رخواه تو باشم از هـمـه كـس سـزاوارترى ,چندان كه مى توانى با همراهان خود از يزيد و از شهرها دور شو.
آن گاه فرستادگان خود را به سوى اين مردم روانه ساز.
اگر با تو بيعت كردند حمد خداى را به جاى آور و اگـر دور ديـگـرى را گرفتند, نه از دين تو كم شده ونه از خودت , و به بزرگوارى و مردمى تو گـزنـدى نـخـواهـد رسيد. زيرا من از آن مى ترسم كه به شهرى از اين شهرها بروى و دسته هايى ازمـردم بيايند و در ميان ايشان اختلاف افتد, دسته اى ياور تو باشند و دسته اى دشمن و به كشتار برخيزند.
و تو نخستين هدف خدنگ آن ها قرارگيرى .
در اين وقت است كه خون بهترين اين امت - چـه از جـهت خودش و چه از جهت پدرش و چه از جهت مادرش - از همه چيز بى قيمت تر شود و دودمانش از همه امت خوارتر گردد.
حسين گفت : برادر, پس كجا بروم ؟ مـحـمـد گـفـت : به مكه مى روى , اگر آن جا در امان بودى , كه راه همين است , و اگر در آن جا آسـوده نـبـودى , بـه شـن زارهـا وشـكاف كوه ها پناه ببر, و از شهرى به شهر ديگر برو تا ببينى كه سـرانـجـام كـار ايـن مردم چه خواهد بود.
اين وقت است كه اتخاذ تصميم بر تو آسان مى شود, زيرا تـصـمـيم صحيح وقتى است كه انسان پيش از وقوع حوادث , نقشه اش را طرح كند.
و دشوارترين تصميمات وقتى است كه انسان در پشت سر حوادث قرار گيرد و در دنبال آن ها باشد.
حسين , برادر را وداع كرده و باتاثر چنين گفت : بـرادر! خـيـرخـواهـى و مهربانى را تمام كردى , اميدوارم كه نظرت صحيح و موفقيت آميز باشد.
ان شـاءاللّه ((38)) اهـل بـيـت در راه مـكـه از نـقـاطى كه در شصت سال پيش ناظر هجرت جد بزرگوارشان از مكه به مدينه بود, مى گذشتند.
شـب آن ها را در بر گرفت و تاريكى خود را برايشان بگسترد.
سكوتى سنگين بر كاروان حكم فرما بـود.
بـه جـز صداى پاى شترها كه به سرعت بر شن زارها در حركت بود, چيزى شنيده نمى شد.
نه كـسـى آوازى مى خواند و نه شتربانى حدى آغاز مى كرد.
تنها حسين بود كه به آهستگى اين آيه را تلاوت مى كرد: رب نجنى من القوم الظالمين , ((39)) پروردگارا ! مرا از شر ستم كاران رهايى بخش . خـويـشـان و همراهانش در حالى كه به مدينه جدشان و پرورشگاه كودكى و جوانى شان نظر وداع اندخته بودند, آمين مى گفتند.
ولـى وقـتـى كه نگاهشان در آن تاريكى سخت , بر مى گشت چيزى از آثار مدينه را به جز سرهاى درختان خرما و قله هاى كوه ها, تميز نداده بود.
اگر مقدر شده بود كه زنان ببينند, آن چه كه در پس پرده فرداست , هر آينه گوش شب را از ناله و شيون كر مى كردند, چون حسين و جوانانش و يارانش در اين شب از مدينه خارج مى شدند, ولى بازگشت نداشتند. ساعت ها مى گذرد كه كاروان تاريكى شب را مى شكافد و شتابان مى رود.
وقتى كه به وسط بيابان رسيدند, شب از نيمه گذشته بود, و ماه نمايان شد.
و هنگامى كه پرتو خود را بر كاروان بينداخت , دانـسـت كـه در ايـن كـاروان بـا حسين ,پسرانش , برادرانش , برادرزادگانش و بيشتر اهل بيتش همراهند.
در طـرفى , بانوى خردمند بنى هاشم با دسته اى از زنان در حركت است , و منتظر است كه نور ماه افزايش يابد, شايدوحشتى كه بر او و گرداگرد او سايه افكنده است كاهش پيدا كند.
سفر و حركت در چندين شبانه روز آن هم پى درپى , كاروان را ناتوان و خسته نموده بود و هنگامى كه به مكه نزديك شدند, حسين كلام پروردگارش را تلاوت كرد: ولـمـاتـوجه تلقاء مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل , ((40)) هنگامى كه به سوى مدين رهسپار شد, (موسى ) گفت : اميد است پروردگار من راه راست را به من نشان دهد.
در مـكه چندان نمانده بودند كه فرستادگان اهل كوفه رسيدند و خبر دادند كه اهل كوفه با امام خـودشـان حـسين بيعت كرده اند.
نامه هاى كوفيان پشت سر هم و پى درپى مى رسيد: كه ما جان خود را براى تو نگاه داشته ايم , و هرگز در نمازجمعه با والى , حاضر نمى شويم , زود بيا.
اهل بيت از نو براى سفر آماده شدند.دليل راه

آمـاده سفر شدند. ولى پيش از آن كه كسى را براى تحصيل اطمينان به كوفه بفرستند, بار سفر را نبستند.
امام حسين (ع ) براى اين وظيفه بزرگ , پسر عموى خود مسلم بن عقيل را برگزيد.
مسلم به عزم سـفر از مكه بيرون شد.هنگامى كه به مدينه رسيد, دو تن راهنما گرفت .
آن دو مسلم را از بيابان بردند, تشنگى سخت بر آن ها روى نمود به طورى كه يكى از آن دو از شدت تشنگى بمرد, و بعضى گـفـتـه انـد كه هر دو بمردند.
مسلم از اين پيش آمد گرفته و پريشان خاطر شد و به امام حسين نوشت : مـن به مدينه آمدم , و دو راهنما گرفته , راه را گم كردند.
تشنگى برايشان چيره شد, به طورى كه هر دو بمردند.
با آخرين رمقى كه مانده بود, خود را به آب رسانيدم , اين آب در جايى است به نام مـضـيق واقع در مغاك خبيث .
من اين پيش آمد رابه فال بد گرفتم .
اگر صلاح بدانيد, استعفاى مرا بپذيريد, و ديگرى را بفرستيد. پاسخ امام اين بود: هر چه زودتر به سوى كوفه بشتاب . مـسلم اطاعت كرد و به سير خود ادامه داد, تا به كوفه رسيد.
در آن جا به خانه يكى از شيعيان وارد شد. شيعيان نزد او به آمدوشد پرداختند.
هر دسته اى كه مى آمدند, مسلم نامه حسين را مى خواند. آن هـا مى گريستند و از طرف خود وعده يارى و جان فشانى مى دادند. تا آن كه دوازده هزار تن با وى بـيـعت كردند (و بيشتر هم گفته شده است ).
مسلم هر چه زودتر قاصدى فرستاد, و با شتابى هر چه تمام تر اين مژده را به حسين , كه درمكه منتظر بود, برسانيد.
مـوقعى كه مسلم وارد كوفه شد, امير كوفه نعمان بن بشير انصارى بود.
يزيد بر وى خشمگين شد, كـه چـرا شيعه را به خودواگذارده و مسلم را ناديده گرفته , تا هزاران تن زير پرچم حسين گرد آيند.
يـزيـد بـه فوريت نعمان را عزل كرد, و به جاى او عبيداللّه بن زياد والى بصره را تعيين كرد و به او نوشت : مسلم بن عقيل رابگيرد و بكشد.
ابـن زيـاد در آغـاز هانى بن عروه مرادى را دستگير كرده زندانى نمود تا به موقع او را بكشد, زيرا مـسـلم به خانه او منتقل شده بود.
تا اين خبر منتشر شد, زنانى از عشيره مراد شيون آغاز كردند و فرياد برآوردند: يا عثرتاه ! ياثكلاه ! واى از بى چارگان شدن ! واى از داغ ديدن ! مسلم از خشم به هيجان آمد و شعارى را كه تعيين كرده بود, اعلام كرد.
چهار هزارتن از اهل كوفه به گرد مسلم جمع شدند.
مسلم آن ها را حركت داد, تا بازور هانى را نجات دهد.
رفـتـار اهل كوفه در اين وقت بسيار حيرت آور است .
طبرى در تاريخ وابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين ((41)) نقل مى كندكه زنان اهل كوفه به سراغ فرزندانشان مى آمدند و مى گفتند: فرزند! بازگرد, دگران هستند, به تو احتياجى نيست .
مردان مى آمدند و به فرزندان و برادرانشان چنين مى گفتند: فردا سپاه شام مى آيد, با جنگ چه خواهى كرد؟ برگرد! مـردم پى درپى از دور مسلم پراكنده مى شدند وباز مى گشتند, تا شب فرا رسيد. به جز سى تن كه مـسـلـم با ايشان نماز مغرب را به جاى آورد, كسى همراهش نماند. مسلم از مسجد بيرون شد و به سوى محله كنده روانه گشت .
هنوز بدان جانرسيده بود كه جز ده تن كسى با او نماند.
از آن جاكه گذشت , تنها ماند, ديگر هيچ انسانى از اهل كوفه با مسلم نبود. در كـو