 بود ((52)) كه آن دو از سپاهى انبوه سخن مى گويند كه آمـاده اسـتقبال اوست و داستان استقبال اهل مدينه را از رسول خدا هنگام هجرت تجديدمى كند, زمانى كه دوشيزگان بنى النجار اين سرود را از ته دل مى خواندند:
طلع البدر علينا من ثنيات الوداع ----- وجب الشكر علينا مادعاللّه داع
- مـاه شـب چهارده از تپه هاى سلام ((53)) برما بتابيد.
تا كه خواننده اى خداى را مى خواند مابايد سپاس گزار باشيم .
ايها المبعوث فينا ----- جئت بالامر المطاع
- اى برگزيده در ميان ما, تو فرمانى اطاعت پذيرآورده اى .
ولى چه زود اين خواب وخيال برهم خورد و اين آرزو از ميان رفت .
آن دوعرب گفتند: خداى تو را رحمت كند, ما خبرى داريم اگر بخواهيد آن خبر را آشكارا بگوييم وگرنه در نهان .
حسين به ياران خود نظرى انداخته وگفت : از اين ها چيزى پوشيده نيست .
آن دو گفتند: اى زاده رسول ! دل هاى مردم با تو است , ولى شمشيرهايشان برزيان تو, بيا و از اين سفر برگرد.
سپس , كشته شدن مسلم بن عقيل و دوست او هانى بن عروه را خبر دادند.
سكوت بهت آميزى بر همه مستولى شد, ولى ديرى نپاييد.
آن گاه زنان شيون كردند و همه به گريه در افتادند.
نوحه گرى سوزانى در بيابان بر پا شد.
هـنـگـامى كه شيون نوحه گران سبك شد, حسين تصميم گرفت ((54)) با اهل بيت بازگردد.
ناگه فرزندان عقيل از جاى جستندو فرياد كشيدند: به خدا, ما هرگز برنخواهيم گشت تا خون خواهى كنيم , يا آن چه برادر ما چشيده است بچشيم و همگى كشته شويم .
حـسـيـن , بـه آن دو عرب كه از روى خيرخواهى پيشنهاد برگشتن كرده بودند, نظرى انداخته , چنين گفت : بعد از اين ها, زندگانى ارزشى ندارد.
سرنوشت همان بود كه فرزندان عقيل گفتند.
هيچ كدام باز نگشتند, بلكه همگى كشته شدند.
اين بار, كاروان در رفتن شتابى نكرد.
تمام روز و بيشتر شب را ماندند.
هنگامى كه سحر شد, حسين به جوانان وغلامانش دستور داد كه آب بسيار همراه بردارند.
آنان نيز چنين كردند و آب بسيار برداشتند.
سپس , براى آن كه سفر را از سر بگيرند, عزم را جزم كردند.
قسمت آخر سفر بسيار كوتاه بود.
شكى نبود كه چه سرانجام شومى در انتظار اين كاروان خواهد بود.
حـسين نخواست كه اين مطلب بر عرب هايى كه بدو پيوسته بودند پنهان بماند, شايد آن ها كه در پى او مى آيند چنين مى پندارند كه حسين به شهرى مى رود كه اهل آن فرمان بردار او هستند.
لذا حقيقت را در ضمن خطبه اى براى يارانش روشن كرد وگفت : ...
امـا بـعـد, خـبر بدى به ما رسيده : مسلم بن عقيل وهانى بن عروه كشته شدند...
شيعيان ما به ما خـيـانـت كـردنـد.
اگـر از شـمـاكـسى بخواهد برگردد, برگردد, ما از حقى كه بر او داشتيم , گذشتيم .
عـرب هـا از چـپ و راسـت پراكنده شدند, تا آن كه جز اهل بيتش و يارانى كه با وى از حجاز آمده بـودند, كسى نماند.
كاروان حركت خود را از نو آغاز كرد و با سكوتى اندوه ناك به راه افتاد, گويى نيرويى شگرف و مقاومت ناپذير, كاروان را به سوى پرت گاه مرگ و نابودى پيش مى برد.
خبرهاى بد پى درپى مى رسيد.
هنوز روز به نيمه نرسيده بود و كاروان در بيابان به راه خود مى رفت كه خبر شهادت عبداللّه يقطر, بـرادر رضـاعى حسين ,رسيد.
امام وى را به سوى پسر عمويش , مسلم فرستاده بود.
پيش از آن كه خبر كشته شدن مسلم برسد, عبداللّه يقطر راگرفتند و نزد عبيداللّه زياد بردند.
ابن زياد گفت كه عـبداللّه را بالاى بام دارالاماره ببرند و او در حضور مردم , حسين رالعن كند, سپس به پايين آيد تا در باره وى تصميم بگيرد.
عـبـداللّه يقطر به بالاى بام رفت و مردم را از آمدن سيدالشهدا خبر داد و ابن زياد و پدرش را لعن كـرد.
ابن زياد, او را ازبالاى قصر پرت كرد, به طورى كه استخوان هايش بشكست و خرد شد, ولى هنوز رمقى در او مانده بود كه ظالمى بيامدو سرش را ببريد, تا آسوده اش كند.
كاروانيان در اين بار, مانند وقتى كه خبر كشته شدن مسلم را شنيدند, گريه نكردند, بلكه به اين خـبـر بـا تحيرى آميخته به سكوت گوش دادند, و آن گاه بدون آن كه ترديدى پيدا كنند, به راه خـود ادامـه دادنـد.
از دور چيزى نمايان شد كه يكى پنداشت درخت خرماست , تكبير گفتند و به خود نويد دادند كه پيش از هنگامه اى كه در انتظار هستند, اندكى بياسايند.
حسين از يارانش پرسيد: تكبير چه بود؟ گفتند: درخت خرما ديديم .
كسانى كه به راه آشنايى و سابقه داشتند, بانگ برداشتند: بـه خـدا, در اين بيابان درخت خرمايى نيست , گمان ما آن است كه شما جز فراز اسبان و سرهاى نيزه ها چيز ديگرى نمى بينيد.
حسين لختى بينديشيد, سپس گفت : من هم به خدا همين را مى بينم .
سكوتى سنگين دوباره كاروانيان را فرا گرفت .
بيابان به جز بانگ شتران و آه هاى سوزانى كه از سينه زنان بيرون مى آمد, چيزى نمى شنيد.
گويا شبح مرگ بر اين دسته از مردم غمگينى كه با كندى پيش مى روند, سايه افكنده بود, مردمى كـه بـا عزمى راسخ وتصميمى خلل ناپذير به سوى سر انجام فجيع و دردناك خود روانه هستند, و گويا خطرات مرگ بار, پيوسته در كمين آن هاست مبادا از دسترس دور شوند.
گـرمـاى ظـهر, سخت و خسته كننده بود.
حسين و يارانش به سوى كوهى كه پناه گاهى داشت متوجه شدند و در آن جا فرودآمدند و شترانشان را خوابانيدند.
ابـر تـيره اى كه آسمان را فرا گرفته بود بر طرف شد.
حربن يزيد با هزار سوار از لشكريان عبيداللّه زياد امير كوفه نمايان شد,حر آمده بود پيام آن ستم كار متكبر را به حسين برساند: مـن مـامـوريـت دارم كـه تو را نزد ابن زياد ببرم , يا بر تو چنان تنگ بگيرم و نگذارم از جايت تكان بخورى .
حـسـيـن گـفـت : آن وقت من با تو خواهم جنگيد, و از آن بترس كه در اثر كشتن من روسياه و بدبخت شوى , مادرت داغت را ببيند.
حر خشم خود را فرو برد و سپس جواب داد: بـه خدا به جز تو هركس از عرب اين سخن را مى گفت , نام مادرش را به داغ ديدن مى بردم , ولى چه كنم كه چاره ندارم , جزآن كه نام مادرت را به خوبى و بزرگى ياد كنم .
حسين به قصد ادامه سفر از جاى برخاست , حر خواست كه همراه او باشد و از حركتش باز دارد.
حسين مقصودش را پرسيد, حر گفت : مـن بـه جـنـگ بـا تـو مامور نيستم , فقط مامورم كه از تو جدا نشوم , تا تو را به كوفه برسانم .
اگر نـمـى خواهى , راهى را در نظربگير كه نه به كوفه برود و نه تو را به مدينه برساند, تا من به ابن زياد گـزارش دهم و دستور بگيرم .
و اگر ميل دارى خودت نامه اى به يزيد بنويس , شايد خداى بزرگ فرجى كند و دست من به خون تو آلوده نگردد.
حسين به سوى چپ گراييد و از راهى كه به سوى قادسيه مى رفت , روان گرديد و نامه هاى اهل كوفه را بيرون آورده و به كوفيانى كه با سپاه ابن زياد آمده بودند چنين گفت : ...
نـامـه هاى شما و پيام هاى شما پى درپى به من مى رسيد كه با من بيعت كرده ايد.
اكنون اگر بر بـيعت خود پاى داريد, به حقيقت خواهيد رسيد, و اگر چنين نيست و عهد مرا شكسته و از بيعت مـن دست برداشته ايد, كار تازه شما نيست , باپدرم چنين كرديد و با برادرم چنين كرديد, و با پسر عمويم مسلم بن عقيل نيز چنين كرديد, فريب خورده كسى است كه به شما اعتماد كند.
كسى كه عهد بشكند, به خودش زيان رسانيده .
خدا