دث كشانيد, حوادث هولناكى كه با فشارى چنان سخت , دولـت اسـلام را در هـم پيچانيده بود.
پس ما مجبوريم درنگى كرده و پيش آمدهاى شومى كه آن طوفان سركش و آن تندباد بى رحم را به ما خبرمى دهد, در نظر بگيريم .
فترتى طولانى مى گذرد كه زينب در اين مدت از گردباد حوادث دور است , بلكه گاه گاهى رد زيـنـب راهـم در فـريـادهـاى رعـدآسـاى حوادثى كه گوش ها را كر مى كند و سرها را به دوران مى اندازد, گم مى كنيم .
ولى در آخركار مى بينيم كه تمام اين حوادث سهمناك , زمينه را آماده كرده كه بانوى كربلا نمايان شود.
از ايـن جا عذر ما آشكار مى شود, اگر از هنگامه هاى سياسى - كه به گمان بعضى با زينب مگر به واسـطه بستگى او بافرماندهان و پيشوايان آن ها و موقعيت او در خاندان بنى هاشم تماسى ندارد - سـخـن را طـولانـى كنيم .
علاوه بر اين ,گاهى مى بينيم كه در تمام اين پيش آمدهاى سهمگين , مـقدماتى بوده كه در زندگانى زينب اثرى بسزا داشته و او را براى آينده اى هراسناك آماده كرده است .
بـراى زيـنـب چنين تقدير شده بود كه جريان حوادث را از نزديك بنگرد, او مى بيند كه خلافت از ابـوبكر به عمر مى رسد.
سپس در سال 23 هجرى به دست عثمان مى افتد تا معركه اى خرد كننده آغاز شود, آن هنگامه و آشوبى كه شايد تابه امروز آتش آن خاموش نشده باشد.
زيـنـب , طنين فريادهاى عايشه ام المؤمنين را مى شنود كه مردم را به شورش تحريك مى كند و از شـهيد خون خواهى مى كندو در ميان انبوه مردم فرياد مى كشد كه , ولگردان شهرها و غلامان اهل مـديـنـه , خـون حـرام را در ماه حرام ريختند و شهرمحترم را بى احترام و مال محترم را بى حرمت كـردنـد, بـه خـدا كـه يـك انـگـشـت عثمان ازتمام طبقات زمين , مانند اين مردم ,بهتراست .
اى مـسـلـمـانـان ! مـبادا برگرد اين ها جمع شويد و بگذاريد دگرى آن هارا نابود كند و جمعشان را پراكنده گرداند.
سـپـس در حـالـى كه بر شترى بى خير سوار است , بر على اميرالمؤمنين خروج مى كند و پيشوايى شورشيان بر ضد على راعهده دار مى شود.
عـلـى , كـشـنـده عثمان نبود, و نه بر قتل او تحريكى كرده بود, و نه بدان راضى بود, و هم چنين عـايشه نه از عثمان دل خوشى داشت , ونه ولى خون عثمان بود, و خودش چه اندازه مردم را براى كشتن او تحريك كرده بود و چه بسيار انتقادهايى كرده بود كه مردم را بر وى بشوراند.
مـورخـان فـرامـوش نكردند روزى را كه عايشه از عثمان خشمگين شده بود, زيرا نصيبش را كم كـرده بـود.
عـايـشـه مـنتظرفرصت بود, تا روزى عثمان را ديد كه براى مردم سخنرانى مى كند.
پيراهن رسول خدا (ص ) را برداشت و فريادكشيد: اى مسلمانان ! اين تن پوش رسول خداست كه هنوز كهنه نشده ولى عثمان سنت او را كهنه كرده است ! بارها از عايشه شنيده شده بود كه مى گفت : اين يهودى لنگ (عثمان ) را بكشيد, زيرا يهودى لنگ كافر شده است .
مـن كـسـى از مـورخان را نمى شناسم كه در اين ترديد كند كه اگر خلافت به على بن ابى طالب نـمـى رسـيد, عايشه شورش نمى كرد.
مدائنى نقل مى كند: موقعى كه عثمان كشته شد, عايشه به مـكه رفته بود, و از آن جا بيرون مى آمد كه خبر كشته شدن عثمان بدو رسيد.
او ترديد نداشت كه طلحه خليفه خواهد شد.
پس چنين گفت : مرده باد آن يهودى لنگ , زنده باشى اى صاحب انگشت (واين كلمه كنايه از طلحه بود كه انگشت او درجـنـگ احـد, هـنگام دفاع از رسول خدا جدا شده بود) آفرين اى ابوشبل , آفرين اى پسر عمو, گويا من بر انگشتش مى نگرم و مى بينم كه مردم براى بيعت كردن با او هجوم آورده اند.
پـس از كشته شدن عثمان , طلحه , كليدهاى بيت المال را در دست گرفت و اسبان اصيلى كه در خانه خليفه مقتول بود, به تصرف آورد.
موقعى كه عايشه در راه خبردار شد كه مسلمانان با على بيعت كرده اند, فرمان داد كه او را به مكه برگردانند و پيوسته مى گفت : عثمان را مظلوم كشتند.
كـسـى ايـن سخن او را شنيد و بدو گفت : مگر من از تو نشنيدام كه مى گفتى : مرده باد يهودى لنگ و ما تو را مى ديديم كه دشمن ترين مردم با عثمان بودى ؟ طبرى در تاريخش نقل مى كند: چون عثمان كشته شد, گريختگان به سوى مكه روى آوردند و عايشه براى به جا آوردن عمره به آن جـا رفـته بود.
همين كه به او خبر دادند كه عثمان كشته شده است , سخنى گفت كه معنايش اين است : سرانجام كسى كه گوش به اعتراضات اصلاحى شما مردم ندهد, چنين خواهد بود.
تا آن كه عمره را به جا آورد و از مكه خارج شد.
مردى را از ليث كه خويشان مادرى او بودند بديد, نام او عبيدبن ابى سلمة معروف به ابن ام كلاب بود, عايشه از او پرسيد: خبر چيست ؟ آن مرد در جواب گنگ شده و من من كرد.
عايشه گفت : چيست ؟ به زيان ماست يا به سود ما؟ آن مرد گفت : عثمان كشته شد و لب فرو بست .
عايشه پرسيد: بعد چه كار كردند؟ آن مـرد گفت : اهل مدينه همه با هم قدرت را در دست گرفتند, و كار را به بهترين مجراى خود بينداختند, همگى اتفاق كردند كه على بن ابى طالب خليفه مسلمانان و زمام دار گردد.
عـايـشـه گـفت : كاش آسمان بر زمين فرو آيد, اگر پيشواى تو زمام دار مسلمانان شده باشد, مرا برگردانيد, مرا برگردانيد.
به مكه بازگشت , و سخن معروف خود را بگفت و آن را تكرار مى كرد: به خدا, عثمان مظلوم كشته شده , به خدا ازاو خون خواهى خواهم كرد! ابن ام كلاب از او پرسيد: چرا؟ مگر تو نخستين كسى نبودى كه از او رو گردان شدى ؟ مگر تو نبودى كه هى گفتى : يهودى لنگ را بكشيد كه كافر شده است ؟ عايشه جواب داد: آن ها توبه اش دادند, و پس از آن او را كشتند.
من در باره عثمان سخنى گفتم و مردم نيز سخنى گفتند, ولى سخن كنونى من از سخن نخستين من بهتر است .
ابن ام كلاب با اشعارى جوابش رامى دهد كه طبرى نقل مى كند: فتنه و فساد از تو برخاست و تغيير و تبديل از تو پيدا شد.
طوفان آشوب را تو به جنبش در آوردى و رگبار شورش وطغيان را تو سرازير كردى .
تو بودى كه به كشتن خليفه فرمان دادى و به ما بگفتى كه او كافر شده است .
فرض كن كه ما, در اين كشتن , تو را اطاعت كرديم .
كشنده عثمان آن كسى است كه فرمان قتل او را صادر كرده است .
نه آسمان بر سر ما فرود آمد و نه ماه تيره شد و نه خورشيد گرفت .
((34))
پس عايشه بدون آن كه به چيزى توجه كند, شتر خود را برگردانيده و به سوى مكه بازگشت .
و فـتـنـه اى كـور وكـر بـرپـا كـرد تا از على انتقام بكشد.
على كسى بود كه از وقتى كه عايشه در خـردسـالـى بـه خـانه محمد (ص )قدم نهاده با على از در مسالمت در نيامده بود.
عايشه فراموش نـكـرده بـود كـه على شوهر فاطمه بوده , و فاطمه دخترخديجه .
خديجه آن زن مهربان و دوست داشـتـنـى , و فـرزنـد آور پيغمبر, خديجه زنى است كه زمان حياتش دل مردش رامسخر كرده و درمـدت مرگش هم در دل مردش جاى داشت و هيچ گاه از دل مردش بيرون نرفت و عايشه با همه جوانى و زيبايى و طراوت و زنده دلى وزيركى , نتوانست خديجه را از آن جا دور كند.
و نـيز عايشه از سخن على در داستان افك چشم پوشى نكرده بود, على از كسانى بود كه به رسول خـدا(ص ) پـيـشـنـهـاد كـردكه عايشه را طلاق دهد, زيرا زن بسيار است .
و نقل شده كه على به رسول (ص ) عرض كرد: از خدمت كار تح