نه رسيد.
زينب دريافت كه اين ناله هاى جگر خراشى كه جهان را پركرده است مى گويند: اميرالمؤمنين كشته شد.
در ايـن وقـت , زيـنب تمام نيروى خود را كه به نابود شدن نزديك بود جمع كرده و بر پاى دارى و اسـتـقامت خويش بيفزود,و به استقبال پدر محبوب بشتافت و بديد پدر را بردوش مى آورند, زيرا ضـربـتـى كشنده و زهرآلود از شمشير ابن ملجم بر فرق نازنينش وارد شده است .
زينب خود را به روى پـدر انـداخت تا او را ببوسد, و با اشك ديده , زخم پدر را بشويد,خواهرش ام كلثوم در كنارش ايستاده بود و به قاتل كه او را دست بسته آورده بودند مى گفت : اى دشمن خدا ! زخم پدر من خطرى ندارد, خداى تو را خوار و ذليل گرداند.
گـمـان نـدارم زيـنـب از عيادت كنندگان , داستان ابن ملجم را نشنيده باشد, كه او با دوتن از خـوارج پـيـمـان بستند كه على ومعاويه و عمرو را به قتل برسانند, تا از برادرانشان كه در نهروان كشته شده بودند خون خواهى كنند و آن دردى را كه اززمان كشته شدن عثمان ظهور نموده بود, ريشه كن سازند.
ابن ملجم از مكه بيرون آمده و راه كوفه را پيش گرفت تا به كوفه رسيد و پيش يكى از دوستانش كه از قبيله تيم الرباب بودبرفت .
در آن جا قطام دختر اخصر را, كه پدر و برادرش در نهروان كشته شـده بـودنـد, بـديد, قطام در زيبايى فوق العاده بود, و از زيباترين زنان آن عصر به شمار مى رفت , چشم ابن ملجم كه بر قطام افتاد, دل از دست بداد و تصميم به خواستگارى گرفت .
قطام پرسيد: مهر مرا چه مى دهى ؟ ابن ملجم جواب داد: هر چه مى خواهى بگوى .
قطام با عزمى آهنين و اراده اى جدى , چنين گفت : سه هزار درهم و يك غلام و يك كنيز و كشتن على بن ابى طالب .
ابن ملجم اندكى به فكر فرو رفت و سپس در حالى كه راز خود را پنهان مى داشت بگفت : هر چه بخواهى مى دهم , ولى كشتن على چگونه ممكن است ؟! قطام فورا گفت : از بـى الـتـفـاتـى او استفاده مى كنى , اگر او را كشتى , دل مرا خنك كرده و زخم درونى مرا شفا بخشيده اى , آن وقت با آسودگى و خرمى با هم زندگى مى كنيم .
ابن ملجم اندكى به قطام نگريست و سپس چنين گفت : بـه خدا, من از اين شهر گريزان بودم , زيرا در اين شهر برجان خود ايمن نيستم و چيزى مرا بدين شهر نياورد مگر كشتن على بن ابى طالب .
پس هر چه مى خواهى بخواه كه من انجام خواهم داد.
قطام برخاست و به دنبال كسانى كه بتوانند ابن ملجم را كمك كنند و ياورش باشند, بشتافت .
ابن ملجم نيز از آن خانه بيرون رفت و چند روزى در كوفه بماند.
در شب موعود, با دو ياور خود به نزد قطام آمد.
قطام مقدارى پارچه ابريشمين بياورد و بر سينه هاى ايشان بپيچيد و شمشيرها را به كمرشان ببست و آنان را به سوى آن مقصد شوم روانه كرد.
و شد آن چه شد! شاعر مى گويد: در مـيـان تـمـام سخاوت مندان جهان , چه عرب و چه عجم , كسى را نديديم كه مانند مهر قطام , مهرى قرار دهد.
سه هزار درهم بپردازد, و غلامى و كنيزى بدهد, وعلى را با شمشير بران بكشد.
هيچ مهرى , هر چند بسيار گران بها باشد, از على گران تر نخواهد بود و هر جنايتى , هر چند بسيار بزرگ باشد, از جنايت ابن ملجم كوچك تر خواهد بود.
عيادت كنندگان بى شمار مى آمدند و در خانه اميرالمؤمنين مى ايستادند و مى گريستند و اجازه بـراى ديدار على مى خواستند.
هنگامى كه اجازه داده نمى شد پى مى بردند كه خطر بزرگ است و زخم عميق شده , سخن گوى آن ها به دربان امام گفت : خدمت آقا عرض كن خداى تو را رحمت كند يا اميرالمؤمنين , به خدا سوگند كه خدا نزد تو بزرگ بود.
پـزشـكـان كوفه را براى درمان زخم على آوردند.
در ميان آن ها براى درمان زخم شمشير, كسى دانـاتـر از اثـيـربـن عمروبن هانى نبود, او طبيبى بسيار حاذق بود كه زخم ها را معالجه مى نمود.
خالدبن وليد در جنگ عين التمر او را با چهل تن ديگر اسير كرده بود.
اثـيـر بر زخم اميرالمؤمنين نظرى انداخت و شش گرمى را خواست و رگى از آن بيرون كشيد و در شـكـاف سـر فـرو برد وبيرون آورد, ديد سپيدى مغز سر اميرالمؤمنين بر آن نمودار است , پس نوميدانه بگفت : يا اميرالمؤمنين ! وصيت هاى خود را بكن زيرا ضربت اين دشمن خدا به مغز سرت رسيده است .
امام , دو فرزند خود حسن و حسين را بخواند و براى نوشتن وصيت آماده شد.
زينب از همان دم اول از بستر پدر جدا نشد.
مى خواست از ديدار پدر, پيش از آن كه از دستش برود, توشه اى برگيرد.
چقدر اميرالمؤمنين زود و شتابان از دنيا رفت ! بنا بر ارجح اقوال , در سپيده دم جمعه ضربت خورد و دو روز زنده ماند و شب يك شنبه بيست ويكم رمـضان سال چهلم هجرى از اين جهان ديده فروبست .
و پس از خود, فرزندانش حسن و حسين را در بـرابر دشمن خطرناكش معاويه به جاى گذارد.
و بانوى خردمند بنى هاشم , زينب را به يادگار گذارد تا ببيند كه دودمان رسول خدا از آتش فتنه اى كه خون خواهان عثمان روشن كرده بودند, چگونه مى گدازند! موقعى كه خبر مرگ على به عايشه رسيد, اين شعر را بر زبان آورد:
فالقت عصاها واستقر بها النوى ----- كما قرعينا بالاياب المسافر
- عـصـا را بـرزمـين انداخت و در همان نقطه دور سكونت اختيار كرد ((35)) هم چنان كه چشم مسافر به برگشتن روشن مى شود.
آن گاه پرسيد: كه او را كشت ؟ گفتند: مردى از قبيله مراد.
عايشه گفت : هر چند كه او دور بود,ولى خبر مرگش را جوانى آورد كه در دهانش خاك نباشد.
زيـنـب دخـتـر ام سـلـمـه ايـن سـخـن را شنيد, با انكار از او پرسيد: آيا در باره على اين سخن را مى گويى ؟ عـايشه جواب داد: من فراموش مى كنم , وقتى كه فراموش كردم مرا به ياد آوريد.
سپس اين شعر را بر زبان آورد: هميشه به نام دوستى و احترام چكامه هايى ميان ما هديه مى شد.
تـا مـوقـعـى كـه مـن بريدم , اكنون سخن تو در ستايش آن ها هم چون صداى مگسى در انجمنى پرهياهوست .
و در نقلى است كه وقتى خبر كشته شدن على (ع ) به عايشه رسيد, سجده كرد! مى گويند اين خبر را سفيان بن ابى اميه آورد.
آرى , آرى , عايشه در موقع خبر مرگ على مى گويد: فالقت عصاها واستقربها النوى ولى عصايش را نينداخت واين مصايب پايان نيافت , زيرا شهادت على , حلقه اى از حلقه هاى زنجير مـصـيـبـت هـاى دردنـاكى بود كه به دودمان رسول خدا پيچيده و آن را طعمه آتش سوزان فتنه بى رحمى نموده بود, آتشى كه عايشه روشن كرده و زمام آن را در دست گرفته بود.
زينب , پدر را از دست داد.
روزگار به برادرش حسن رسيد.
اين دوره با خطبه مؤثرى آغاز شد كه امام حسن در آن چنين گفت : ديشب مردى از دنيا رفت كه در درست كارى نه گذشتگان از او پيشى گرفتند و نه آيندگان به او خواهند رسيد.
او كسى بود كه در ركاب رسول خدا (ص ) جهاد مى كرد و جان خود را سپر آن حضرت قرار مى داد.
هـر وقـت كـه رسـول عـلـم اسلام را به دست او مى سپرد و به سوى جهاد با كافرانش مى فرستاد, جـبـرئيـل در طـرف راستش و ميكائيل در طرف چپش بودند.
از جهاد باز نمى گشت مگر آن كه پـيـروز شده باشد.
هيچ گونه زر و سيمى از خويش به جاى نگذاشت مگرهفت صد درهم كه با آن مى خواست براى خانواده اش خدمت كارى فراهم كند.
سـخن امام حسن كه بدين جا رسيد, گريه گلويش را گرفت , امام حسن گريه كرد و مردم هم گريه كردند.