 به عمو جلوگيرى كند و بر آن ستم كار بانگ زد: اى پليد مادر! مى خواهى عمويم را بكشى ؟ شمشير فرود آمد و دست قاسم را جدا كرد, ولى به نخى از پوست آويزان شد.
كودك شهيد پاها را بر زمين مى ماليد و از سوز مى ناليد و مى گفت : مادر جان ! زينب از دور جواب داد: جانم , اى عزيز من .
و به سوى قاسم دويد.
حسين بر سر نعش قاسم ايستاده بود و مى گفت : بـه خـدا, چقدر براى عمويت سخت است كه تو او را بخوانى و جوابت را ندهد, يا جواب بدهد ولى جوابش براى توسودى نداشته باشد.
حـسين در برابر چشم زينب , قاسم را برداشت و ببرد و در كنار فرزندش على بخوابانيد ((60)) دم بـه دم زيـنـب با جان دادن عزيزانش روبه رو مى شد.
هنوز اين آخرين نفس را نكشيده بود كه بايد زينب پيكر پاره پاره آن را در بر گيرد.
در مـيـان شـهـيـدانـى كـه پيكرهايشان را نزد زينب آورده بودند, فرزند زينب , عون بن عبداللّه و بـرادرانـش مـحـمد وعبداللّه , و برادران زينب : عباس ((61)) و جعفر و عثمان و عبداللّه و محمد و ابـوبـكـر, فـرزنـدان حـسـيـن , برادر زينب : على وعبداللّه , و فرزندان حسن , برادر زينب : ابوبكر و قاسم ((62)) , و فرزندان عقيل عموى زينب : جعفر و عبداللّه وعبدالرحمان و.. بودند.
آسياى خونين كشتار, ديوانه وار مى گرديد و نمى خواست - تا در زمين كربلا از فرزندان ابوطالب زنده اى نفس كش باقى است - از گردش بايستد.
مـوقـعـى كه هنگامه جنگ نزديك به آخر بود, ده تن از سپاهيان ابن زياد به قصد چپاول و تاراج به خـيمه گاه حسين كه عيال و باروبنه آن حضرت در آن جا بود, تاخت آوردند, ولى فرياد امام كه به تنهايى مى جنگيد, آن هارا باز گردانيد: واى بـر شـمـا! اگر دين نداريد, در دنيا آزاده باشيد, باروبنه من يك ساعت ديگر براى همه شما حلال خواهد بود.
پس از ساعتى , خيمه گاه حسين تاراج شد و بر اهل كوفه حلال گرديد! وه كه چه ساعت هراسناكى بود.
حسين به تنهايى جنگ مى كرد, پس از آن كه پسران و خويشان و يارانش همگى كشته شده بودند.
و يك تن از آنان زنده نمانده بود.
كسى كه حسين را ديده كه يكه و تنها با قلبى قوى مى جنگيد, مى گويد: بـه خـدا, در ايـن مـوقـع بـود كـه زيـنـب دخـتر فاطمه از خيمه گاه خارج شد.
گويا هنوز هم گوشواره هايش را مى بينم كه ميان گوش و شانه اش تكان مى خورد.
زينب مى گفت : اى كاش آسمان بر زمين فرود مى آمد.
مـوقعى كه عمرسعد به حسين نزديك شد, زينب به او گفت : آيا ابوعبداللّه را مى كشند و تو نگاه مى كنى ؟ راوى مى گويد: گـويـا اشـك عمر سعد را هنوز مى بينم كه برگونه ها و ريشش مى ريزد.
سپس , عمر رويش را از زينب برگردانيد ((63)) آرى زينب تا آخرين لحظه , بلكه در هر لحظه اى ....
زينب , نه همسران و مادران و خواهرانى كه در كربلا بودند.
حـسـيـن , تـنها ماند, مصيبت كشيده اى كه همه فرزندان و خويشان و يارانش كشته شده باشند.
استوارتر از حسين ودليرتر و ثابت قدم تر از او ديده نشد.
خـواهـرش زينب در جايى كه چندان دور نبود ايستاده بود و برادر را مى نگريست و ديدگانش از ديدار برادر پيش ازآن كه از دستش رود, توشه بر مى گرفت .
كم كم جراحت هاى بسيار, حسين را ناتوان ساخت و خواست كه برزمين افتد.
ديگر زينب را توانايى نـمـاند و ديدن اين منظره را تاب نياورده چشمانش را برهم گذارد و سراپا گوش شد كه آخرين سخن برادر را در ميان هزاران دشمن كه اطرافش را گرفته بودند بشنود: آيا براى كشتن من جمع شده ايد؟ به خدا, پس از من بنده اى از بندگان خدا را نخواهيد كشت كه خشم خدا از كشتن اوبيش از كشتن من باشد.
من اميدوارم كه خدا مرا در برابر خوار شمردن شما گرامى بدارد و انتقام مرا, از جايى كه گمان نبريد, از شما بگيرد.
اگر مرا كشتيد, خداى عذابش را در مـيانتان فرود خواهد آورد و خونتان را خواهد ريخت و به اين هم راضى نخواهد شد, تا عذاب دردناك خود را در باره شما دو چندان كند.
گويى زمين را زير پاى سپاه پيروزمند كوفه به لرزه درآورد.
حـسـيـن - كـه رحـمت خداى براو باد - مقدار زيادى از روز را زنده ماند و اگر كوفيان كشتنش مـى خواستند, مى كردند.
ولى يكى پس از ديگرى از او دور مى شدند, هركس آهنگ قتلش مى كرد, سست شده و مى لرزيد.
سپس , خداى فرمانش را به انجام رسانيد و پايان قطعى كار به وقوع پيوست .
حسين كشته شد و در پيكر نازنينش 33 زخم نيزه و 34 زخم شمشير بود.
شانه چپش با شمشير زده شد و جدا گرديد.
ضربت ديگرى زندگى آن شهيد را پايان داد سومى جلو آمد و سر مقدسش را جداكرد آسياى ديوانه كشتار از گردش باز ايستاد, ولى پس از آن كه از اهل بيت پيغمبر كسى باقى نمانده بود كه ريز ريزش كند.
شمشيرها به نيام ها باز گشتند, ولى هنگامى كه كسى را نيافتند كه سرش را جدا كنند.
و پيكرهاى شهيدان در ميان بيابان گذاشته شد كوفيان آهنگ غارت بارها و شترها را كردند و همه را به يغما بردند و آن گه به سوى زنان حسين و اسـبـاب و اثاثيه آن حضرت روى كردند اگر زنى براى نگه داشتن پيراهن تنش پاى دارى مى كرد, كوفيان چنان بى رحمى نشان مى دادند كه زن ناتوان شده و پيراهنش را بربايند سپس اسبان را بر پيكرهاى شهيدان تاختند.
خـورشـيـد روز دهـم مـحـرم سال 61 غروب كرد و زمين كربلا در خون غرق بود و شريف ترين و پاكيزه ترين پيكرهاقطعه قطعه , پاره پاره , پراكنده روى زمين افتاده بود.
ماه بى نور و پريده رنگ از زير ابرها بيرون آمد.
در روشـنايى بى رنگ ماه , زينب با دسته اى از كودكان و گروهى از زنان بيوه شده و داغ ديده در مـيـان قطعات پراكنده پيكرهاى جداجدا مى گرديدند.
يكى در پى دست پسر عزيزش مى گشت .
ديـگرى بازوى شوهر بزرگوارش را مى جست .
سومى پاى برادر والامقامش را پيدا مى كرد ((64)) لشكر ابن زياد در جايى كه چندان دور نبود, شب نشينى داشتند وباده گسارى مى كردند و در پرتو روشنايى مشعل ها, سرهاى جدا شده و اموال يغما گرفته را مى شمردند.
صداهايى شنيده مى شد كه به كسى كه سرامام را جدا كرده بود مى گفت : حسين بن على , پسر فاطمه دخت رسول خدا را كشتى , كسى را كشتى كه بزرگوارترين مرد عرب بـود.
او خـواسـت سلطنت اينان را براندازد.
كنون نزد اميران خود شو, و پاداش بگير, كه اگر همه خزينه هاى خودشان را به پاداش كشتن اوبه توبدهند, كم داده اند.
جواب او اين بود كه : برفت و بر در خيمه عمر سعد بايستاد و فرياد برآورد: اوقر ركابى فضة وذهبا ----- انى قتلت السيد المجججا - بايد كه چكمه هاى مرا از زر و سيم پركنى .
زيرا كه من آن سرور عالى مقام را كشتم .
قتلت خيرالناس اما وابا ----- وخيرهم اذ ينسبون نسبا
- كشتم كسى را كه پدر ومادرش بهترين مردم بودند و بهترين و پاكيزه ترين نسل ها را داشتند.
مى گويند در اين جا داستان به پايان مى رسد داسـتـان هـفتادوسه تن شهيدى كه ساعت هاى بسيار در برابر چهار هزارتن پاى دارى كردند.
و تا آخرين فردشان كشته شدند. زمـانى گذشت و پيش از آن كه براى آن ها قبرى بسازند كه اعضاى پراكنده آن ها را جمع كنند, دلسوخته اى برايشان گذركرد و گفت : وقفت على اجداثهم ومجالهم ----- فكان الحشى ينقض والعين ساجمة
- بر سرمزار شهدا و ميدان جنگشان بايستادم دل از غم پاره پاره مى شد و