 در دست دارند.
چون مردم بـنـدگـان زر و سـيمند.
من اطمينان ندارم كسى كه به تو وعده يارى داده و تو را بيشتر دوست مى دارد, از در جنگ باتو در نيايد و زير پرچم دشمنانت نرود.
عبداللّه بن عباس , نزد حسين آمد و چنين گفت : پـسـر عـمو! در دهان مردم افتاده كه تو مى خواهى به عراق بروى , به من بگوى كه چه مى خواهى بكنى ؟ حسين گفت : من تصميم گرفته ام در يكى از اين دو روز حركت كنم ان شاءاللّه تعالى .
ابن عباس گفت : من از شر اين خطر, تو را به خدا مى سپارم .
سپس با حالت انكار پرسيد: مرا آگاه كـن , خـداى رحمتت كند,كه مى خواهى به سوى مردمى بروى كه امير خود را كشته و شهر را به تـصرف در آورده و دشمنان را بيرون كرده اند؟ اگرچنين است , به سوى آن ها برو, ولى اگر آنان تو را دعوت كرده اند در حالى كه اميرشان با منتهاى قدرت بر آن هاحكومت مى كند و كارمندانش از شهرها ماليات مى گيرند, بدان كه تو را براى جنگ و كشتار خواسته اند و من از آن مى ترسم كه بـه تـو خيانت كنند و دروغ بگويند و با تو مخالفت نمايند و دست از تو بردارند و از دور تو پراكنده شوند واز پليدترين دشمنان توگردند.
حسين , به طور اختصار جواب داد: مـن از خـدا طلب خير مى كنم و فكرى خواهم كرد تا ببينم چه مى شود ((42)) ابن عباس روانه شـد.
در راه عـبـداللّه بن زبير را بديد.
او هنوز با يزيد بيعت نكرده بود و مكه را پناهگاه خويش قرار داده بود.
ابن عباس احساس كرد كه ابن زبير از رفتن حسين شاد و خشنود است , زيرا ميدان براى او خـالـى خـواهـد مـانـد.
سـنـگـيـن تـرين چيزها بر ابن زبير, وجود حسين در حجاز بود.
چنان كه مـحـبوب ترين چيزها نزد او, رفتن حسين به عراق بود, زيرا ابن زبير مى خواست حجاز را به تصرف درآورد و مى دانست كه تا حسين در حجاز است , اين كار نخواهدشد.
شب فرا رسيد.
ابن عباس نزد حسين بازگشت و با اصرار و التماس , چنين گفت : پسر عمو! من خود را وادار به صبر مى كنم ولى نمى توانم صبر كنم .
مى ترسم كه اين راه به هلاكت و نابودى تو منتهى شود.
اهل عراق مردمانى دغل هستند, به آن ها نزديك مشو! در همين شهر بمان كـه سـرور اهل حجاز هستى , اگر اهل عراق تورا مى خواهند - چنان كه خودشان مى پندارند - به ايشان بنويس , كه دشمن را از خاك خود بيرون كنند.
سپس نزد ايشان برو.
ولى حسين هم چنان در تصميم خود باقى بود.
در اين هنگام , ابن عباس دست به دامان او شد كه اگـر مـى روى زنـان وكـودكـانت را همراه مبر.
به خدا, مى ترسم كه تو كشته شوى , هم چنان كه عثمان كشته شد و زنان و فرزندان بر او نگاه مى كردند.
حسين , هم چنان در تصميم خود ثابت و پاى دار بود.
ابن عباس چاره اى نديد جز آن كه با خشم بگويد: با رفتنت از حجاز, چشم ابن زبير را روشن كردى و امروز تا تو هستى , كسى به او اعتنايى نمى كند.
به آن خدايى كه جز اوخدايى نيست , هر گاه مى دانستم كه اگر موى پيشانى تو را بگيرم و نگذارم بروى , تا زمانى كه مردم به دور من و تو جمع شوند, سخن مرا مى پذيرفتى , هرآينه مى كردم .
ابن عباس بيرون رفت و در راه , گذارش به عبداللّه زبير افتاد.
ابن عباس بدو گفت : اى پسر زبير! چشمت روشن .
شعر: اى شانه به سر در چه جاى خرم و آبادى خانه گرفته اى .
به آسودگى تخم گذار و نغمه سركن كه كسى مزاحم تو نيست .
هر جا را كه دلت مى خواهد, خاكش را با منقارت نرم و ملايم كن .
اينك حسين روانه مى شود, تو شاد و خرم باش .
سـاعـت حركت حسين نزديك شد. مردم با بى تابى و نگرانى به او مى نگريستند.
نوبت آخرين تقاضا رسيد. صاحب اين تقاضا عبداللّه جعفر, شوهر زينب بود, زينبى كه تصميم گرفته بود با فرزندانش همراه برادر سفر كند, عاقبتش هر چه مى شود بشود. در اين جا, براى نخستين بار مى بينيم كه عبداللّه از حسين دور مى ايستد و باز متوجه مى شويم كه مـوقـعـى كه او مى خواهدپسر عموى خود را از اين سفر باز دارد, مانند ابن عباس خودش نمى آيد سخن بگويد, بلكه در آغاز نامه مى نويسد و بادو فرزند خود محمد و عون , نزد امام مى فرستد.
آيا عبداللّه بيمار بوده و خودش نمى توانسته نزد حسين برود؟ نـه , هرگز, زيرا عبارت نامه اش را كه كتاب هاى تاريخ براى ما آن را نگه داشته , نفى مى كند كه او مـريـض بـاشـد.
اينك نامه عبداللّه به نقل از تاريخ طبرى و ابن اثير: ((43)) اما بعد, من تو را به خدا سـوگند مى دهم كه وقتى كه نامه من به تو رسيد و آن را خواندى , از اين سفر دست بردارى , زيرا درايـن ره كه تو مى روى , من نگرانم , مبادا هلاكت تو و نابودى اهل بيت تو در آن باشد.
اگر امروز كشته شوى , روشنايى زمين خاموش مى شود, چون تو راهنماى رستگاران هستى و اميد مسلمانان به تو است . در حركت شتاب مكن كه من در پى نامه خواهم آمد.
والسلام .
آيـا عـبـداللّه در دل از حـسـيـن رنـجـشى داشته است ؟ نه , هرگز, زيرا به طورى كه در نامه اش مى خوانيم , حسين را روشنايى زمين و چراغ رستگاران و اميد مؤمنان مى خواند. پس چرا از حسين روى پوشانيده و نامه نوشتن را برآمدن خودش نزد حسين ترجيح داده ؟ شـايـد ايـن نكته كوچك تر از آن باشد كه در اطراف آن تامل كنيم . دور نيست كه عبداللّه گرفتار كـارهـاى خـودش بوده , اين نامه را با شتاب نوشته كه سپس خودش بيايد. دور نيست كه خواسته است قبلا با امير, مذاكراتى كند و آن گاه حضور امام شرفياب شود.عبداللّه از پى نامه اش روان شد ولى به فوريت به سراغ امام حسين نرفت , بلكه به سراغ عمروبن سعيد -كه از جانب يزيد امير مكه بود - رفت . بـا هـم نـشـسـتند تا در اين كار فكرى كنند.
نظر عبداللّه جعفر اين بود كه امير نامه اى به حسين بـنويسد و به او امان دهد و او رابه محبت و خدمت گزارى خويش اميدوار سازد و از حسين تقاضا كند كه از عزم سفر صرف نظر كند. عمرو در جواب گفت : هر چه مى خواهى بنويس و نزد من بياور تا امضا كنم . عبداللّه آن چه مى خواست از زبان امير براى حسين نوشت و از امير خواست كه پس از آن كه نامه را مـهر كرد, آن را به وسيله برادرش يحيى بن سعيد بفرستد, زيرا وى سزاوارترين كسى است كه امام مى تواند به او اعتماد كند و تشخيص دهد كه اين نامه از طرف امير, جدى است . امـيـر, ايـن پيشنهاد را انجام داد.
يحيى با نامه مهر شده و سربسته , همراه عبداللّه جعفر, به سوى حسين روان شد. حـسين , تقاضاى آن ها را با طرزى زيبا و مؤدبانه رد كرد و به اجراى تصميم خود همت گماشت , بـدون آن كـه تـرديـدى پـيداكند.
پس با قبر جدش وداع كرد ((44)) و در آن حال مى گفت : از زندگى دست شستم و تصميم دارم كه فرمان خداى رااجرا كنم . مـا نـمى توانيم همراه حسين برويم , پيش از آن كه كمى درنگ كرده و به آن چه كه ميان عبداللّه جعفر و همسرش , بانوى بانوان زينب رخ داده , بنگريم .
زيرا پس از اين , ديگر اين دو تن را با هم نخواهيم ديد. حوادث ناگوار ما را از آن كه به بانوى خردمند خودمان بنگريم , بازداشت .
ما ابرهاى تيره اى را كه بـر خانه زينب خيمه زده بود, در نظر گرفتيم , به طورى كه اگر كسى گمان برد كه ما زينب را فراموش كرده ايم , معذورمان خواهد داشت . ما مى گوييم كه زينب را فراموش نكرده ايم و با كسى سروكار داشته ايم كه خود زينب با او سروكا