 طـنين سخن در گوش حسين باقى بود, كه زنانى كه گريه مى كردند و مى ناليدند, آرام شدند.
پس از آرامش زنان حسين به حال خود برگشت و رو به سوى لشكر كوفه كرد و پس از حمد خداى چنين گفت : نسبت مرا بگوييد و ببينيد من كه هستم .
آن گاه به خود آييد و وجدانتان را مخاطب قرار داده و آن را سـرزنـش كـنيد وبينديشيد, آيا براى شما كشتن من و هتك احترام من رواست ؟ آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم ؟ آيامن فرزند وصى آن حضرت و پسر عموى او و آن كسى كه شايسته ترين ايـمـان بـه خـدا را داشت , نيستم ؟ آيا حمزه سيدالشهدا عموى پدرم نيست ؟ آيا جعفر شهيد كه در بهشت با ملائكه پرواز مى كند, عموى خودم نيست ؟ آيا اين حديث مشهور به شما نرسيده كه رسول خـدا(ص ) بـه مـن و بـرادرم فـرمـود: شما دوتن سرور جوانان اهل بهشت و نور چشم مسلمانان هستيد؟ آيا اين فرمايش , شما را از اين كه خون مرا به ناحق بريزند, جلوگير نمى شود.
و پس از آن كه كوفيان به سخنان گوش ندادند, چنين گفت : اگـر در گـفته هاى من ترديد داريد و يا شك داريد كه من پسر دختر پيغمبر شما هستم , به خدا كه در ميان مشرق ومغرب , جز من كسى پسر دختر پيغمبر نيست .
كسى پاسخش را نداد.
حسين به سخن خود ادامه داده پرسيد: آيـا كـشـتـن مـن براى آن است كه كسى را از شما كشته ام , يا مالى را از شما برده ام , و يا قصاص جنايتى است كه بر شماوارد آورده ام ؟! همه ساكت ماندند و در جواب متحير بودند.
در اين هنگام , حسين سران سپاه كوفه را درنظر آورد و آنان را يكايك صدا زد: اى فـلان ...
اى فـلان ...
اى فـلان ...
آيـا به من ننوشتيد كه ميوه ها رسيده و بوستان ها سبز و خرم گرديده و پيمانه ها پر شده و سپاهى آماده فرمان تو است , پس به زودى بيا؟! سـخـنـان حـسـين (ع ) تكه تكه مى شد و كوفيان گوش نمى دادند, به جز حربن يزيد كه به سوى فرمانده خود عمرسعدرفت و از او پرسيد: خدا به تو خير دهد, آيا با اين مرد جنگ مى كنى ؟ عمر پاسخ داد: آرى , به خدا جنگى كه كوچك ترين مرحله اش افتادن سرها بر زمين و جدا شدن دست ها باشد.
حر گفت : چرا بايكى از اين سه پيشنهادى كه كرد موافقت نكرديد؟ عمر گفت : به خدا, اگر اختيار در دست من مى بود, مى پذيرفتم , ولى امير تو نپذيرفت .
حر چيزى نگفت و به سوى حسين گراييد و كم كم به آن حضرت نزديك مى شد در اين حال او را لرزشى سخت فراگرفت .
يكى از كسانش كه اورا بدان حالت ديد, گفت : اى حـر! كـار تـو آدم را بـه شـك مـى اندازد, به خدا, در هيچ جنگى تو را چنين نديدم .
اگر از من مى پرسيدند, دلاورترين مرد كوفه كيست ؟ از تو نمى گذشتم .
بـه خـدا, من خود را در ميان بهشت و دوزخ مخير مى بينم , ولى چيزى را بر بهشت مقدم نخواهم داشت , هر چند بند ازبندم جدا كنند و مرا بسوزانند.
سپس تازيانه اى بر اسب زد و به حسين پيوست وگفت : يابن رسول اللّه ! خداى مرا قربانت كند.
من همان كسى هستم كه تو را از بازگشتن جلوگير شدم و در راه , تحت نظرت قرار دادم و در اين جا بر تو بسيار سخت گرفتم .
به خدا سوگند كه من هرگز گمان نمى كردم اين مردم پيشنهادهاى تو را رد كنند.
اگر گمان مى كردم كه اين مردم خواسته هاى تو رانمى پذيرند, چنين نمى كردم .
اكنون من با سرافكندگى و پشيمانى نزد تو آمده و از خداى خود شرمسارم و آماده ام كه با جانم تو را يارى كنم , تا كشته شوم .
سپس به سوى ياران قديمى روى كرده , چنين گفت : اى اهـل كـوفـه ! بـهـره مـادرتان داغ دل و اشك ديده باشد.
حسين را دعوت كرديد, وقتى كه به سـرزمـيـنـتان آمد, تسليم دشمنانش كرديد؟! شما مى پنداشتيد كه در راه او جان بازى مى كنيد, اكنون بر او حمله برده تا او را بكشيد, و از هر سواحاطه اش كرده واز رفتنش به گوشه اى از زمين پهناور خداى جلو گرفتيد, تا مانند اسير, مالك سود و زيان خود نباشد؟! آب فـراتـى كـه يـهـودى و گـبر وترسا از آن مى آشامند و خوكان و سگان در آن مى غلتند, براو و هـمراهانش بستيد, تاتشنگى او و اهل بيتش را از پا بيندازد! پس از محمد, با فرزندانش بد رفتارى كرديد! اگرتوبه نكنيد, خداى روز تشنگى سيرابتان نكند.
جـواب اهـل كوفه آن بود كه تيربارانش كنند.
حر به سوى حسين برگشت و از آن حضرت آن قدر دفاع كرد تا شهيدشد.
هنگامه خونين جنگ ميان دو دسته برپا شد, دسته اى هزاران تن بودند و دسته اى ده ها! يـاران حـسين يكى پس از ديگرى به ميدان مى رفتند و كوفيان با آن ها با بى رحمانه ترين كشتارى كه تاريخ به خاطرداردجنگ مى كردند, تا روز به نيمه رسيد و ظهر شد.
حسين , با كسانى كه باقى مانده بودند نماز خوف به جا آورد.
سپس ,به جنگ پرداختند.
هنگامى كه ياران حسين يقين كردند كـه نمى توانند از كشته شدن امام خود جلوگيرى كنند, درجان بازى و كشته شدن در پيش گاه حسين بريك ديگر سبقت مى گرفتند, تا همگى كشته شدند و جز اهل بيت حسين كسى نماند.
آن هـا نيز دليرانه به جنگ پرداختند.
نخستين كسى كه از آنان به ميدان رفت و شهيد شد, على اكبر, پسر حسين بود.
على برسپاه دشمن حمله مى كرد و رجز مى خواند:
انا على بن الحسين بن على ----- نحن و بيت اللّه اولى بالنبى
- من على , فرزند حسين پسر على هستم .
به خانه خدا قسم كه ما به پيغمبر سزاوارتريم .
اضربكم بالسيف حتى يلتوى ----- ضرب غلام هاشمى علوى
- شـمـا را با شمشير مى زنم تاخم شود.
شمشيرزدنى كه شايسته جوانى هاشمى نسب و علوى نژاد باشد.
ولا ازال اليوم احمى عن ابى ----- تاللّه لايحكم فينا ابن الدعى
من امروز با تمام قوا از پدرم دفاع مى كنم .
به خدا, كه زنازاده بى پدر نخواهد بر ما حكومت كرد.
دم به دم بر سپاه كوفه حمله مى برد و سپس نزد پدر باز مى گشت و مى گفت : پدر! تشنه ام .
حسين مى گفت : فرزندم صبر كن , شب فرا نمى رسد مگر آن كه رسول خدا(ص ) باجام خودش تو را سيراب كند.
جـوان بـرمى گشت و بر لشكر مى تاخت و پياپى به حملات خود ادامه مى داد كه ناگهان تيرى به سـوى او رها شد و درگلوى على نشست و گلويش را پاره كرد.
جوان در خون خود مى غلتيد كه پدرش برسيد.
شنيدندش كه با آهنگى داغ ديده مى گفت : فـرزنـد! خداى بكشد مردمى كه تورا كشتند, چقدر اين مردم برخدا و بر هتك حرمت رسول خدا گستاخند.
فرزند!پس از تو, خاك بر سر اين دنيا.
نـقل مى كنند كه هنوز حسين سخنش تمام نشده بود كه زنى از خيمه گاه بيرون دويد, كه مانند خورشيد مى درخشيد, واز سوز دل ناله مى كرد و مى گفت : اى حبيب من ! اى پسر برادر من ! كـسـى كـه آن زن را نـشـنـاخـته بود پرسيد: كيست ؟ گفتند, زينب دختر فاطمه , دخت رسول خدا(ص ) است .
زينب با شتاب آمد و خود را بر پيكر جوان شهيد انداخت .
حـسـيـن بـه سوى زينب شد و دست خواهر را گرفت و به خيمه گاهش برگردانيد.
سپس , نزد فرزند خود بازگشت .
جوانانش به سوى او رو آورده بودند.
حسين دردمندانه گفت : برادرتان را برداريد و ببريد.
على را از آن جا بردند.
كـوفـيـان , اطراف حسين را گرفتند.
قاسم بن حسن بن على , به سوى عمو روان شد.
قاسم هنوز كـودك بـود.
زيـنـب خـواسـت قـاسـم را بـرگرداند, ولى كودك وقتى كه ديد ظالمى بر حسين شـمـشـيـرى فرود مى آورد, از دست زينب خود رارهانيد و به عمو رسانيد, و دست دراز كرد تا از رسيدن شمشير