, ولى جز وحشت و جاى خالى مادر چيزى نمى يابد.
دل زيـنـب مـى گـويـد: عـزيـزترين و زيباترين چيز زندگى را ازدست دادى .
در اثر اين خطاب , سوزشى ناگوار در خود حس مى كند كه پدرش بامهر و لطف مى خواهد اندكى آن را سبك كند.
پس از فاطمه , زنان ديگرى به خانه على بن ابى طالب قدم نهادند.
ام البنين دخت حزام كه براى على , عباس و جعفر و عبداللّه و عثمان را بياورد.
ليلا دخت مسعودبن خالد نهشلى تميمى كه براى على , عبيداللّه و ابوبكر را بياورد.
و اسماء دخت عميس كه براى على , محمداصغر و يحيى را بياورد.
و صهباء دخت ربيعه تغلبى كه براى او عمر و رقيه را بياورد.
و امـامـه دخـت ابـى العاص بن ربيع كه مادرش زينب دختر رسول (ص ) است .
اين بانو براى على , محمد اوسط را بياورد.
و خوله دخت جعفر حنفى كه براى او محمد اكبر معروف به ابن حنفيه را بياورد.
و ام سعيد دخت عروة بن مسعود ثقفى كه براى على , ام الحسن و رمله كبرى را بياورد.
فحباه ((21)) دخت امراء القيس بن عدى كلبى كه براى او دخترى آورد كه در همان كودكى بمرد.
اين زنان و غير ايشان از كنيزكان , به خانه على آمدند, ولى هنوز جاى زهرا در خانه على خالى بود.
ليكن در دل فرزندانش حسن و حسين و زينب وام كلثوم كه براى هميشه خالى ماند.
تـاريـخ مـى خـواهد زينب را از ساير مصيبت زدگان , به سبب وصيتى كه مادرش فاطمه در بستر مـرگ بـه او كرده , جدا كند,وصيت اين بود كه , زينب از دو برادرش جدا نشود, و پيوسته با آن ها باشد و ازآن ها نگه دارى كند و براى آن ها پس ازمادر, مادر باشد.
زينب اين وصيت را هيچ گاه فراموش نكرد.
اگـر بـتـوانيم خود را تا مدتى به فراموشى بزنيم و غم هايى كه بر اين كودك وارد شده و پنجمين سـال عـمـر او را پـريشان كرده ,ناديده بگيريم , زيرا كه دوبار در اين سال , مصيبت مرگ عزيزترين كـسان و محبوب ترين نزديكانش را به چشم ديده , واگر بتوانيم دمى از نگريستن به سايه هايى كه گهواره اين كودك را فرا گرفته بود و كودكى اش را به شكنجه انداخت دست برداريم و به قسمت ديگر از زندگانى درخشان او نظر اندازيم , مى بينيم كه زينب در خانه پدر موقعيتى را كه بزرگ تر ازسـن اوسـت داراسـت .
حـوادث نـاگـوار, او را پخته كرده و آماده اش نموده كه جاى مادر سفر كرده اش را بگيرد و براى حسن و حسين وام كلثوم مادر باشد و مهر مادرى را كه به وسيله مداراى بـا كـودك و از خود گذشتگى در برابر تمايلات او آشكار مى گردد, دارا بشود, هرچند در تجربه و زيركى به مادر نرسيده باشد.
غـريـب نيست كه زينب جاى مادر را بگيرد, در صورتى كه هنوز به ده سالگى نرسيده است , غريب آن است كه زمان او را به زمان خودمان و محيط او را محيط خودمان مقايسه كنيم و چنين پنداريم كه اين سن , دوره بازى و بى خودى است ,زندگانى اين خاندان در آن موقع خصوصيتى داشت كه روز ايـن دخـتـر را مـاه و ماه او را سال قرار مى داده است , زندگى ساده و بى آلايشى كه خورشيد بـيـابـان بـا گرماى سوزانش آن را پخته مى كرد, و تيزهوشى و دور انديشى و دقت نظر وسرعت ادراك را بـه اين دختر مى بخشيد, چيزى است كه براى هيچ دوشيزه اى در زمان ما زمان آسايش و خوش گذرانى فراهم نخواهد شد.
چرا دور برويم , كسانى از مادران ما و مادر بزرگ هاى ما بودند كه بار همسرى و مادرى را به دوش كشيدند و هنوز درده سالگى يا كمى بيشتر قرار داشتند.
در صورتى كه ما كه دختران آن ها هستيم چنين مى پنداريم كه 25 سالگى براى كشيدن اين بار شايستگى دارد.
آرى , غـريـب نـيـسـت كـه زيـنـب در كـودكـى براى دو برادر و خواهرش مادر شود, زيرا خواهر كوچك ترش ام كلثوم , در آغازجوانى با امين مسلمانان خليفه پيرمرد, عمربن خطاب ازدواج كرد, و عـايـشـه دخـتـر ابوبكر پيش از ده سالگى ازدواج كرد, ومردم آن زمان چيزى كه در اين كار تحير وتعجبشان را برانگيزاند, نديدند.
اگر چه امروز بيشتر غربيان آن را عجيب ترين چيزها مى دانند.
گـفـتـم بـيشتر غربيان , زيرا در ميان آن ها اقليت كوچكى پيدا مى شود كه بتواند بر احساساتش حكومت كند و زمان و مكان ومحيط را در نظر بگيرد و اين گونه ازدواج را امر عادى بشمارد.خردمند بانوى بنى هاشم

وقـتـى كـه زينب به سن ازدواج رسيد, على براى او كسى را كه در شرافت خانوادگى شايستگى هـمسرى او را داشت برگزيد, خواستگاران فراوانى از جوانان محترم و ثروتمند بنى هاشم و قريش براى زينب مى آمدند, ولى براى نوگل خاندان پيغمبر و بانوى خردمند بنى هاشم , عبداللّه بن جعفر از همه شايسته تر بود.
پدر عبداللّه , جعفربن ابى طالب است كه ذوالجناحين (داراى دو بال ) و ابوالمساكين (پدر بينوايان ) لقب يافت .
جعفر,برادر تنى على و محبوب پيغمبر بود, ابوهريره در باره جعفر مى گويد: پس از رسول خدا(ص ), بهتر از جعفربن ابى طالب كسى نبود.
جـعفر هنگام ستمگرى و سختگيرى قريش , براى حفظ دينش به حبشه هجرت كرد, و وقتى كه از حـبـشـه بـا عـده اى از مـسـلمانان به مدينه بازگشت , رسيدن او به مدينه با فتح خيبر مصادف شد,رسول خدا, جعفر را در بغل گرفت و ببوسيد و چنين گفت : نمى دانم از آمدن جعفر دل شادترم و يا از فتح خيبر.
و نيز از رسول خدا شنيده شد كه مى فرمود: مردم از ريشه هاى گوناگون هستند, و من و جعفر از يك ريشه هستيم .
جعفر با سپاهى كه در سال هشتم هجرت به سوى روم مى رفت , عازم جهاد با روميان شد.
رسـول خـدا چـنين قرار داده بود كه فرماندهى سپاه با زيدبن حارثه ((22)) باشد و اگر او كشته شـود فـرمـانـدهـى با جعفربن ابى طالب خواهد بود ((23)).
سپاهيان اسلام رفتند, تا به حدود بلقاء رسيدند, در آن جا با سپاهيان هرقل روبه رو شدند.
مـسـلـمـانان در دهكده موته جاى گرفتند و جنگ خونينى در گرفت و زيد در حالى كه پرچم رسـول خـدا را در دسـت داشـت و جـنگ مى كرد, روميان او را با نيزه هاى خودشان قطعه قطعه كردند.
جـعـفـر, پرچم را به دست گرفت و به نبرد پرداخت .
تااين كه دست راستش از تن جدا شد.
جعفر عـلم را به دست چپ گرفت و به نبرد ادامه داد, دست چپش هم جدا شد.
علم را در بغل گرفت و آن قـدر پـاى دارى كـرد تـا كشته شد.
جعفرنخستين فرزند ابوطالب است كه در راه اسلام كشته شده .
مـادر عـبـداللّه بن جعفر, اسماء دخت عميس است , وى خواهر ميمونه ام المؤمنين و سلمى همسر حمزة بن عبدالمطلب ولبابه همسر عباس ابن عبدالمطلب است .
((24))
جعفر با اسماء ازدواج كرد و او مـادر هـمه فرزندان جعفر است .
اسماء پس از شهادت جعفر به همسرى ابوبكر درآمد وبراى او مـحـمـدبـن ابى بكررا آورد و پس از مرگ ابوبكر, على بن ابى طالب او را گرفت , اسماء براى على , يحيى و محمداصغر را آورد.
واقدى در تاريخش مى گويد كه عون و يحيى را بياورد.
شـوهـر زيـنـب , عـبداللّه بن جعفر, در حبشه متولد شد, عبداللّه , نخستين نوزاد است از مسلمانان مهاجر به حبشه كه در آن ديار به دنيا آمده است .
ابن حجر در اصابه ((25))
نقل مى كند كه رسول خدا فرمود: خوى و خلقت عبداللّه به من مى ماند سپس دست راست عبداللّه راگرفته و چنين فرمود: بارالها! خاندان جعفر را برقرار بدار و كسب وكار را براى عبداللّه مبارك گردان .
اين 