زل سليمان بن صرد(566)اجتماع كردند و ما خبر مرگمعاويه را يادآور شديم و همگى خداى را سپاس گفتيم .
آنـگاه سليمان بن صرد گفت : معاويه هلاكت يافته است و حسين مردمرا بـراى بـيـعـت خـويـش گرد آورده به سوى مكه رفته است . شماشـيعه او و پدرش هستيد. اگر مى دانيد كه او را يارى مى دهيد و بادشـمـنـانـش مـى جـنـگـيد به او نامه بنويسيد ولى اگر بيم وحشت وسستى داريد او را مفريبيد!
گـفـتـنـد: نه ، ما با دشمنانش مى جنگيم و جان خويش را فداى او مىكنيم .
گفت : پس برايش نامه بنويسيد.
آنان نوشتند: بسم الله الرحمن الرحيم
بـه حـسـيـن بـن عـلى ، از سـليـمـان بـن صـرد و مـسـيـب بـن نـجـبـة(567) و رفـاعـة بـن شـداد(568) و حـبـيـب بـنمظاهر(569) و شيعيانش از مؤ منان و مسلمانان ساكن كوفه.
سـلام عليك ؛ پس از سپاس و ستايش خداوند بى همتا، خداى را شكركـه دشـمـن ستمگر و سركش تو را درهم كوبيد، همو كه ميان اين امتشر به پا كرد و دست به غارت اموال مردم زد و بدون رضايت آنانبـه حـكـمـرانـى پـرداخـت . آنـگاه نيكانشان را كشت و بَدان را باقىگـذاشـت ؛ و مـال خـداى را مـيـان سـتـمگران و توانگران تقسيم كرد.خـداونـد او را از رحـمـت خـويش دور سازد، همان طور كه ثمود را دورساخت .
ما امامى نداريم . به سوى ما بيا، شايد خداوند به وسيله تو ما رابـر حق گرد آورد. نعمان بن بشير در كاخ امارت است و ما نه با اونـمـاز جـمـعـه مى خوانيم و نه با او به عيد بيرون مى رويم . اگربـدانـيـم كـه شـما به سوى ما آمده اى ، او را بيرون مى كنيم و بهشـام مـى فـرسـتـيـم ، ان شـاءالله ، والسـلام عـليـك و رحـمة الله وبركاته .(570)نام کتاب : داستانهايى از زمين كربلا

مؤلف : ر - يوسفى

منبع : سایت غدیر فرستادگان كوفه نزد امام (ع )
((سـپـس نـامـه را هـمراه عبدالله بن مسمع همدانى (571) وعبدالله بن وال (572) فرستادند و به آنان فرمان دادندكه هر چه زودتر حركت كنند. آن دو با شتاب بيرون آمدند تا در دهمماه رمضان خود را به امام (ع ) رساندند.(573)
ابن كثير مى نويسد: ((نخستين كسى كه نزد آن حضرت رفت عبداللهبـن سـبـع هـمـدانـى و عبدالله بن وال بودند. آن دو نامه اى با خودداشـتـنـد كـه دربـردارنـده سـلام و تـبـريـك بـه خاطر مرگ معاويهبود...))(574)
ابن جوزى به نقل از واقدى ، صورت ديگرى از نامه ارسالى مردمكـوفـه را روايـت كـرده اسـت ـ و شايد هم نامه ديگرى باشد ـ و مىگـويـد: چـون حـسين (ع ) در مكه استقرار يافت و مردم كوفه خبردارشدند، به او نوشتند و گفتند: ما جان خويش را فداى شما مى كنيم !مـا بـا كـارگزاران در نماز حاضر نمى شويم . نزد ما بيا. ما صدهزار نفريم ! ستم در ميان ما رواج يافته است و بر اساس كتاب خداو سـنـت پـيـامـبرش در ميان ما رفتار نمى شود. اميدواريم كه خداوندبـه وسيله تو ما را بر حق گرد آورد و ستم را از ما بردارد. تو ازيـزيـد و پـدرش كـه غنايم امت را غصب كرده شراب مى نوشيد و بابـوزيـنـه و تـنـبور بازى مى كرد و دين را بازيچه قرار داده بودبه حكومت سزاوارترى .
از جمله كسانى كه به او نامه نوشتند، سليمان بن صرد و مسيب بننجبه و بزرگان اهل كوفه بودند.(575)
اشاره
تاءمّل در محتواى نامه هاى اهل كوفه به امام (ع ) كه به تعبير ابنكثير در بردارنده سلام و تبريك به خاطر مرگ معاويه بود، نشانمى دهد كه مرگ معاويه روحيه شيعيان كوفه را سرشار از شادى وسرور كرده بود. زيرا آنها در زندگى بدبختى هاى زيادى از دستاو كشيده بودند و سال هاى طولانى سلطنت او بر سينه هاشان فشارمى آورد و نفس هاشان را تنگ مى كرد. او ريز و درشت حركاتشان رازيـر نـظـر داشـت و تلخى فقر و سختى جنگ هاى داخلى و خارجى رابه آنها چشانده بود. آنچه اين كابوس را دردناك تر و شوقشان رابراى روز رهايى از دست او بيشتر مى ساخت اين بود كه هر چه بهامام نامه مى نوشتند و حضرت را به قيام و نهضت دعوت مى كردند،نـمـى پذيرفت و خردمندانه آنان را به شكيبايى و انتظار تا مرگمـعـاويـه دعـوت مـى كـرد. پـس از مـرگ معاويه ، مردم كوفه احساسكـردنـد كـه از بـنـد رسـته اند و راحت شده اند و پس از نابودى آنكـابـوس ، دسـت و زبـانـشـان بـاز شـده است . از اين رو به شادىپـرداخـتـنـد و مـرگ طـاغـوت را جـشـن گـرفـتـند؛ و چشم هاشان ماننددل هاشان در انتظار فرمان امام (ع ) و اشاره ايشان بود.
ولى در مـيـان آنـهـا راسـتگويان اندك بودند، چرا كه ضعف روحى ،دوگانگى شخصيت و حب دنيا و ترس از مرگ سر تا پاى زندگىمـردم را فـرا گـرفته بود. اين حالت از سقيفه آغاز شد و روز بهروز افـزايـش يـافت ، به طورى كه بيشتر مردم عقب گرد كردند ودل هـاشـان سـوى امـام رفـت و شـمـشيرهاشان در خدمت دشمنانش قرارگـرفـت . بـازگـشـت مـردم و رهـا كردن نهضت از رفتار با مسلم بنعـقـيـل آغـاز شـد. بـازگـشـت سـريـع و آسـان مـردم حـيرت آور است .سرانجام نيز در يك پس روى بزرگ ، با كشتن امام حسين در عاشورابه پايان رسيد.ارسال پيك و نامه براى بار دوّم
شـيـخ مفيد مى نويسد: اهل كوفه دو روز پس از فرستادن نامه درنگكردند و سپس قيس ‍ بن مسهر صيداوى ، عبدالله وعبدالرحمن : پسرانشـداد ارحـبـى و عـمـارة بـن عبدالله سلولى را نزد حسين فرستادند.ايـنـان حـدود 15 نامه با خود داشتند كه هر كدام آنها را يك تا چهارنفر امضا كرده بودند...(576)
بار ديگر!
شـيـخ مـفيد همچنين مى نويسد: دو روز ديگر نيز صبر كردند و سپسهـانـى بـن هـانـى سبيعى (577) و سعيد بن عبدالله حنفى(578) را فرستادند و به امام (ع ) چنين نوشتند:
((بسم الله الرحمن الرحيم . به حسين بن على (ع ) از شيعيان مؤ من ومـسـلمـانـش . امـا بـعـد، بـشـتابيد كه مردم چشم انتظار شمايند و بهديـگـران نـظـر نـدارنـد. شـتـاب ، شـتـاب ، بـاز هـم شتاب شتاب .والسلام ))(579)
سـپـس سيل نامه هاى كوفيان به سوى امام (ع ) سرازير شد كه ازحـضـرت مـى خـواستند تا به كوفه بيايد؛ و او با وجود اين درنگمـى كرد و پاسخ نمى داد. در يك روز ششصد نامه به ايشان رسيدو آن قـدر پـياپى نامه آمد كه همراه نمايندگان مختلف ، دوازده هزارنامه فرستاده شد.(580)
سيد بن طاووس متن همين نامه اى را كه هانى بن هانى سبيعى و سعيدبـن عـبـدالله حـنـفـى نـزد امـام بردند نقل مى كند، ولى با تفاوت وتـفـاصـيـل بـيشتر. او معتقد است كه اين نامه آخرين نامه اى بود كهاهل كوفه براى امام (ع ) نوشتند، بهتر اين است كه متن نامه را همانگونه كه سيد روايت كرده است در اينجا بياوريم :
((بـسم الله الرحمن الرحيم . به حسين بن على اميرالمؤ منين (ع )، ازشـيـعـيـان او و شيعيان پدرش ، اميرالمؤ منين (ع ). اما بعد؛ مردم چشمانتظار شمايند و نظر به هيچ كس ديگرى جز شما ندارند. اى پسررسـول خدا(ص )، بشتابيد، بشتابيد كه باغ ها سرسبزند، ميوه هارسيده اند، زمين خرم است و درختان پربرگند، هرگاه خواستى نزدمـا بـيـا كه به سوى سپاهى آماده مى آيى . درود و رحمت خداوند برتو و پيش از تو، بر پدرت باد!))(581)نقش منافقان در موج نامه ها
منافقان بر امواج نامه هايى كه كوفيان به امام (ع ) نوشتند سوارشـدنـد و د