 مى شده و شايد آغاز آن از مرگ مادرش خديجه باشد و سپس از آن روز كه عايشه به خانه رسـول خـدا قـدم نـهاد و به جاى مادر سفركرده اش نشست ,جايى كه ساليانى دراز به فاطمه , آن دخـتـر بـرگـزيـده و محبوب , اختصاص داشته , اين غم و اندوه با كندى رو به افزايش بوده است .
سـپـس , مـيان اين دختر و زن پدر آن چه كه مانندش در نظاير آن پيدا مى شود رخ مى داده و آن مـطـلبى است كه پس از سال ها عايشه بدان اعتراف كرده است و بعضى از دانشمندان باختر از آن سخن گفته اند.
از آنان بودلى را دركتاب پيامبر و لامنس را در كتاب فاطمه و دختران محمد بـه ياد دارم .
اينان در خانه هاى پيغمبر يك جور دو دستگى تصوركرده اند: يكى دسته عايشه آن زن دل ربـا و ديـگـر دسـته فاطمه آن دختر فضيلت , و دور نيست كه باردارى فاطمه درافزوده شدن رنج هايى كه از دست عايشه مى ديده اثرى بسزا داشته , به ضميمه غم و اندوهى كه در اثر از دست رفتن مادر خويش احساس مى كرده است .
زيـنـب را مى بينيم در فضاى آن خانه شريف دوباله راه مى رود و مورد عنايت مخصوصى از ناحيه جـد بـزرگـوارش اسـت وافراد خانواده او را بسيار دوست مى دارند و با وى مهر مى ورزند, از دور مـى بـيـنـيـم كـه زيـنب دخترى است شيرين , دردامان زهرا, نخستين درس هاى زندگى را فرا مى گيرد.
و پـس از آن كـه از آغوش مادر پاى بيرون مى گذارد, بزرگ ترين آموزگارانى را كه جزيرة العرب پرورش داده مى بيند:جدش رسول خدا(ص ), پدرش شهسوار ميدان و استاد سخن , و دانشمندان و فقهايى از ياران ارجمند پيغمبر.
هـيـچ دخـترى از هم سالان زينب - در آن چه ما مى دانيم - به چنين تربيت عالى كه زينب در آن محيط برجسته و بزرگ ديده , دست نيافته است .
و تمام اين ها چيزى بوده كه زينب را در كودكى دل شاد مى كرده و آماده اش مى ساخته كه ما او را آسوده و خرم ببينيم .
ولى هنوز به جوانى نرسيده بود كه از آن سروش دردناك آگاه شد.
نقل است كـه روزى در جايى كه پدرش مى شنيد به تلاوت قرآن كريم مشغول بود.
به خاطرش رسيد تفسير بـعـضى از آيات را از پدر بپرسد, درحالى كه از هوش سرشار دختربه وجد آمده بود, پس از جواب با حالت تاثر به سخن خود ادامه داد و به روزهاى سياهى كه در آينده در انتظار اين دختراست اشاره كـرد.
تـعجب پدر افزوده گشت , وقتى كه ديد زينب با لحنى جدى و محكم مى گويد: پدر! من اين ها رامى دانم .
مادرم مرا آگاه كرد تابراى فردا آماده ام سازد.
پدر ديگر چيزى نگفت و در خاموشى فرو رفت و قلبش هم چنان از مهر و محبت مى زد و مى تپيد.
خـود را مـى بينم كه سخن را از شيرخوارگى زينب آغاز كرده ام تا سايه هاى پريشانى كه گهواره زيـنـب را فـرا گـرفـتـه بـود نـشان دهم .
اكنون اين سخن را تا چندى كنار گذارده و به دوران كودكى اش روى مى كنم .
زينب را مى نگرم كه با پيش آمدهاى بزرگ روبه رو مى شود و هنوز كودك در سال پنجم از عمر خود است .كودكى اندوه ناك

زيـنب از پنج سالگى پا بيرون نگذاشته بود كه جد بزرگوارش از دنيا رفت و جسد پاكش در غرفه عـايـشـه ((14)) به خاك سپرده شد, ولى پس از آن كه مكه را فتح كرد و خانه خدا را از بت ها پاك نمود, و به چشم خود ديد كه قومش با او بيعت كردند, و دسته دسته داخل دين خدا شدند.
و شـايـد زيـنب خردسال در اين مصيبت ناگوار حاضر بوده , و جد بزرگوارش را مى ديده , كه بر تخت چوبينى مى برند تا درخاكش پنهان سازند.
ما با نويسندگان فضايل و مناقب هم قدم نمى شويم , و نمى گوييم كه زينب در اين حادثه شوم به حقيقت اين سفر حتمى دردناك پى برده , و يا آن كه اساس نزاع ميان آن دو دوست همراه - عمر و ابى بكر - را مى دانسته كه اولى فرياد مى زد:محمد نمرده است , به خدا او بر مى گردد هم چنان كه موسى باز گشت .
رفيقش پاسخش مى دهد: و مـا مـحمد الا رسول قدخلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب عـلى عقبيه فلن يضراللّه شيئا, و سيجزى اللّه الشاكرين , ((15))
محمد نيست مگر پيامبرى كه پيش از او پـيـامبران بوده و درگذشته اند آيا اگر او بميرد و ياكشته شود, شما به عقايد فاسد نياكانتان خـواهـيـد بـرگـشت ؟ و كسى كه به عقيده فاسد پدر و مادريش برگردد به خداى زيانى نخواهد رسانيد, وخداى پاداش سپاس گزاران را خواهد داد.
سپس وقتى مى بيند كه رفيقش به سخن خود اصرار دارد, در ميان انبوه مردم فرياد مى زند: كسى كـه مـحـمد را مى پرستيد,بداند كه محمد مرد, و كسى كه خداى را مى پرستيد, بى گمان خداى زنده است و نخواهد مرد.
آرى نـمى گويم دختر پنج ساله به حقيقت اين نزاع و يا راز آن مرگ پى برد, ولى بدون ترديد اين دخـتر, مناظر حزن و اندوه را به چشم خود ديده و فريادهاى گريه كنندگان و ناله هاى مصيبت زدگان را با گوشش شنيده است .
كـى مـى دانـد, در درون ايـن كـودك خـردسال تيزهوش چه گذشته , وقتى كه در آن پيش آمد جـانـگداز, خاموش و افسرده برجد بزرگوارش مى نگريسته , مى ديده كه آن حضرت آرميده است , ولى جهان گرداگرد او ناله مى كند و آه مى كشد, و ازسوز و گداز در هيجان آمده و موج مى زند و زبانه مى كشد و مى گدازد, گويا فشارهايى نيرومند و شديد آن را درهم مى پيچاند! چه ترس سهمگينى بر قلب خالى اين كودك چيره شده بود, و روان آرام و بى آلايش او را در هراس انداخته بود؟ چـه حـزن و انـدوهـى بـر اين كودك در پنج سالگى روى آورد, كه صداى مرگ را به او شنوانيد و كاروان سفر آخرت را به وى نشان داد؟ مـن تـصـور مـى كـنم زينب را در حالى كه ايستاده و جد بزرگوارش را در بستر مرگ مى نگرد و مـى بـيـنـد كـه سـرش در دامـان عـايـشه ((16)) مى افتد, و وى با آرامى سر را بر بالين مى نهد و جـامه هايش را به رويش مى كشد و چشمانش را مى بندد وپيشانى عزيزش را مى بوسد.
آن گاه به فضاى خانه مى رود كه ناگهان فرياد و ناله از حجره عايشه بلند شده و به خانه هاى پيغمبر پراكنده مى شود و از آن جا به احد و قبا مى رسد.
جسد پاك غسل داده مى شود و به مشك آلوده مى گردد و به سه پارچه كفن مى شود ((17))
سپس به مردم رخصت داده مى شود كه دسته دسته داخل شوند و با عزيزترين سفر كرده خود وداع كنند.
زيـنـب را مـى بـيـنـيم كه مى نگرد, عده اى مشغول كندن گودال عميقى در حجره زوجه اثيره پـيـغـمـبـر هـسـتـنـد, سپس سه تن ازياران جدش مى آيند كه زينب در ميان آن ها پدرش على رامـى شـنـاسـد و بـا آرامـى جـسـد را در گـودال قـبر سرازير مى كنند وخشت هايى بر روى آن مى گذارند آن گاه شن و خاك بر آن ريخته مى شود.
زيـنب را مى نگرم و به سوى او ادامه نظر مى دهم كه خود را در آغوش مادرش زهرا مى اندازد و از هـراس و پريشانى پناهگاهى مى جويد, ولى از شدت اندوه , مادرش از خود بيخود شده و صبرش به پايان رسيده و هستى اش برهم خورده است .
كـودك بـه سـوى پدر رو مى آورد.
مى بيند غم واندوه از او مى بارد و از حقى كه ازاهل بيت غصب شـده و مقام و منزلتى كه مورد انكار قرار گرفته و خويشاوندى با رسول خدا (ص ) كه زير پا نهاده شده , شكايت مى كند.
و با پريشان حالى وبى تابى بر همسر نازنين خود مى نگرد.
مى بيند غصه مرگ پـدر لاغرش كرده , و پايمال كردن مردم حقش را, در