
روزگار امام حسن نيز پس از ده سال به پايان رسيد.
امام حسن در آغاز كار مى خواست در برابر دشمن خطرناكش معاويه بايستد و پاى دارى كند, ولى اهل كوفه به وى خيانت كردند و تنهايش گذاشتند.
عدى بن حاتم در باره اهل كوفه مى گويد: زبـان هـاى آن ها هنگام آرامش و آسودگى مانند شمشير بران است , ولى در وقت جنگ هم چون روباه مى گريزند.
امام حسن به نفع معاويه از خلافت دست كشيد, پس از آن كه عده اى از مردمان عراق به خيمه اش ريـخـتـه و آن را تـاراج كردند و جا نماز از زير پايش كشيدند.
يكى دست دراز كرد عبايش را نيز از دوشش برداشت .
امام حسن كه شمشيرحمايل داشت , بدون عبا بنشست و هنگامى كه سوار بر استر گرديد, دست جنايت كار ديگرى دراز شد و افسار آن راگرفت و نيزه اى به ران مباركش زد! بـغـض عراقى ها و نگرانى و نفرت از خيانتشان در دلش افزوده گشت , روى از آن ها برگردانيد و چنين گفت : اى مـردم عـراق ! با من سه جنايت كرديدكه از شماانتقام نكشيدم و شما را به خود واگذار كردم : پدرم را كشتيد, خودم را نيزه زديد, خيمه ام را تاراج كرديد.
زينب , برادر مجروح را پرستارى مى كرد.
هنگامى كه زخم التيام يافت , زينب براى چندى دردهاى خود را فراموش كرد,و گمان برد كه كناره گيرى امام حسن از خلافت جان او را محفوظ مى دارد و نخواهد گذارد كه خون خاندانش با شمشيرستم كاران بريزد.
ولى معاويه خلافت را تنها براى خودش نمى خواست , بلكه مى خواست سلطنت اموى تشكيل دهد و تا حسن بن على زنده بود و نفس مى كشيد نمى توانست براى يزيد پسرش بيعت بگيرد.
پـيـمـانـى كـه معاويه با امام حسن بسته بود و در آن شرط شده بود كه پس از معاويه , امام حسن زمـام دار مسلمانان باشد,جلوگير معاويه نبود و نگرانش نمى ساخت , زيرا معاويه پاى بند به پيمان نبود.
تنها چيزى كه معاويه را نگران و پريشان مى ساخت , آن بود كه مسلمانان حاضر نبودند يزيدبن معاويه را به جاى حسن بن على , سبط رسول , بپذيرند.
معاويه هنوز به خاطر داشت روزى را كه پس از صـلح با امام حسن در كوفه بر منبر رفته بود, و نام على را به زشتى برده بود و به امام حسن نيز نـاروا گـفته بود, وحسين از جاى برخاست تا جوابش را كف دستش بگذارد ولى امام حسن دست برادر راگرفت و او را بنشانيد.
آن گاه خود به پاى خاست و چنين گفت : اى كـسـى كـه نام على را بردى , بدان كه من حسن هستم و پدرم على است و تو معاويه هستى و پـدرت صـخر.
مادر من فاطمه است و مادر تو هند.
جد من رسول خداست وجد تو حرب , جده من خديجه است و جده تو فتيله , خداى لعنت كند آن كه از ما دوتن بدنام تر است و دودمانش لئيم تر و قدمش شوم تر و كفر و نفاقش قديم تر است .
در اين هنگام دسته جاتى از اهل مسجد آمين گفتند.
صدايى بلند شد كه مى گفت : ماهم مى گوييم : آمين .
ديگران گفتند: ما نيز مى گوييم : آمين .
آيـا معاويه مى تواند مقصودش را عملى كند در صورتى كه دل هاى اين مردم آكنده از محبت امام حسن است , هر چند دراثر ترس معاويه شمشيرشان در نيام رفته , تنهايش گذارده اند! نـقـل مـى كـنـنـد: امام حسن پس از كناره گيرى , به سوى مدينه بازگشت و هشت سال در آن جـابـماند.
وقتى كه معاويه خواست براى فرزندش يزيد بيعت بگيرد, چيزى بر دوش او سنگين تر از وجود حسن بن على نبود, پس آن حضرت را مخفيانه مسموم كرد.
كـسـى كـه بـراى خـاطـر معاويه متصدى زهر دادن امام حسن شد, جعده دخت اشعث بن قيس زن آن حضرت بود.
مـعـاويـه بـه او پـيـغام داده بود كه من تو را براى پسرم يزيد مى گيرم , مشروط برآن كه شوهرت حسن بن على را زهر بدهى , ونيز وعده داده بود كه صد هزار درهم به او بدهد.
جـعـده پـذيرفت و امام حسن را زهر داد.
معاويه مال را به او بپرداخت , ولى او را براى يزيد به زنى نگرفت و عذر آورد كه حيات يزيد براى من ارزش دارد.
مردى از دودمان طلحه او را به زنى گرفت و جعده را از او فرزند شد.
موقعى كه ميان فرزندانش و كسانى از قريش گفت وگويى رخ مى داد, آنان را سرزنش مى كردند و به آن ها اى فرزندان زهر دهنده شوهران خطاب مى كردند.
زيـنـب جنازه برادر را تشييع كرد و سپس به خانه غم كده خويش بازگشت .
پس از آن كه برادر را در كنار مادرش زهرا دربقيع بخوابانيد.هجرت

نوبت به حسين رسيد.
زينب آماده شد برادر را پرستارى و نگه دارى كند.
حسين مى ديد كه خلافت از خاندان رسول خدابيرون مى رود و در دست بنى اميه سلطنت موروثى مى شود.
هنوز از وفات امام حسن , شش سال نگذشته بود كه معاويه آشكارا مردم را براى پس از مرگش به بيعت با يزيد دعوت كرد.
و مـردم خـواه نـاخـواه تـسـليم شده و گردن نهادند, به جز پنج تن كه در ميان آنان سزاوارتر از حسين , فرزند زهرا نواده رسول , كسى نبود كه از اين تعدى و تجاوز خشمگين شود.
مـعـاويـه , پـس از بيعت گرفتن براى يزيد, چهار سال بزيست , و حسين هم چنان در جايگاه خود اسـتوار بود.
اونمى خواست كه ولايت عهد حكومتى كه جدش تاسيس كرده است , كسى مانند يزيد باشد.
اگر خلافت موروثى باشد, چه كسى ازحسين جگر گوشه پيغمبر پسر دختر رسول به آن سزاوارتر است ؟ و اگر ملاك در انتخاب خليفه , شايسته ترين و پاكدامن ترين فرد باشد, چه كسى از امام حسين , آن پرهيزكار پاك دامن , آن دانشمند فهميده , شايسته تر است ؟ آيـا حـق مـوروثى دودمان رسول را از پدرشان غصب كردند, تا جوانى فاسق , بى دين , شراب خوار, بازى گر, ياوه گوى ,به ارث برد! آيا خلافت از نواده خديجه ام المؤمنين و بانوى اسلام گرفته شود و به دست نواده هند جگرخوار, قهرمان وحشى ترين انتقام ها برسد؟ اسـلام فـرامـوش نـكـرده بـود چـه ظلمى از هند در احد به او شد و آن زن پليد چگونه زخمى بر مـسـلمان ها زد كه التيام نپذيرفت .
هنوز در ميان مسلمانان كسانى يافت مى شدند كه هند را ديده بـودنـد كـه از مـكـه بيرون آمده و قريش را سرزنش مى كرد كه چرا از دسته كوچكى از مسلمانان شـكـسـت خـوردنـد, بـا آن كـه سپاه آن ها از حيث عدد و تجهيزات جنگى كامل بود وتحت نظر ابوسفيان شوهر هند و پيشواى كفار اداره مى شد, و بااين حال پيكرهاى دليران و بزرگان خويشان هندرا در بيابان خونين آب بدر, گذاشتند و گريختند.
بدر هند, عتبه كه سرش از ضربت مرگ بار حمزة بن عبدالمطلب جدا شده بود و برادرش شيبه كه نيز حمزه كار او راساخته بود ((36)) و فرزندش وليد كه على بن ابى طالب او را كشته بود. و ابوجهل فرمانده سپاه كفار. و ده هاتن ديگر كه درآن جا برزمين افتاده بودند.
در آن روز, هـنـد سـوگـنـد يـاد كـرد كـه شـوهـرش ابوسفيان با او نزديكى نكند, تا وقتى كه از كشته هايش خون خواهى كند.
پس از آن , هند در ميان اهل مكه به كوشش برخاست , تا سه هزار مرد جـنـگى گرد آمدند, و فرماندهى آن ها با ابوسفيان بود, ودر ميان آن ها دويست سوار كار بود كه تحت فرمان خالدبن وليد بودند.
هـند, در راس اين سپاه مهاجم به سوى مدينه روان شد.
گرداگرد او زنانى بودند, كه آهنگ هاى خون مى نواختند و سرودانتقام مى خواندند.
هـنـد, غـلامـى داشـت حبشى , با او خلوت كرد و به وى وعده داد كه اگر او سر حمزه را بياورد, زنجير بردگى اش را بگسلدوآزادش سازد.
دو سـ