خرد گردانيد.سايه هايى بر گهواره

زيـنب , تنها نوزادى بود كه در سال ششم هجرت , مدينه رسول از آن استقبال كرد.
و آن سالى بود كه اوضاع و احوال براى پيغمبر اسلام مستقر شده بود.
و در همان سال پيغمبر بر شترى كه كمى از گوشش بريده شده بود - و با آن شتر درروزگار فشار و سختى همراه پيرمردى ((10)) مخلص از مـكـه بـيـرون شده بود - با هزاروپانصد تن ازياران مهاجر وانصارش , در حالى كه جامه هاى سپيد احـرام را بـر تن داشتند, از مدينه به قصد مكه , پايگاه دشمنان محمد و اسلام , بيرون آمدند.
سپس هـمـگـى بـه واسـطـه پـيمان صلح حديبيه كه با ابوسفيان و كفار قريش بستند, پيروزمندانه باز گشتند.
در آغـاز, گـويـا هـمـه چيز به نوزاد خوشبختى زندگى را نويد مى داد.
بنى هاشم و ياران پيغمبر تهنيت گويان مى آمدند وشكفتن اين غنچه را در خاندان رسول تبريك مى گفتند.
عنبر دودمان پـاكـش از گهواره اى كه اين گل در آن نهاده شده بود,پراكنده مى شد و از طلعت تابان و چهره درخشانش آثار پدران و نياكانى بزرگوار آشكار بود.
ولى ناگهان - اگر خبرراست باشد - حزن و انـدوهـى بـر ايـن گهواره زيبا سايه افكند! سايه هايى كه شايد بيشترش در كتاب هاى تاريخى كه بـراى تـحـقـيـقـات عـلمى نوشته مى شود جاى نداشته باشد, ولى در روح بشرى و وجدان انسانى مـوقـعـيـتى بسزا دارد.
نقل مى كنندكه هنگام آمدن كودك , سروشى پراكنده شد كه به زندگى سـوزان و جانگدازش در فاجعه كربلا اشاره مى كرد و ازرنج هاومصيبت هايى كه فردا در انتظار اين كودك است خبر مى داد.
مـى گـويـنـد: اين فاجعه بيشتر از نيم قرن قبل از وقوع آن معروف بوده , در مسنداحمدبن حنبل (ج1 ,ص 58) آمده است كه جبرئيل , محمد(ص ) را به كشته شدن حسين و اهل بيتش در كربلا خبر داد.
ابـن اثـيـر در كـامل نقل مى كند: رسول خدا(ص ) از خاكى كه خون حسين برآن ريخته مى شود و جبرئيل براى آن حضرت آورده بود, به همسر خود ام سلمه داد و فرمود: وقـتـى كـه اين خاك خون شد, بدان كه حسين كشته شده است ((11)).
ام سلمه آن خاك را نزد خـود در شـيـشـه اى نـگـاه داشت .
هنگامى كه حسين كشته شد, آن خاك خون شده بود.
ام سلمه دانست كه حسين كشته شده و آن خبر را در مردم پراكنده كرد.
و بـه هـمين زودى از مورخان مى شنويم كه در حوادث سال هاى 60 - 61 هجرى نقل مى كنند كه , زهـيـربـن قـين بجلى كه ازهواخواهان عثمان بود پس از آن كه در سال شصت حج كرد و از مكه بـيـرون شـد, خـروج او از مـكه با رفتن سيدالشهدا به سوى عراق مصادف گرديد, زهير در راه با حـسـيـن بـود, ولـى در آن جـايى كه آن حضرت منزل مى كرد, زهير منزل نمى كرد.
اتفاقا روزى سـيـدالـشـهـدا زهـيـر را طـلـب كرد, با آن كه اين كار بر زهير دشوار آمد, ولى فرمان را اطاعت كرد.
هنگامى كه از پيش حسين بازگشت , به ياران خود چنين گفت : هركس از شما مى خواهد آماده است بيايد از من پيروى كند, و گرنه آخرين ديدار است .
سپس براى آن ها داستانى قديمى از زمان پيغمبر ((12)) نقل كرده , چنين گفت : وقتى , با عده اى از مسلمانان براى جهاد رفته بوديم .
سپاه اسلام پيروز شد و غنايم بسيارى به دست آمد.
همه شادان وخشنود بودند.
سلمان فارسى ((13)) كه همراه ايشان بود به آنان خبر داد كه به همين زودى ها حسين جنگ مى كند و كشته خواهد شد.
سپس سلمان ياران خود را مخاطب ساخته چنين گفت : اگـر بـه سـرور جـوانـان اهـل بـهـشت رسيديد, از جان فشانى در ركاب او خشنودتر باشيد, تا از غنيمت هايى كه امروز به دستتان رسيده است .
ابن اثير مى گويد: پس از آن كه زهير سخن سلمان فارسى را براى همراهان خود نقل كرد, متوجه خانواده اش گرديد و زن خود را طلاق گفت , مبادا به او گزندى رسد.
آن گاه ملازمت حسين را برگزيد تا با آن حضرت كشته شد.
بـه طـورى كه مورخان نقل مى كنند: حسين از كودكى مى دانسته كه براى او چه چيز مقدر شده است هم چنان كه اين سروش نيز براى خواهرش زينب در هنگام ولادت رخ داد.
آن هـا مـى گويند كه , سلمان فارسى براى تهنيت ولادت زينب حضور على بن ابى طالب شرفياب شـد و على را اندوه ناك ومتفكر يافت .
على از مصيبت هايى كه دخترش در كربلا خواهد ديد سخن گـفت .
آن گاه على شهسوار دلير, صاحب رايت منصورى , ملقب به شير اسلام به گريه درافتاد و بناليد.
آيـا ايـن گـفـتـه هـا, بـه تمامى , از اختراعات راويان و مجعولات داستان سرايان شب است ؟ آيا از افـزوده هـاى ستايش گران وتصورات ناقلان معجزات و كرامات است ؟ آيا اين سخنان از بافته هاى پنداريان و خواب هاى خيال بافان است ؟ چـيـزى اسـت كه مستشرقان به صحتش اطمينان كرده اند و رونالدسون در كتاب عقيده شيعه ولامـنس در كتاب فاطمه ودختران محمد آن را پابرجا شمرده اند.
و اكثر مورخان اسلام در اين كـه ايـن گـفته ها راست و درست است ترديدى ندارند,كمتر فردى از آن ها به يكى از اين خبرها بـه نـظر شك وترديد ننگريسته است .
نه تنها نويسندگان قديم اين مطالب را منزه از ترديد و شك دانـسـته اند, بلكه در نويسندگان امروز كسانى هستند كه ايمانشان به سايه هاى حزن واندوهى كه گهواره زينب را فراگرفته بود, كمتر از پيشينيان نيست .
ايـن نـويسنده مسلمان هندى محمد حاج سالمين است كه در نخستين فصل از كتابش (سيدة زيـنب ) ذكر مى كند كه چگونه اين نوزاد با اشك و آه استقبال شد, سپس مى گذرد و بعد از آن كه مـرويـاتى از آن سروش شوم نقل كرده , پيغمبر بزرگ راتصوير مى كند, كه با دلى سوزان و چشمى اشك بار روى نواده اش خم شده و زينب نو رسيده را مى بوسد, زيرا مى داندچه روزهاى سياهى در پس پرده در انتظار اين كودك است ! سـالـمـيـن سـپـس مـى پـرسد: سوزش دل پيغمبر(ص ) چه اندازه بود وقتى كه از عالم غيب آن كشتارگاه جانگداز را مى ديد كه منتظر نور ديده اش است ؟ و چقدر قلب نازنين و مهربانش لرزيد هنگامى كه در چهره اين كودك شيرين , سرانجام جگر سوز او را بخواند؟ ولـى , انـكـار نـمـى كـنم كه در آن روز چيزى از اين شايعه پخش شده باشد, و امروز پس از آن كه واقـعـيـتى داشته , سايه هايى شده و بر صورتى كه ما نقاشى اش مى كنيم افتاده باشد, به طورى كه رنگ آميزى تاريخ به آن ها زيبا گردد و ترديد نيست كه اين ها سايه هايى هستند كه گهواره نوزاد را درغم و اندوه مى پوشانند و براى او بهترين عواطف غم زدگى ودل سوختگى را بر مى انگيزانند.
مـا مـى تـوانـيم بر اين بيفزاييم كه زهرا در هنگام باردارى چندان خندان و در آسايش نبود, بارها پريشان حالى و اندوه بر اوچيره مى شده و اين ناراحتى و پريشانى از قديم با زهرا بوده است , و كمتر از او جد