 آنـهـا شـركـت جـسـتـنـد و يـا بـا نـوشـتـن نـامـه هـاىمـسـتـقل ، از ايشان دعوت كردند و مدعى شدند كه فرمانبردار و آمادهيارى ايشانند!
سيد بن طاووس (ره ) نقل مى كند كه امام (ع ) پس از خواندن نامه اىكـه هـانـى بن هانى و سعيد حنفى آوردند، از آن دو پرسيد: بگوييدبـبينم اين نامه اى را كه نوشته و به وسيله شما برايم فرستادهاند از كيست ؟
گـفـتـنـد: اى فـرزنـد رسـول خـدا(ص ): شـبـث بن ربعى ، حجار بنابـجر، يزيد بن حارث ، يزيد بن رويم ، عروة بن قيس ، عمرو بنحجاج و محمد بن عمير بن عطارد.(582)
ولى شـيـخ مفيد يادآور شده است كه اينان ـ منافقان ـ براى امام نامهاى جـدا از نـامـه هـاى ديـگـران نـوشتند. او مى نويسد: سپس شبث بنربعى ،(583) و حجار بن ابجر(584) و يزيدبـن حـارث بـن رويـم ،(585) و عـزرة بـن قـيـس(586) و عـمـرو بن حجاج زبيدى (587) و محمدبن عمرو تميمى (588)؛ اما بعد، دشت ها سرسبز و خرم ومـيـوه هـا رسـيده است ، هرگاه اراده كردى ، بيا كه به سوى سپاهىمجهز و آماده خود مى آيى !))(589)همدلى فراوان با سفير امام حسين (ع )
پس از فراگير شدن شادى و پيچيدن بوى عطر سرور و شادمانىدر كـوفه به خاطر مرگ معاوية بن ابى سفيان ، تمام كوشش مردمايـن شـهـر ـ پـس از آگـاهـى نـسبت به خوددارى امام (ع ) از بيعت بايزيد و رفتن به مكه مكرمه ـ وادار ساختن امام براى قيام و دعوت ازآن حـضـرت براى رفتن كوفه بود؛ و نامه هاى بسيارى براى امام(ع ) نوشتند.
دل و ديـده آنـهـا پـيـوسـتـه مراقب اخبار واصله از مكه بود تا شايديكى از آن اخبار، مژده آمدن امام (ع ) يا نماينده ايشان را بشارت دهد.هـنـگامى كه از آمدن مسلم به كوفه و اقامت در خانه مختار به عنوانسـفـير امام در ميان خودشان باخبر شدند، براى ديدار و بيعت كردنبـا امـام بـه دسـت او سـرازيـر شـدنـد. كـمترين شمارى كه مورخانبراى بيعت كنندگان مسلم نوشته اند دوازده هزار نفر است .
ابـن عـسـاكر مى نويسد: پس از آنكه دوازده هزار نفر از مردم كوفهبـه دسـت مـسـلم بـا امـام (ع ) بـيـعت كردند و به امام حسين (ع ) نامهنـوشـتـنـد كـه نـزد آنـهـا بـرود، آن حـضـرت از مـكـه رهـسـپار عراقشد.(590)
مـقـرم مى نويسد: شيعيان آمدند و با وى بيعت كردند، به طورى كهنـام دوازده و بـه قـولى 25 هـزار نـفـر در ديـوان او بـه ثـبـترسيد.(591)
ابـن نـما گويد: كوفيان به امام (ع ) چنين نوشتند: ما صد هزار تنبـا شـمـايـيـم ! داود بـن ابـى هـنـد بـهنـقـل از شـعبى گويد: چهل هزار تن از كوفيان با حسين بيعت كردندكـه بـا دشـمـنـانـش در جـنـگ و بـا دوسـتـانـش در صـلحباشند.(592)
بـدون شك اين تعداد، خواه در حداقل يا حداكثر برآورد، حاكى از يكقـيـام مـردمى و جنبش عمومى گسترده براى تاءييد امام و مخالفت باحكومت اموى بود.
حـتـى از نـامـه مـسـلم بـن عـقـيـل به امام (ع ) استفاده مى شود كه همهكـوفـه با امام (ع ) بود. متن نامه چنين است : اما بعد، راهنما به قومخـود دروغ نـمـى گويد؛ دوازده هزار تن از كوفيان با من بيعت كردهاند. پس از دريافت نامه ام در آمدن شتاب كن كه مردم همه با تواندو هـيـچ نـظـر و تـمـايـلى بـه خـانـدان مـعـاويـه نـدارنـد. والسـلام.(593)نخستين اجتماع با سفير امام (ع )
طـبـرى مـى نـويـسـد: سـپـس مـسـلم رفـت تـا بـه كـوفـه واردشـد(594) و در خـانـه مـختار بن ابى عبيد، كه امروز بهنام خانه مسلم بن مسيب موسوم است ، فرود آمد. شيعيان پيوسته نزداو در رفـت و آمـد بودند. پس از آنكه گروهى از آنها اجتماع كردند.نامه حسين را برايشان خواند و آنان آغاز به گريستن كردند. آنگاهعـابـس بـن ابـى شـبيب شاكرى (595) برخاست و پس ازسـپـاس و سـتـايش خداوند گفت : من درباره مردم چيزى نمى گويم ونمى دانم كه در دلشان چه مى گذرد و تو را به آنها نمى فريبم. بـه خـدا سوگند من از آنچه خود بدان اعتقاد دارم سخن مى گويم .به خدا سوگند هرگاه مرا فرابخوانيد دعوت شما را اجابت مى كنمو بـا دشمنان شما مى جنگم و آن قدر در راه شما شمشير مى زنم تاخـداى را ديدار كنم و از اين كار قصدى جز آنچه در نزد خداوند استندارم !
سـپـس حبيب بن مظاهر فقعسى برخاست و گفت : خدايت رحمت كند آنچهرا كـه در دل داشتى در كوتاه سخنى بيان كردى ! آنگاه گفت : بهخداى بى همتا سوگند كه من نيز اعتقاد اين مرد را دارم !... سپس حنفىنيز همين سخن را تكرار كرد.(596)
اشاره
ايـن روايـت تـتـمـه اى دارد كـه از فـضـاى ديـگـرى ، بـجـز فضاىحـمـاسـى حـسـيـنـى كـه در گـفـتـه هـاى شـمـارى از مـردان خـدا،امثال عابس بن ابى شبيب شاكرى ، حبيب بن مظاهر اسدى ، سعيد بنعبدالله حنفى (رضى ) تجلى يافت ، خبر مى دهد.
فضاى ديگر با شرمسارى خود را در فضاى حماسى پنهان مى كردو آشـكـار نـمـى شـد؛ هـر چـنـد كـه در تـرسـيـم مواضع بسيارى ازكـوفـيـان آن روز بـيـشـترين تاءثيرگذارى را داشت ؛ و آن فضاىضـعـف روحى بود كه به همه مردم در آن روز سرايت كرده بود. اينروحـيـه به اندازه اى بر مردم چيره شده بود كه ديدگان حقيقت بينخـويـش را بـسـتـنـد و بـه جـاى هـدايـت ، كـورى را بـرگـزيـدند. ودل و زبـانـشـان دوگانه شد و شمشيرهاشان در خدمت كسى كه نمىخـواسـتند درآمد؛ و عزيزترين كسانى را كه دوست داشتند كشت . ايننبود مگر به خاطر ترس از مرگ و دوستى دنيا كه از بيم مرگ درپـسـتـى فـرو افتادند و در نتيجه شخصيتى دوگانه پيدا كردند وظـاهـر و باطنشان متناقض گشت . آرى شيطان بر كسانى كه دنيا رابر آخرت برمى گزينند اين گونه چيره مى شود.
حـجـاج بـن عـلى ـ كـه ابـومـخـنـف داسـتـان ايـن اجـتماع را از زبان اونـقـل مـى كـنـد ـ گويد: به محمد بن بشر همدانى ـ كه در اين اجتماعحـضـور يـافته بود و داستانش را نقل كرد ـ گفتم كه آيا تو هم درآنـجـا سخنى گفتى ؟ گفت : من دوست داشتم كه خداوند يارانم را باپيروزى عزت بخشد و دوست نداشتم كه كشته شوم و از دروغ گفتنخوشم نمى آمد!!(597)كوفه در انتظار حسين (ع )
در كـشـاكـش گـرد آمـدن مـردم اطـراف مـسـلم بـنعـقـيل ، و بى توجهى به والى وقت شهر يعنى نعمان بن بشير كهدر برابر موج قيام امت ناتوان بود يا خود را به ناتوانى مى زد ـچـشـمـان مـردم مـراقـب راه كـاروان هـايـى بـود كـه از حـجـاز مى آمد ودل هـاشـان در انـتـظـار قـدوم مـبـارك امـام حـسـيـن (ع ) مـى تپيد تا آندل هـا را فـرش راه گـام هـاى مـبـارك فـرزنـدرسول خدا(ص ) كنند.
تا آنكه روزى ، چشمان مردم كوفه به مردى نقاب زده با عمامه اىسياه با جامه اى يمانى باز شد كه تنها و پياده مى آمد و زمام استرخـويـش را بـه دسـت داشـت . مـردم پـنـداشتند كه حسين (ع ) است ـ چهگـمـان ابـلهانه اى ! ـ ((زنى فرياد برآورد، الله اكبر! به خداىكـعـبـه سـوگـنـد، پـسـر رسـول خـدا! مردم نيز فرياد برآوردند وگـفـتـنـد: مـا بـيش از چهل هزار مرد با توايم و آن قدر بر او ازدحامكـردند كه دم چارپايش را گرفتند و مى پنداشتند كه او حسين (ع )است ...))(598)
بـر هـر گروهى از مردم كه مى گذشت بر او سلام مى كردند و مىگـفـتـند: خوش آمديد اى فرزند رسول خدا! قدمتا