يق كنيد واو را بترسانيد, و اگر در انكارش پافشارى كرد وى را بزنيد.
بـسـيـار چـيزها گفته شده بود كه عايشه به تمام آن ها گوش داده بود و به خاطر سپرده بود, و نتوانسته بود فراموش كند.
وقـتـى آتـش فـتـنـه زبانه كشيد, زينب سى ساله بود و با شوهر و فرزندانش در پايتخت زندگى مى كرد, و از نزديك برشعله هاى آتشى كه عايشه برافروخته بود و زمام آن را در دست گرفته بود مـى نـگريست , وپدرش اميرالمؤمنين رامى ديد كه در معركه ها غوطه ور است , از جنگ جمل فارغ مى شود, بايد با معاويه و سپاه شام بجنگد, از نبرد صفين كه فارغ مى شود, بايد در نهروان با خوارج به كارزار پردازد, به همين ترتيب على مدت پنج سال آزگار گرفتار بود.
در اين جا, تاريخ , براى زينب , شركت فعلى در هيچ معركه اى را ذكر نمى كند.
تنها عايشه است كه قهرمان آن سياه كارى است كه در تاريخ به نام جنگ جمل معروف شده است .
جمل , شترى است كه عايشه برآن سوار شده و رياست شورشيان ماجراجو را به عهده گرفته بود.
سر فرماندهى اش با وى بـود, او بـود كـه پيوسته فرمان صادر مى كرد و افسران سپاه را تعيين مى نمود, و فرستادگانى به ضـمـيـمه نامه هايى به اين سو و آن سو و به راست و چپ مى فرستاد و نامه ها را به عبارت زير آغاز مى كرد: از عايشه دختر ابوبكر, ام المؤمنين , حبيبه رسول خدا(ص ) به فرزند پاك خود فلان ...
اما بعد, چون اين نامه به تو رسد بيا و ما را يارى كن و اگر نمى كنى مردم را از گرد على پراكنده گردان .
كسانى از او پيروى كردند و كسانى سخن او را نپذيرفتند و چنين پاسخ دادند: امـا بعد, من فرزند پاك تو هستم .
در صورتى كه كناره گيرى كرده به خانه ات باز گردى و گرنه من نخستين كسم كه با توستيزه كنم .
يا اين چنين مى گفتند: خـداى رحـمـت كند ام المؤمنين عايشه را, او مامور است كه در خانه اش بنشيند و ما ماموريم كه نـبـرد كـنـيم , عجب اين جاست كه آن چه را كه او بدان مامور است , زير پا مى نهد و ما را بدان امر مى كند, ولى خودش مى خواهد ماموريت ما راعهده دار شود و ما را از آن باز دارد.
بـنـى امـيه براى اين شورش و طغيان سركيسه را شل نموده و ثروت هاى گزافى خرج كردند و از گوشه و كنار به سوى مكه كه عايشه در آن جامردم را به شورش مى خواند, روى آوردند.
موقعى كه عايشه با سپاهيانش از مكه خارج شد, آنان سه هزار تن بودند, سپاهى راحركت داد تا به بصره رسيد, در آن جادر ميان جمعيت انبوهى نطقى ايراد كرده چنين گفت : مـردم بـه عـثمان تهمت مى زدند و از كارمندان او خرده مى گرفتند و به مدينه مى آمدند و از ما نظر مى خواستند.
ما كه درايرادهاى آن ها تامل مى كرديم , مى ديديم عثمان پاك و پاكيزه و وفادار است .
ما به شكايت كنندگان كه نظر مى انداختيم ,مى ديديم مردمى بدرفتار و دروغگويند, آن چه مـى گـويـنـد, بـه جز آن چيزى است كه در دل دارند.
هنگامى كه در اثركثرت جمعيت نيرومند شـدنـد, بـه خـانه عثمان ريختند و خون حرام و مال حرام را حلال شمردند و شهر محترم مدينه رابى احترام كردند بدون آن كه خونى بر گردن عثمان باشد و يا اين مردم در اين كار عذرى داشته باشند.
مـردم در اثـر سخنان عايشه تحريك شده و به جنب وجوش افتادند, عايشه فرياد كشيد: اى مردم ! ساكت باشيد.
مردم ساكت شدند و عايشه به سخن خود ادامه داده چنين گفت : هرچند كه اميرالمؤمنين عثمان تـغيير و تبديلى در دين داده بود! ولى گناه خود را با توبه شست و مظلوم و پشيمان كشته شد, او را ناروا كشتند و سرش را بريدند, جورى كه شتر را سر مى برند.
آرى , قـريـش سـعـادت و هدف خود را با تير زد و دهان خويشتن را به دست خود خونين كرد و از كشتن عثمان سودى نبردو به آن راهى كه مى خواست برود نرفت , به خدا, بلاهايى خواهد ديد كه از آن نـجـات نـخـواهـد داشـت , بلايى كه هر غافل خفته اى را بيدار كند و هر نشسته اى را به پاى خيزاند.
بر قريش , مردمانى مسلط خواهند شد كه به آن ها رحم نكنند و باآن ها با بدترين شكنجه ها معامله كنند.
آهاى مردم ! گـنـاه عـثـمان به اندازه اى نرسيده بود كه خونش حلال شود, او را چنان فشرديد كه پارچه تر را مـى فـشاريد.
سپس بر او تاختيدو او را كشتيد, پس از آن كه توبه كرده بود و از گناهان پاك شده بود.
آن گاه با پسر ابوطالب بيعت كرديد بدون آن كه باجماعت مشورت كنيد, آيا مرا ديديد كه به واسـطه خاطر شما از تازيانه عثمان و زبان هرزه دراى او خشمگين شدم ولى انتظار داريد كه براى عثمان از شمشيرهاى شما خشمگين نشوم ؟ بـدانـيـد كه عثمان مظلوم كشته شده است , كشندگان عثمان را بجوييد و هنگامى كه بر ايشان دسـت يـافـتـيد آن ها را بكشيد,سپس خلافت را در اختيار كسانى كه اميرالمؤمنين عمر انتخاب كرده بود بگذاريد, مشروط برآن كه كسانى كه در خون عثمان دست داشته اند داخل نشوند.
عايشه در شنوندگان كسى را ديد كه به وى پاسخ مى دهد: اى ام المؤمنين ! به خدا, كشته شدن عثمان از اين كوچك تر است كه تو فرمان خدا را زير پا نهى و از خـانـه بـيرون شوى و براين شتر پليد سوار شوى , از جانب خداى براى تو پرده و حرمتى قرار داده شده بود, تو پرده را دريدى و حرمت خود رااز ميان بردى ! در پى او جوانى از بنى سعد روى سخن خود را به طلحه و زبيركرده چنين گفت : اى زبـيـر! تـو يـاور فـداكار رسول خدا(ص ) بودى و اى طلحه ! تو با دستت رسول خدا را از گزند دشـمن نگه دارى كردى ,مى بينم ام المؤمنين را به همراه خودتان آورده ايد! آيا زنان خودتان را نيز همراه آورده ايد؟! آن دو گفتند: نه .
آن جوان گفت : پس من از شما نيستم , سپس شعرى سرود كه خطابش به آن دو بود: هـمسران خود را در پس پرده نگاه داشتيد, ولى مادرتان همسر رسول خدا را به پيش انداخته به اين و آن سو كشانيديد,به جان خودت كه اين منتهاى بى انصافى است .
ازطـرف خـدا بـه او امـر شـده بود كه در خانه اش بنشيند و بيرون نيايد, ولى خودش خواست كه بيابان هاى خشك را بپيمايدو از اين شهر بدان شهر برود.
و براى آن كه به مقصود برسد, فرزندانش با تير و نيزه و شمشير بجنگند و كشته شوند.
بـه دسـت طـلحه و زبير پرده احترام او دريده شد, اين رفتار آن ها براى ما بس است كه به ما خبر دهد كه آنان چگونه مردمى هستند.
احنف بن قيس برخاست و عايشه را مخاطب قرار داده چنين گفت : از تـو پـرسـشى دارم , و بسيار جدى مى پرسم , نبايد از من دلگير شوى .
آيا در اين شورشى كه به پا كرده اى از رسول خدا(ص ) دستورى دارى ؟ عايشه گفت : نه .
احنف پرسيد: آيا از رسول خدا (ص ) نوشته اى دارى كه تو از لغزش بر كنارى و اشتباه نمى كنى ؟ عايشه گفت : نه .
احـنـف گـفـت : راست گفتى , خداى براى تو مدينه را خواسته بود, پس تو چرا اطاعت نكردى و بصره را برگزيدى ؟ خـداى بـه تو امر كرده بود كه در خانه پيغمبرش (ص ) بمانى , ولى تو چرا به خانه يكى از فرزندان ضبه مسكن كردى ؟ اى ام المؤمنين ! مرا آگاه نمى كنى كه براى جنگ و خون ريزى آمده اى يا براى صلح و آشتى ؟ عايشه خشم خود را فرو برده , پاسخ داد: براى صلح و آشتى .
احـنـف گـفت : به خدا, اگر مى آمدى و در ميان مسلمانان جز كتك كارى با كفش و زدوخورد با سنگ ريزه چيز ديگرى نبود,به 