ـه هاى كوفه سرگردان مى گشت , نمى دانست به كجا مى رود, گذارش به خانه پيرزنى افـتـاد, كه بر در ايستاده , منتظرفرزند خود بود, كه با مردم در خروج بر ابن زياد شركت كرده بود.
مسلم به پيرزن سلام كرد.
پيرزن جواب گفت . مسلم آب خواست . پيرزن آب آورد و مسلم بنوشيد سـپـس در هـمـان جا بايستاد و رد نشد.
پيرزن به وى سوءظن برد و از اوتقاضا كرد كه به خانه اش برود و آن جا توقف نكند.
واين سخن را سه بار تكرار نمود.
تا مسلم بدو گفت : اى بـنده خدا! به خدا كه من در اين شهر خانه ندارم , آيا مى توانى نيكى كنى ؟ شايد پس از اين تو را پاداش دهم .
پيرزن پرسيد: اى بنده خدا ! چگونه خانه ندارى ؟! مـسـلـم جـواب داد: من مسلم بن عقيل هستم , اين مردم به من دروغ گفتند و مرا تنها و بى ياور گذاشتند.
پيرزن مسلم را به خانه برد, شام برايش آماده كرد ولى مسلم شام نخورد.
پيرزن اين راز را پوشيده داشت و به جز پسرش به كسى نگفت .
هنوز صبح نشده بود كه پسرش خبر داد! مـسـلـم محاصره شد, و با آن كه يكه و تنها بود, با لشكريان ابن زياد كه شصت يا هفتاد مرد مسلح بـودنـد دليرانه به جنگ پرداخت .
هنگامى كه ديدند از عهده مسلم بر نمى آيند نى ها را آتش زده و شـعـله ور به جان مسلم مى انداختند.
مسلم باهمين حال نبرد مى كرد و شمشير مى زد و صف هاى دشمن را مى شكافت .
مـحـمـد بـن اشـعـث به وى گفت : تو درامان هستى , خودت را به كشتن مده .
مسلم نپذيرفت و گفت : جز كشتن و كشته شدن چاره اى نيست و رجز مى خواند.
اقسمت لا اءقتل الا حرا ----- و ان راءيت الموت شيئا نكرا
- سوگند خورده ام كه جز به آزادگى كشته نشوم .
هرچند مرگ را چيزى ناخوش مى دانم .
كل امرء يوما يلاقى شرا ----- اخاف ان اكذب اواغرا
- هـركـسـى روزى بـا نـاگوارى و روبه رو خواهد شد.
بيم آن است كه به من دروغ گويند و يامرا بفريبند.
ابن اشعث گفت : تـو دروغ نـمـى شـنـوى و فـريـب نخواهى خورد, اين مردم (بنى اميه ) عموزادگان توهستند نه كشندگان و زنندگان تو.
مـسلم كه مجروح و سر تاپاى خون آلود شده بود, به ديوارى تكيه كرد, اهل كوفه به گرد او جمع شـدنـد و امـان را تـايـيـد وتاكيد مى كردند.
استرى آوردند و مسلم را بر آن سوار كردند.
آن گاه اسلحه اش را گرفتند.
مسلم از اين كار به امان آن هابدگمان شد.
مـسـلـم را نزد ابن زياد آوردند.
ابن زياد فرمان داد او را بربام قصر بردند و سرش را از پيكرش جدا كردند و تنش را از بالاى بام در ميان مردمى كه بيرون قصر جمع شده بودند بينداختند و رفيقش هانى را در بازار به دار آويختند.
طـبرى , از كسى كه كشته شدن هانى را پس از شهادت مسلم به چشم ديده نقل مى كند كه هانى را كت بسته از زندان بيرون آوردند و او را به ميان بازار, در جايى كه گوسفند مى فروختند, بردند.
هـانـى مـى گـفت : عشيره من مذحج كجاست , ولى امروز مذحجى براى من نمانده است ! مذحج كجاست ؟ آيا من به مذحج دسترسى دارم ؟! هنگامى كه ديد كسى او را يارى نمى كند, دست خود را كشيد و از بند بيرون آورده گفت : آيـا عـصـايى يا كاردى يا سنگى يا استخوانى پيدا نمى شود, كه بدان وسيله مرد از جان خود دفاع كند؟ راوى گفت : ناگهان بر سرش ريختند و دست هايش را محكم بستند و به او گفتند: گردنت را بگير تا سرت را جدا كنند.
هانى به چنين سخاوتى راضى نشد.
يكى از غلامان ابن زياد به او شمشير زد و كارگرنشد.
ديگرى شمشيرى زد و او را كشت .
اهل كوفه ايستاده , تماشا مى كردند! اگـر نـمـى دانـى مـرگ چـيـست , در بازار به هانى و پسر عقيل بنگر, ببين دلاورى كه شمشير, رخـسـاره اش را تـكه تكه كرده , ودلاور ديگرى كه پس از آن كه كشتندش , تنش را از بالا به پايين انـداختند, پيكرى را مى بينى كه مرگ , رنگ آن را دگرگون كرده , وجوى خون را مى بينى كه از هـر سـوى روان اسـت .
اگـر شـما خون خواهى برادرتان را نكنيد, روسبيانى هستيد كه به پشيزى تسليم شده اند.
ايـن حـوادث در كوفه رخ مى داد و اهل بيت در مكه نامه دليل راهشان , مسلم را مى خواندند, و از پيام كتبى او آگاه شده بودند كه از اهل كوفه براى حسين بيعت گرفته است , و مردم دور او جمع شـده , مـنـتـظر آمدن امام حسين هستند.
حسين حركت كرد و قصد داشت كه با كسانش از مكه بيرون آمده به سوى عراق بشتابد, پيش از آن كه پيام ديگر از مسلم شهيدبرسد.
پـيـام مـسـلـم از ايـن قـرار بـود كـه وقتى از جان خود نوميد شد, چشمانش پر از اشك گرديد.
گوينده اى به او گفت : هر كه آن چه تو مى خواستى بخواهد, اگر چنين پيش آمدى برايش رخ دهد, نمى گريد.
مسلم گفت : بـه خـدا, بـراى خـودم نمى گريم و براى كشته شدن نوحه گرى نمى كنم .
ولى گريه من براى كسان من است كه به سوى من مى آيند.
گريه مى كنم براى حسين و اهل بيت حسين .
سـپـس مـسلم روى به محمدبن اشعث (همان كه از جانب ابن زياد به مسلم امان داده بود) كرده چنين گفت : اى بنده خدا ! چنين مى بينم كه تو از زنده نگه داشتن من ناتوانى , آيا مى توانى از طرف خود كسى را به سوى حسين بفرستى كه اززبان من اين پيام را به حسين برساند, چون گمان مى كنم كه او و اهـل بـيـتش از مكه به سوى شما روان باشد ويا فردا روان بشود, و اين بيتابى كه در من مى بينى براى اين است .
پيام مسلم به طورى كه مورخان مى گويند, چنين بوده كه , يكى برود و به حسين (ع ) بگويد: پـسر عقيل هنگامى كه به دست كوفيان اسير شده بود, مرا نزد تو فرستاد.
او صلاح نمى دانست كه شـمـا به اين ديار بياييد,زيراكشته خواهيد شد.
و او گفت كه با اهل بيت خود بازگرديد, سخنان كـوفـيان , شما را گول نزند, اينان همان ياران پدرت هستند كه جدايى از آن هارا با مرگ يا كشته شدن آرزو مى كرد.
اهل كوفه به تو دروغ گفتند و به من هم , وكسى كه به او دروغ گفته شد, راى ندارد.
پسر اشعث براى مسلم سوگند ياد كرد كه اين پيام را براى حسين بفرستد.
ولى حسين منتظر نشد.
بـلـكـه بـه هـمان پيام نخستين اكتفا كرد و روانه گشت .
چقدر راست است شعرى كه حسين از گفته ابن مفرغ موقعى كه ازمدينه بيرون مى آمد, بر زبان آورد.
والمنايا يرصدننى ان احيدا, خطرات مرگ بار در كمين منند, مبادا از دسترس آن ها كناربروم .تقاضا و اصرار

روزى در مكه شايع شد كه به همين زودى حسين وا هل بيتش از آن جا خواهند رفت و مقصدشان عـراق اسـت .
بـنى هاشم بر اهل بيت نگران شدند, زيرا سفرى بود كه نمى دانستند سرانجام آن چه خواهد بود.
در ميان آن ها كسانى بودند كه توانستند نزد حسين بيايند و از او تقاضا كنند كه از مكه بـيـرون نرود, و اگر تصميمش جدى است , اهل بيتش را در مكه بگذارد و با خود نبرد, زيرا معلوم نيست كه با چه چيز روبه رو خواهد شد.
عمربن عبدالرحمان بن حارث بن هشام نزد حسين آمد و به وى چنين گفت : مـن پـيـش تـو بـراى تـقاضايى آمده ام كه آن را براى خير تو مى خواهم اگر تو مرا خيرخواه خود مى دانى , بگويم و گرنه ازگفتن دست بردارم .
حسين گفت : بگوى , به خدا, من تو را خيانت كار نمى دانم و به تو گمان بد ندارم .
عمر گفت : شنيده ام مى خواهى به عراق بروى .
من از اين سفر بر تو نگرانم , زيرا به شهرى مى روى كه در آن اميران وماموران دولتى هستند و آن ها گنج هايى از ثروت ر