 از شما بى نياز است .
والسلام .
حر گفت : تورا به خدا سوگند مى دهم , كه به جان خودت رحم كن , زيرا مى بينم اگر جنگ كنى كشته خواهى شد.
حسين فرمود: مرا از مرگ مى ترسانى ؟
سامضى وما بالموت عار على الفتى ----- اذا ما نوى خيرا و جاهد مسلما
فان عشت لم اندم وان مت لم الم ----- كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما
من در اين راه جان مى دهم و مرگ بر جوان مرد ننگ نيست , جوان مردى كه نيت خير داشته باشد و از روى ايمان و درستى عقيده جهاد كند.
اگـر زنده بمانم پشيمان نيستم , و اگر بميرم سرزنش نمى شوم , همين خوارى براى تو بس است كه زنده بمانى و تو سرى خور باشى .
حـر كـه ايـن سخن شنيد, سكوتى آميخته به تاثر و فروتنى بر او چيره شد و خداى را بخواند كه از جنگ با حسينش باز دارد.
و قـاصـدى نـزد ابـن زيـاد فـرستاده بود كه اجازه مى دهد حسين و اهل بيتش از همان راهى كه آمده اند باز گردند؟ حر اميدوار بود كه جواب عبيداللّه مثبت باشد.
خـبـر آمـدن حسين ميان اهل كوفه شايع شده بود, چهارتن , آرى تنها چهارتن ,از اهل كوفه آمدند حـسـيـن را يـارى كنند, حرخواست جلو آنان را بگيرد, ولى وقتى كه ديد حسين با لحنى قاطع و محكم مى گويد: از اين ها چنان دفاع خواهم كرد كه از جان خود مى كنم دست برداشت .
سپس , حسين به آن ها روى كرده پرسيد: اهل كوفه را در چه حالى گذاشتيد؟ گفتند: اشراف و متنفذان مال بسيارى رشوه گرفتند و شكم هاشان پر شده , همه آن ها متحدا با تـو دشمنند, اما بقيه مردم ,دل هاشان با تو است ولى فردا شمشيرهايشان به روى تو كشيده خواهد شد.
سـپـس نـقـل كـردنـد كـه فـرستاده حسين به كوفه , چه بر سرش آمد.
حسين نتوانست از اشك خوددارى كند, و اين آيه راتلاوت فرمود: فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلوا تبديلا, ((55)) از آن ها (مؤمنان ) كسى است كه وظـيـفـه اش را انجام داده , و از آن ها كسى است كه آماده براى اداى وظيفه است (همگى به عهد خود وفا كردند) و هيچ گونه تبديلى ندادند.
بار الها ! بهشت را براى ما و براى آن ها قرار بده , و ما و آنان را در رحمت جاويدانت جاى بده , و از پاداشى كه ذخيره كرده اى بهره مند گردان .
سپس خاموش شد.
همگى شب را با حالت انتظار به روز آوردند.
صـبـح شد, حسين نماز صبح به جا آورد و حركت كرد.
حسين و يارانش به سمت چپ مى راندند, ولـى حـربـن يزيد به زورآن ها را به سوى كوفه بر مى گردانيد.
آنان به سمت چپ مى رفتند, تا به نينوا رسيدند.
ناگهان ديدند كه سوارى از كوفه مى آيد و فرمان ابن زياد را براى حر به همراه دارد: امـا بـعـد, هر جا كه نامه من به تو رسيد, بر حسين سخت بگير, مبادا او را به جز در بيابانى خشك فرود آورى , بيابانى كه نه آبى داشته باشد و نه پناهى , به فرستاده خود گفتم كه همراه تو باشد و از توجدا نشود, تا اجراى فرمان مرا به من گزارش دهد.
سپاه حر, ميان حسين و آب فاصله شد, و شب را با تشنگى به روز آوردند.
صـبح گاهان , سپاه كوفه نمايان شد.
آنان چهارهزار تن بودند و فرمانده ايشان عمربن سعدبن ابى وقاص بود.
هنگامى كه به جاى گاه , حسين نزديك شدند, عمر كسى را فرستاد كه از حسين بپرسد: براى چه آمده است ؟ حسين چنين پاسخ داد : هم شهريان شما به من نوشتند و تقاضا كردند كه پيش آن ها بروم , اكنون اگر مرا نمى خواهند باز مى گردم .
عـمرسعد به ابن زياد نوشت و سخن حسين را گزارش داد.
ابن زياد كه از مضمون نامه آگاه شد, اين شعر را بخواند:
الن قد علقت مخالبنا به ----- يرجوالنجاة و لات حين مناص

اكنون كه چنگال هاى ما به او بند شده , اميد نجات دارد, ولى ديگر چاره اى نيست .
آن گـاه به عمر سعد نوشت كه بيعت يزيد را به حسين عرضه بدارد, اگر بيعت كند, ما در باره او هر چه صلاح دانستيم انجام خواهيم داد.
و آب را, آرى آب را, به روى حسين و همراهانش ببندد.
عمر پانصد سوار به سوى فرات فرستاد وآب را به روى حسين و يارانش بستند.
هنگامى كه تشنگى بر آن ها فشار آورد, حسين , برادرش عباس بن على را فرمود كه با بيست پياده وسـى سـوار, كـه تـقريبادوسوم ياوران حسين مى شدند, به سوى آب فرات رفت , وجنگ كردند و مشك ها را پر كرده وباز گشتند.
مـوقـعـيـت بـاريـك تر و خطرناك تر مى شد.
حسين نزد كوفيان فرستاد و پيغام داد كه يكى از سه پيشنهادش را بپذيرند: ازهمان راهى كه آمده , به حجاز بازگردد, يا آن كه بگذارند او خودش نزد يزيدبن معاويه برود, يـا او را بـه يكى از مرزهاى مسلمانان كه در برابر كفار قرار داد, روانه كنند, تا در خطرات و سود و زيان با مردم آن سامان شريك باشد.
عمر, پيام حسين را براى ابن زياد فرستاد.
وقت در انتظار جواب امير كوفه با كندى و ناراحتى مى گذشت .
جوابى كه در انتظارش بودند, به وسيله شمربن ذى الجوشن رسيد, امابعد, من تو را به سوى حسين نفرستادم تا از او دفاع كنى و او را به آسايش وحيات اميدوار سازى و نزد من از او شفاعت نمايى .
پس متوجه باش , اگر حسين و يارانش تسليم فرمان من شدند, آنان را با سلامتى نزد من بفرست , و گرنه برايشان بتاز تاهمگى كشته شوند.
و پـس از كشته شدن , گوش و بينى آن ها را ببر, كه سزاوارند.
اگر حسين كشته شد, اسبان را بر بـدنـش بـتاز تا پشت و سينه اش خرد شود, زيرا او نافرمان شده و تفرقه ايجاد كرده و از مسلمانان بريده و ستم گرى را پيشه خود ساخته است .
اگر فرمان ما را اجرا كنى , پاداشى به تو خواهيم داد كه در خور هر فرمان بر سخن پذيرى است , و اگر اجراى آن بر توناگوار است , از فرماندهى كناره بگير و لشكر را به شمر واگذار.بانوى كربلا

عمرسعد, لشكر خود را بخواند و پيش از غروب آفتاب به سوى حسين حمله ور گرديد.
حـسـيـن , در جـلـوى خـيمه اش نشسته بود و دوزانو را دربند شمشير قرار داده ودر اثر خستگى خوابش برده بود.
ولى خواهرش زينب بيدار بود, و در كنار برادر ايستاده از وى پرستارى مى كرد.
زينب , غريو حمله سپاه را از نزديك بشنيد.
با ملايمت به برادر نزديك شده گفت : برادر! بانگ و فرياد نزديك مى شود, آيا نمى شنوى ؟ حسين سربرداشت و فرمود: جدم رسول خدا را در خواب ديدم , به من فرمود: تو نزد ما مى آيى .
خواهرش سيلى به صورت نواخت وگفت : اى واى ! حسين فرمود: خواهر عزيز من ! واى بر تو نباشد, آرام باش , خداى تو را رحمت كند.
آن گاه حسين برادرش عباس را فرا خواند و از او خواست كه برود و از مهاجمان خبرى بياورد.
وقتى كه حسين دانست كه كوفيان آهنگ جنگ دارند, دوباره برادر را فرستاد كه از آن ها خواهش كـنـد كه امشب رادست از جنگ بردارند, زيرا ما مى خواهيم در اين شب براى خدا نماز بخوانيم و دعـا كـنـيـم و اسـتغفار نماييم .
هنگامى كه صبح شد, و اگر خدا خواست روبه رو شديم , ياتسليم مى شويم و يا جنگ خواهيم كرد.
عمر, با يارانش مشورت كرد كه اين مهلت را بدهد, يانه ؟ يكى گفت : سبحان اللّه , به خدا اگر اينان از ديلميان بودند و اين تقاضا را از تو مى كردند, شايسته بود كه با آن موافقت كنى .
سپس تا فردا را مهلت دادند.
حسين به سوى ياران خود شد, و پس از آن كه ستايشى نيكو ازخداى خود كرد, چنين گفت : اما بعد, من يارانى باوفاتر از ياران خود نمى شناسم , و اهل بيتى نيكو كارتر و خدمت گزارتر از اهل بيت