جمله را سه بار مكرر مى كند.
و سپس مى فرمايد: من در دنيا و آخرت سرور آن ها هستم .
عـبـداللّه مـردى بـود بـزرگ , جـوان مرد, دلير, پاك دامن , و مركز جود و سخا ناميده شد, احسان فروشى نمى كرد و نيكى رانمى فروخت و هيچ مستمندى را از در خانه اش نااميد بر نمى گردانيد.
محمدبن سيرين مى گويد: بـازرگـانـى شـكـرى بـه مـديـنـه آورد و به فروش نرفت .
اين خبر به عبداللّه بن جعفر رسيد.
به پيش كارش فرمان داد كه آن شكررا بخرد و به مردم ببخشد.
يزيدبن معاويه مال گزافى به طور هديه براى او فرستاد.
موقعى كه مال به دست عبداللّه رسيد, آن را ميان اهل مدينه قسمت كرد و از آن به منزل خود هيچ نبرد.
اين شعر عبداللّه بن قيس رقيات است كه مى گويد: من مانند فرزند نامدار و سفيد بخت جعفر هستم .
او چون مى دانست كه مال باقى نخواهد ماند, به مستمندان و بى چارگان ببخشيد و نام خود را جاويدان كرد.
و اين سخن عبداللّه بن ضرار است كه در ستايش عبداللّه مى گويد: اى فـرزنـد جعفر, تو بهترين جوان مردان هستى و براى هر كس كه در خانه ات را بزند و فرود آيد بهترين ميزبانى .
مـيـهـمانانى بسيار در نيمه شب به خانه تو آمدند, هر غذايى كه خواستند آماده بود و چه سخنان شيرينى از تو شنيدند و چه گشاده رويى هايى از تو بديدند.
ابـن قـتـيـبـه در عيون الاخبار نقل مى كند ((26))
كه هنگامى كه معاويه از مكه باز مى گشت , به مـديـنـه آمد و هدايا ومال بسيارى براى حسن و حسين و عبداللّه بن جعفر و محترمان ديگر قريش فرستاد.
بـه فـرسـتـادگـان سفارش كرد كه پس از رسانيدن مال , قدرى درنگ كنند و ببينند هركدام با هـدايـاى خـود چه مى كنند.
وقتى كه فرستادگان رفتند كه هدايا را برسانند, معاويه به اطرافيان خود روى كرده , چنين گفت : اگر بخواهيد, به شما مى گويم كه هر كس با هديه اش چه خواهد كرد.
امـا حـسـن , مقدارى از عطريات هديه اش را به زنان خود داده و بقيه را به هر كس كه نزد او بود, مى بخشد.
اما حسين , از كسانى كه پدرانشان در صفين كشته شده و يتيم شده اند, شروع مى كند, اگر چيزى بماند, شترهايى قربانى كرده و تقسيم مى كند و شير تهيه كرده به مردم مى دهد.
امـا عـبـداللّه بـن جـعـفـر, به غلام خود مى گويد: بديح , قرض هاى مرا ادا كن و اگر چيزى ماند وعده هايى كه به مردم داده ام انجام بده .
و اما فلان ...
تا آخر.
فـرستادگان كه بازگشتند و هر چه ديده بودند گزارش دادند, همان طور بود كه معاويه گفته بود.
عبداللّه در بخشش هاى خود اسراف مى كرد, و از آن كه مالش از ميان برود و يا به دشمنانش برسد ابايى نداشت .
اگر در كفش به جز جانش نباشد, همان را خواهد بخشيد, حاجتمند بايد از خداى بپرهيزد كه آن را تقاضا نكند.
زنـاشـويى مبارك بارور شد, زينب دختر زهرا براى عبداللّه بن جعفر چهار پسر آورد: على , محمد, عـون اكـبر, عباس , هم چنان كه دو دختر آورد كه يكى از آن دو ام كلثوم است كه معاويه با زيركى سـيـاسـى خـود مـى خواست او را به همسرى يزيد در آورد, تا از پشتيبانى بنى هاشم استفاده كند.
عـبداللّه , اختيار دختر را به دست خالوى او امام حسين داد, آن حضرت هم دختر را به پسر عمويش قاسم بن محمدبن جعفربن ابى طالب تزويج كرد.
ازدواج زينب ميان او و پدر و برادرانش جدايى نينداخت , محبت امام على به دختر و برادر زاده اش به اندازه اى بود كه آن دو را هم چنان نزد خود نگاه داشت تا وقتى كه على زمام دار مسلمانان شد و كـوفـه را پـايـتـخـت قـرار داد, آن دو بـا آن حـضـرت به كوفه آمدند و در مركز خلافت زير سايه اميرالمؤمنين مى زيستند.
در جنگ هاى آن حضرت , عبداللّه در كنار عموى خود ايستاده و نبرد مى كرد ويكى از سرداران آن حضرت در صفين بود.
مـردم كـه مـى دانـسـتـند عبداللّه نزد دودمان پيغمبر ارزش واحترامى دارد, اورا وسيله اى پيش امـيـرالـمـؤمـنين و دو فرزندش حسن و حسين قرار مى دادند, چون كه خواهش او رد نمى شد و اميدش نااميد نمى گرديد.
در اصابه از محمدبن سيرين نقل مى كند كه يكى از دهقانان اراضى سواد ((27))
از عبداللّه خواست كـه در بـاره حـاجـتـى باعلى سخن گويد, على حاجت آن مرد را برآورد.
آن مرد چهل هزار براى عبداللّه فرستاد, عبداللّه آن را نپذيرفت وچنين گفت : ما نيكوكارى را نمى فروشيم .
((28))
ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين ((29))
نقل مى كند: وقـتـى كـه حـسـن بـن عـلى از دنيا رفت , اهل بيت پيغمبر بنابر وصيتى كه امام حسن نموده بود خواستند كه آن حضرت را دركنار رسول خدا به خاك سپارند, بنى اميه اسلحه پوشيده و مانع شدند و مروان حكم چنين مى گفت : چـه جـنگ هايى كه از صلح بهتر است ؟ آيا عثمان را در دورترين نقاط بقيع دفن كنند, ولى حسن در خانه رسول خدا (ص )دفن شود؟ تا من بتوانم شمشير بردارم , هرگز اين كار نخواهد شد.
حـسين نپذيرفت و گفت : چاره اى نيست جز آن كه برادرش در كنار جدش به خاك سپرده شود.
نزديك بود فتنه اى روى دهد, اگر عبداللّه جعفر پا در ميان نمى گذاشت .
او به پسر عمويش حسين عرض كرد: تو را به حق من كه كلمه اى برزبان نياورى .
عبداللّه , عمو زاده خود حسن را به سوى بقيع برد و در همان جايى كه مادرش زهرا به خاك سپرده شده بود ((30))
دفن گرديد ((31))
و مروان حكم بازگشت .
زينب در آغاز جوانى چگونه بوده است ؟ مـراجـع تـاريـخـى از وصف رخساره زينب در اين اوقات خوددارى مى كنند, زيرا كه او در خانه و روبسته زندگى مى كرده وما نمى توانيم مگر از پشت پرده وى را بنگريم .
ولى پس از گذشتن ده ها سال از اين تاريخ , زينب از خانه بيرون مى آيد و مصيبت جانگداز كربلا او را بـه مـا نشان مى دهد وكسى كه او را به چشم ديده براى ما وصفش مى كند و چنين مى گويد - چنان كه طبرى نقل كرده است : گويا مى بينم زنى را كه مانند خورشيد مى درخشيد و با شتاب از خيمه گاه بيرون مى آمد.
((32))
پرسيدم : او كيست ؟ گفتند: زينب دختر على است .
هنگامى كه زينب پس از شهادت امام حسين به مصر مى رود, عبداللّه بن ايوب انصارى در وصفش مى گويد: ...
به خدا كه من صورتى مانند آن نديدم , گويا پاره اى از ماه بود.
در صورتى كه اين بانوى بزرگ در آن وقت در پنجاه و پنجمين سال زندگى خود بود, غريب بود, خـسـتـه و كـوفته بود,مصيبت زده و داغ ديده بود, پس جمال زينب در آغاز جوانى پيش از آن كه سـالـمند بشود, و مصايب جانگداز خوردش كند و جام داغ ديدگى را تا پايان بدو بنوشاند, چگونه بوده ؟! امـا شـخـصـيـت زينب , بهتر است كه - در اين جا نيز - منتظر شويم تا اين كه حوادث از دليرى و پـاى دارى او پرده بردارد, واو را در بهترين نمونه از دلاورى و زيربار ظلم نرفتن و بزرگ منشى به ما بنماياند.
بـه هـمـين زودى تعجب مورخان از ايستادگى زينب واستقامت او در برابر يزيدبن معاويه آشكار مى شود.
ابـن حـجـر در اصابه براى ما مطلبى نقل مى كند كه از قدرت زينب در سخن و نيرومندى اش در اسـتـدلال خـبر مى دهد.
((33))
و در آينده نزديكى مردم آن عصر در كربلا و در مجلس استان دار كـوفـه و مجلس يزيدبن معاويه سخنانى از زينب مى شنوند كه فصاحت و بلاغتش همه را متعجب مـى كـنـد, بـه هـمـان انـدازه اى كه امروز ما را