پاه در دامنه كوه احد روبه رو شدند.
هند به زنانى كه با او بودند گفت : دف بزنيد و خودش در آن ميان به رقصيدن وآواز خواندن پرداخت , و سپاه را به خون ريزى تحريك مى كرد و آتش انتقام را دامن مى زد.
مـوقعى كه تنور جنگ برافروخته شد, وحشى از پشت سر به حمزه نزديك شد.
در حالى كه حمزه بـه كـشـتن يكى ازمشركان مشغول بود, وحشى زوبين را در هوا به گردش در آورد بدون آن كه حـمـزه مـتوجه شود, آن را به سوى حمزه رها كرد.
زوبين , پهلوى حمزه را شكافت و او را بر روى شن ها بيفكند و آن گاه به خواب هميشگى فرو رفت .
در ايـن هـنـگام , وحشى به سوى هند دويد.
هند كه او را از دور بديد, دانست كه وحشى براى چه مـى دود.
خـامـوش به سوى هند آمد و دست خود را در دست هند نهاد, تا او را به جايى كه قهرمان جنگ آرميده است ببرد.
همين كه چشم هند برپيكر حمزه افتاد, از شادى و هيجان فرياد كشيد, و خـم شـد و بـه پـاره پـاره كـردن پيكر شهيد پرداخت .
بينى را بريده وگوش ها را از بيخ بركند, و چـشـمانش را بدريد.
سپس شكم شهيد را بشكافت و جگرش را كه هنوز گرم بود, بيرون آوردو با رغـبـتـى فـوق العاده جويدن گرفت .
زنانى كه در پى او بودند, از او پيروى كردند و از گوش ها و بينى هاى شهيدان وانگشتان آن ها براى خود گردن بندها و گوشواره ها درست كردند.
درسـت است كه هند پس از اين در سال فتح مكه مانند شوهرش مسلمان شد, ولى مسلمان شدن او صـفـحـات ننگين گذشته اش را نشست , و از آن كه فرزندانش را به جگر خوارزادگان بنامند, جلوگيرى نكرد.
يـزيـد, نـواده اين هند است .
پدر يزيد, خلافت اسلامى را در صورتى كه تبديل به سلطنتى ظالمانه وهرقلى كرده بود, براى او به ارث گذاشت , به طورى كه هرگاه ستم كارى بميرد, ستم كار ديگرى جـاى او را بـگـيرد.
با آن كه هنوز در ميان مسلمانان , ياران بزرگوار رسول خدابودند, كه شايسته زمام دارى مسلمانان باشند, و سرور همه ايشان حسين (ع )فرزند زهرا (ع ) و نواده خديجه بود.
ابـدا ! و هـرگـز چنين چيزى نخواهد شد! اسلام , زمام دارى يزيد را نخواهد پذيرفت , و حسين هم نخواهد پذيرفت .
مـعـاويـه , اين مطلب را به خوبى مى دانست و كاملا حسين و يزيد را مى شناخت , او مى دانست كه حسين كيست و يزيد چه كسى است .
لذا آخرين وصيتى كه به ولى عهد خود كرد اين بود: من تو را از رنج از اين در به آن در زدن رهانيدم , و همه چيز را براى تو رام كردم , و همه دشمنان را بـراى تـو خوار وگردن هاى عرب را پيش تو خم گردانيدم .
من از قريش بر تو بيمى ندارم , مگر از سه كس : حسين فرزند على , عبداللّه زاده عمر, عبداللّه پسر زبير.
آن گـاه مـعـاويـه در فكر فرو مى رود, و اين سه تن را در نظر مى آورد.
مقدار خطر هر كدام را بر وارث و ولـى عـهـد خـود مقايسه مى كند.
در ميان آن ها كسى را پرخطرتر از حسين نمى بيند, زيرا حـسـيـن جـگر گوشه رسول خداست و حق بزرگى برگردن مسلمانان دارد.
سپس , معاويه به سخن خود چنين ادامه مى دهد: عبداللّه عمر را به خود واگذار تا عبادت كند.
زيرا او مردى است كه تقدس از كارش انداخته است , و بـر يـزيـد پيش دستى نخواهد كرد.
با عبداللّه زبير سخت گيرى كن , زيرا كه او حيله گرى است خـطـرنـاك .
اما حسين , در باره حسين , معاويه به آرزو توسل مى جويد و براى يزيد دعا مى كند كه خداى تو را به دست كسانى كه پدرش را كشتند و به برادرش خيانت كردند, محافظت كند.
سپس مـى گـويـد: گـمـان نـمـى كـنـم اهل عراق از او دست بردار باشند, آن قدر خواهند كوشيد تا او رابه خروج و قيام وادار كنند.
زينب و بنى هاشم در ماه رجب سال شصتم هجرى با خلافت يزيدبن معاويه روبه رو شدند.
يـزيـد, نـه بـردبارى پدر را داشت و نه در متانت و زيركى سياسى به او مى رسيد و تنها ارث بردن خـلافـت از پدر او بسند نبود,چون در نظر اسلام نخستين كسى بود كه خلافت را فقط به واسطه ارث تصاحب كرده بود.
يـزيـد, نـخـواسـت مانند پدرش معاويه امام حسين را در مدينه آزاد گذارد, بلكه اصرار داشت از حـسـيـن و كسانى كه در حجازبودند و هنگام دعوت معاويه زير بار بيعت يزيد نرفته بودند, بيعت بگيرد.
نـخـستين تصميم او اين بود كه از طرف ايشان آسوده خاطر گردد.
لذا, فرداى روز مرگ معاويه , نامه اى بدين مضمون به امير مدينه وليدبن عتبة بن ابوسفيان نگاشت : بر حسين و عبداللّه عمر وعبداللّه زبير سخت بگير و در اين كار سستى مكن تا آن ها بيعت كنند. اين كار بر وليد بسيار بزرگ و دشوار آمد و ازمروان حكم نظر خواست , مروان پاسخ داد: هـم اكـنـون بـه دنبال اين چندتن مى فرستى و ايشان را احضار مى كنى و آن ها را به بيعت يزيد و اطـاعـت او مـى خـوانـى , اگرپذيرفتند, از آن ها دست بر مى دارى و اگر زير بار نرفتند, آن ها را گردن مى زنى , پيش از آن كه از مرگ معاويه آگاه شوند. حـسـين , با تنى چند از شيعيان و دوستانش به سوى خانه وليد شد و آن ها را در حال آماده باش بر در خـانـه نـگـاه داشت و خودبه درون خانه , نزد امير رفت . مروان حكم نيز در آن جا بود, وليد, امام حسين را به بيعت يزيد خواند, امام چنين گفت : هم چون من , كسى در پنهانى بيعت نمى كند و گمان ندارم تو از من اين گونه بيعت را بپذيرى بدون آن كه در نظر مردم آشكار كنى و به همه كس بنمايانى .
وليد گفت : آرى .
حـسين گفت : وقتى كه همه مردم را به بيعت دعوت كردى , ما را نيز با ايشان دعوت مى كنى تا كار يك باره انجام شود.
وليد خاموش شد و حسين عزم بازگشتن كرد.
ولى مروان تكانى به خود داد و روى به وليد كرده و در حالى كه او را برحذر مى داشت , گفت : بـه خـدا اگـر حـسـين در اين ساعت از تو جدا شود و بيعت نكند, هرگز چنين فرصتى نصيب تو نخواهد شد, مگر آن كه كشتار بسيارى ميان شما و او رخ دهد. حسين را نگه دار و مگذار از پيش تو بيرون رود, مگر آن كه بيعت كند يا آن كه گردنش را بزنى .
حسين از جاى جست و به طور انكار پرسيد: پسر زرقا ! ((37)) تو مرا مى كشى يا او, به خدا, دروغ گفتى و گناه كردى .
سپس , از خانه وليد خارج شد.
مروان , وليد را سرزنش كرده و گفت : پند مرا به كار نبستى , به خدا كه ديگر حسين خود را در اختيار تو نخواهد گذارد.
ولـيد پاسخ داد: ديگران را سرزنش كن .
تو به من چيزى را پيشنهاد مى كنى كه نابودى دين من در آن است , به خدا, دوست ندارم كه آن چه را كه خورشيد بر آن طلوع مى كند و از آن غروب مى كند از آن مـن بـاشـد و در بـرابـر آن , مـن حـسين رابكشم . سبحان اللّه ! اگر حسين بگويد: من بيعت نمى كنم او را بكشم ؟ به خدا, گمان ندارم بازخواست خون حسين نزدخداى در روز قيامت سبك و كوچك باشد.
حـسين بيرون شد.
هنگامى كه به خانه خود رسيد, خبر را به اهل بيت خود گفت وايشان را نهانى آگاهانيد كه آهنگ سفردارد.
شـب ديـگر, مدينه رسول خدا به فرزند زهرا مى نگريست كه از بيم پيش آمدهاى ناگوار, اهل بيت خـود را بـرداشـته درتاريكى شب به طور پنهانى از آن شهر بيرون مى رود, پيش از آن كه ماهتاب درآيد واين راز را فاش كند.
حسين در مدينه كسى را به جاى نگذاشت مگر برادرش محمدبن حنفيه كه او به حسين گفت : بـرادر! تـو مـحبوب ترين و عزيزترين مردم نزد من هستى و تو براى آن كه من خي