دست تو آشتى نمى كردند, چه برسد كه وقتى آمده اى كه شمشيرها را به شانه آويخته اند, و براى خون ريزى آماده شده اند؟ عايشه ندانست كه چه جواب گويد و دردمندانه چنين گفت : بـدگـويـى احـنـف بـه مـن , حلم وبردبارى او را از ميان برد, نا خلفى فرزندانم را به خدا شكايت مى كنم .
هـنـگامى كه سپاه على و سپاه عايشه باهم روبه رو شدند, عايشه خواست كه آتش دشمنى را دامن بزند و دليرى سپاه خود رابيفزايد, روى به سمت راست كرده پرسيد: چه كسانى هستيد؟ پاسخ دادند: قبيله بكربن وائل .
عايشه گفت : شاعر در باره شما مى گويد: چـنان غرق در آهن و فولاد به سوى ما آمدند كه گويى در سرافرازى جاويدان و شكست ناپذيرى , قبيله بكربن وائل بودند.
پس به سمت چپ روى كرده مى پرسد: در سمت چپ من چه كسانى هستند؟ جواب مى دهند: فرزندان تو قبيله ازد.
عـايـشـه فرياد برآورد: زنده باد دودمان غسان , جنگ جويى و مردانگيى كه ما از شما مى شنيديم , نگاه دارى كنيد.
شاعر مى گويد: از دودمان غسان كسى جنگيد كه شايستگى حفظ نام نيك آن را داشت .
سپس به لشكرى كه جلو رويش بودند روى كرده پرسيد: چه كسانى هستيد؟ گفتند: بنى ناجيه .
عايشه گفت : به به از اين شمشيرهاى برنده ابطحى و قرشى , پيكارى كنيد كه دشمن , يك ديگر را سپر خود كنند.
گويى آتشى از كينه و درندگى در سپاهيان بيفروخت .
پـرچـم داران كـه در خـط بـيـنـى شـترش ايستاده بودند, هركدام درپى ديگرى دليرانه پايدارى مى كردند.
كشته مى شدند, اين كه مى افتاد, آن پرچم را مى گرفت و بر پا مى داشت , سراينده آن ها مى گويد: اى مادرما اى همسر پيغمبر ----- اى همسر مرد بابركت و رستگار ما فرزندان ضبه نخواهيم گريخت تا جمجمه هايى را ببينيم كه بر زمين روى هم ريخته .
از سپاه على كسى به او جواب مى دهد و رجز مى خواند: اى مادر ما كه نامهربان ترين مادرى هستى كه ما ديده ايم .
مادر به فرزند خود غذا مى دهد و ترحم مى كند.
آيا نمى بينى چه دليرانى مجروح و پاره پاره شده اند؟! و چه دست ها و مچ هايى از پيكرها جدا شده است ؟! ديـگـرى از سـپاه عايشه پيش آمده و زمام شتر را به دست مى گيرد و بر پيكر شهيدى از لشكريان على مى گذرد و مى گويد: آيا تو شنوايى از على داشتى و فرمان پذير او بودى ؟ و دست از ياران همسر پيغمبر برداشتى ؟ پيش از آن كه مزه تيزى شمشير را بچشى .
آن گاه روبه سوى عايشه كرده و فرياد مى زند: اى مادر ما اى عايشه ! پريشان مباش .
در قبيله ازد مردم بزرگوار موجود است .
يكى از ياران على كه او را مى بيند به سويش تاخت آورده و رجز مى خواند و مى گويد: شمشيرم را برهنه كرده بر قبيله ازد مى تازم .
و آن را بر پير و جوانشان مى نوازم .
و كار هر قوى هيكل و دلاورشان را مى سازم .
هـنـگامه خونين هم چنان ادامه داشت , تا وقتى كه دست و پاى شتر عايشه قطع شد و نزديك بود كه عايشه تلف شود, ولى على نجاتش داد, و منادى او فرياد برآورد: كـسى حق ندارد هيچ مجروحى را بكشد و هيچ گريخته اى را تعقيب كند, و به كسى كه به جنگ پـشـت كـرده نـيزه زند, ازنيروى دشمن , هركس اسلحه اش را بيندازد در امان است و هركس در خانه اش را ببندد در امان است .
امـيـرالـمـؤمـنـيـن پـس از آن كه فتح كرد, مدتى بايستاد و نظرى بر كشتگان كه به ده هزار تن مـى رسيدند بينداخت , كشتگانى كه همه عرب بودند و مسلمان و در ميان آن ها اصحاب پيغمبر و نگه دارندگان قرآن و حافظان سنت پيغمبر يافت مى شدند.
سپس روى بگردانيد و به سوى آسمان دست بلند كرده و با حالت گريه و زارى گفت : بار خدايا! درد دلم را به تو مى گويم .
و از رفتار قبيله ام كه چشمم را تار كرده , به تو شكايت مى كنم .
زادگان مضر را هريك به ديگرى كشتم .
روح خود را آسوده كردم , زيرا قبيله پليد خود را كشتم .
آن گاه بر كشته هاى سپاه كوفه و بصره نماز خواند.
عـايـشـه به مدينه بر گردانيده شد, پس از اين كه به تنهايى , قهرمانى معركه خونينى را به عهده گـرفـت , و بـراى هيچ زنى دركنار خود جايى خالى نگذاشت كه بيايد و تقديرش كند, مگر آن كه كلمه عبرتى برزبان آورد و يا كوشش بى بها از خوددر هنگامه اى بروز دهد.
ام سـلـمـه دوسـت مـى داشـت كـه قدم از خانه بيرون گذارده , على را يارى كند, ولى چون كه ام الـمـؤمنين بود نخواست به چيزى كه عايشه گرفتار شد, گرفتار شود.
ام سلمه نزد على آمد و فرزندش عمرو را تقديم كرد كه در راه على جان بازى كند وچنين گفت : اى امـيـرالـمـؤمـنـيـن ! اگـر معصيت خداى نمى بود و تو از من مى پذيرفتى , هر آينه با تو بيرون مـى آمـدم , اينك اين فرزند من عمرو است كه او را از جان خود بيشتر دوست مى دارم , در ركاب تو خواهد آمد, و در تمام نبردها به يارى توجان فشانى خواهد كرد.
ام سلمه نزد عايشه شد و با وى چنين گفت : اين چه بيرون رفتنى است كه تو روى ؟ خداى پشتيبان اين مردم است و همه چيز را مى نگرد, اگر من به اين راهى كه تومى روى , قدمى گذارم و آن گاه به من گفته شود: داخل بهشت شو, من از روى محمد (ص ) شرم مى كنم , زيرا پرده اى راكه برمن كشيده بود دريده ام .
ولى عايشه بر نگشت .
بلكه هم چنان به سير خود ادامه داد و همه امهات مؤمنين از او جدا شدند, با آن كـه هـمـگى با هم به مكه رفته بودند, همه بازگشتن به سوى مدينه را بر رفتن به سوى بصره براى جنگ با على ترجيح دادند.
مـگـر حفصه دخت عمر كه او گفت : راى من تابع راى عايشه است .
و خواست كه همراه عايشه به سـوى بصره برود, ولى برادرش عبداللّه بن عمر نگذاشت .
حفصه چاره اى جز اين نديد كه از عايشه معذرت بخواهد و در خانه بنشيند.
بـه ايـن ترتيب , عايشه به تنهايى , قهرمانى اين كارزار و سرفرماندهى آن را در دست گرفت , ولى زينب در پس پرده پنهان بود چنان كه از او اثرى نمى بينيم و از او آوازى نمى شنويم , زيرا تقدير, او را ذخـيـره كـرده بـود تـا نـوعى ديگر قهرمانى كند, و او را در پشت پرده نگه دارى نمود تا پس از گـذشـت يك ربع قرن , موقع نمايان شدن او در كربلا برسد.
ولى با اين حال , زينب در پايتخت كه مـركـز پـيـش آمـدهـا و محور اساسى تحولات بود, مى زيست و چنان كه قبلا اشاره كرديم پدرش امـيـرالـمـؤمنين را با نگرانى و پريشانى مى نگريست , كه پشت سرهم در درياهاى آشوب غوطه ور اسـت , از جـنـگ جـمـل فـارغ مى شود, بايد به سوى صفين به جنگ معاويه برود, و از آن كه فارغ مى شود, بايد به سراغ شورشيان نهروان برود, به طورى كه در اين پنج سال زمامدارى اش يك روز آرام نـداشته باشد و آسايش نكند.
تا هنگامى كه آن شب شوم فرا رسيد, شب جمعه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى .
سـپـيده دم امام از خانه بيرون آمد و به سوى مسجد بزرگ كوفه شتافت تا نماز جماعت به پا كند.
زينب در خانه بود و ازجايى خبر نداشت .
همين اندازه شنيد كه صداهاى شيون از مسجد بلند است و فـريـادهايى را كه تا چند لحظه پيش به حى على الصلاة , حى على الفلاح , اللّه اكبر, اللّه اكبر بلند بود, مى شكافد و پراكنده مى شود.
زينب هراسان و پريشان قلب خود راگرفت و با بهت و اضطراب بـه ايـن شـيـون گـوش مى داد, مى ديد كه ناله و شيون كم كم به خانه خليفه رسول خدا نزديك مـى شـود تا وقتى كه به فضاى خ