 خير باد! از كنارنگهبانان كه مى گذشت . نگاهش مى كردند و ترديد نداشتند كه اوحـسـيـن (ع ) اسـت و مـى گـفـتـنـد: خـوش آمـديـد اى فـرزنـدرسـول خـدا! ولى او هـيـچ سخن نمى گفت : همه مردم از خانه هايشانبـه سـوى او رفتند و در راه كاخ امارت او را همراهى مى كردند و اونه سلامى مى داد و نه چيزى بر زبان مى راند.
چون صداى همهمه مردم در خيابان به گوش نعمان بن بشير رسيد،درب كـاخ را بـه روى خـود و نزديكانش بست . او نيز هيچ شك نكردكه اين كسى كه آمده حسين است و مردم همراهش دور او را گرفته و دادو فـريـاد مـى كـنـند. چون به نعمان رسيد وى گفت : تو را به خداسوگند پيش ميا! كه من نه امانتم [حكومت ] را به تو مى سپارم و نهبه جنگ تو تمايلى دارم !
ازه وارد بازهم چيزى نگفت . نعمان ميان دو كنگره كاخ ايستاده بود.عـبـيـدالله بـه او نزديك شد و گفت : چرا در را باز نمى كنى ! شبتـو طـولانـى شده است ! يكى از كوفيانى كه پشت سرش بود باشـنـيـدن صـدايـش در حـالى كـه تـرس او را برداشته بود فريادبرآورد: اى مردم ! پسر مرجانه ! به خداى بى همتا! مردم ترسيدندـ بـا هـمـان سـادگـى گـذشـتـه ـ گـفـتند: واى بر تو، او حسين است.(599) در روايت ابن نما آمده است : ((... نقاب را كنار زد وگفت : من عبيدالله هستم ! مردم پشت سرهم فرو ريختند و يكديگر رالگـدمـال مـى كـردنـد؛ و او بـه كـاخ امـارت واردشد...))(600)
و بـديـنـسـان مـعـلوم شـد كه تازه وارد امام نبود، بلكه عبيدالله بنزياد و پسر مرجانه ملعون بود. حكمرانى كه حكومت مركزى شام بهپيشنهاد سرجون مسيحى او را به كوفه فرستاد تا تحولات حركتامـت را در ايـن شـهـر مـهـار كـنـد. زيرا كه او با ويژگى هاى روحىكوفيان آشنا بود. تجربه ادارى شيطانى داشت و بر ستم و بيدادتوانا بود.كوفيان و اقدام مناسب
بـراى پـيـروزى هـر حركت انقلابى كه قصد ايجاد دگرگونى دراوضـاع سـيـاسـى هـر سـرزمـيـنـى را داشـتـه بـاشـد، بـهعـوامـل و شـرايـط چندى نياز است ؛ كه شايسته است رهبرى آن حركتبـدانـهـا تـوجـه داشته باشد و براى موفقيت اين حركت در راستاىرسـيـدن بـه هـدف هـاى از پـيـش تـعـيـيـن شـده بـر اسـاس آنـهـاعمل كند.
نـگـرش در تحرك اهل كوفه پس از مرگ معاويه ـ نپذيرفتن خلافتيزيد بن معاويه و مكاتبه با امام حسين در مكه و اظهار فرمانبردارىكردن و خواهان آمدن حضرت شدن ـ نشان مى دهد كه در آنجا مجموعهاى از شـرايط وجود داشت كه لازم بود بزرگان و اشراف كوفه ،كه تصدى اين كار را عهده دار بودند، براى تحقّق و فراهم ساختنآنـها بكوشند تا اين قيام و نهضت به اهداف از پيش تعيين شده خودبرسد.
نـخـستين و مهم ترين كارى كه كوفيان مخالف بايد انجام مى دادنداين بود كه نيروهايشان را بسيج كنند و هر چه زودتر، پيش از آمدنامـام ، اوضـاع كـوفـه را بـه دسـت گـيـرنـد. بـه اين منظور براىمـثـال بـايـد حـاكـم امـوى و مـعـاونان و اركان ادارى و جاسوسانش راشـنـاسـايـى و دسـتـگـيـر مى كردند. براى اينكه حكومت اموى براىمـدتـى طـولانى از اخبار كوفه بى اطلاع بماند و پيش از آمدن امام(ع ) بـا قـيام مردم مقابله نكند خروج از كوفه را جز با مجوز ويژهمـمـنـوع مـى كـردند. امام پس از آمدن ، زمام امور را به دست بگيرد وانقلاب را به سوى هدف هاى كامل آن هدايت كند.
پـى بردن به ضرورت چنين اقدام هايى تازگى نداشت و انديشهاى نبود كه تنها نوابغ سياسى بدان پى ببرند، بلكه عامه مردمنـيـز چنين چيزى را درك مى كردند. عبدالله عباس ‍ در ضرورت اقدامبـه چـنـيـن كـارى خـطـاب بـه امـام (ع ) گـفـت : اگـراهـل عراق خواهان شما هستند، به آنها بنويس كه دشمنشان را بيرونبـرانـنـد و آنگاه نزد آنها برو.(601) عمر بن عبدالرحمنمـخـزومـى نـيز خطاب به امام در اين باره گفت : شما به شهرى مىروى كـه كـارگـزاران و امـيـرانـش در آنـجـا حـضـور دارنـد و بـيـتالمـال در اخـتـيار آنها است . مردم نيز بنده درهم و دينارند. من بيم آندارم ، همان هايى كه به تو وعده يارى داده اند و آنهايى كه تو رااز كـسـى كـه بـا او مـى جـنـگـى دوسـت تـر مـى دارنـد، بـا تـوبجنگند.(602) عمرو بن لوذان هم خطاب به امام (ع ) گفت: اگـر ايـنـهـايـى كه نزد تو فرستاده اند رنج و سختى جنگ را ازتـو بـر مى دارند و راهت را هموار مى سازند؛ و تو نزد آنها بروىخـردمـنـدانه است ، ولى در اين وضعيتى كه شما مى گوييد من رفتنشما را روا نمى دانم !(603)
امـام هـيـچ كدام از گفته هاى آنان را نادرست نشمرد و تاءييد فرمودكـه از روى خـيـرخـواهـى و خـردورزى و انديشه است . به ابن عباسفـرمـود: اى پسرعمو، به خدا سوگند من مى دانم كه تو خيرخواه ودلسوزى !(604) و به مخزومى فرمود: به خدا سوگنددانـسـتـم كـه تـو بـراى خـيـرخـواهـى آمـدى و خردمندانه سخن گفتى!(605) و بـه عـمـرو بـن لوذان فـرمود: اى عبدالله ، ايننظر بر من پوشيده نيست !(606)
نـكـتـه قـابـل تـوجـه ايـن كـه نـه در نـامـه هـاى امـام بـهاهـل كـوفـه و نـه در سـفـارش هـاى ايـشـان بـه مـسـلم بـنعـقيل ، چيزى كه آنها را از اقدام به چنين كارى ـ كه امام تاءييد كردكـه خـردمـنـدانه است ـ بازدارد ديده نمى شود. بلكه از آنها خواستكـه هـمـراه مـسلم قيام كنند و در نامه نخست خود ـ طبق روايت ابن اعثم ـبـه آنـان نـوشـت : هـمـراه پـسـرعمويم قيام كنيد. با او بيعت كنيد ويارى اش دهيد و رهايش مكنيد!(607)
در نـامـه دومـى كـه بـه وسيله قيس بن مسهر صيداوى ـ كه به آناننـرسـيـد و پـيـك دستگير شد ـ فرستاده از آنان خواست كه سرعت وجـديـت بـه خـرج دهـند و فرمود: چون اين نامه ام به شما رسيد بهكار خويش سرعت بخشيد.(608)
درايـن صورت ، دليل اينكه شيعيان براى تسلط بر اوضاع شهر،كارى نكردند چه بود؟
بـا آنـكـه در ايـن شـهـر شمار در خور توجهى از افراد باتجربهنـظامى ، سياسى و اجتماعى حضور داشتند و بدون شك انديشه چنيناقـدامـى بـارهـا بـه ذهـنـشـان راه يـافـتـه بـود. پـسدليل اين اقدام نكردن چه مى توانست باشد؟
شـايـد پاسخ به اين پرسش يكى از دشوارترين چيزهايى باشدكه در روند رويدادهاى قيام مقدس حسينى با آن روبه رو هستيم . باوجـود ايـن در ايـنـجـا بـه اخـتـصار مهم ترين عواملى را كه موجب شدكوفيان پيش از آمدن امام (ع ) براى تسلط بر اوضاع اقدامى نكنند،بر مى شمريم .
1ـ شـيـعـيـان كـوفـه از قـبـايـل پـراكـنـدهتـشكيل مى شدند و در دوره پس از امام حسن (ع ) به مرجع و شخصيتبـرجـسته اى دسترسى نداشتند كه در كارها و گرفتارى ها به اومراجعه كنند و از او نظر بخواهند و تصميم و فرمانش را اجرا كنند.
آرى ، بـزرگـان و اشـراف چـندى از شيعه در كوفه بودند كه هركـدامـشـان مـيـان قـبـيـله خـود صـاحـب نـفـوذ بـودنـد. ولى در برابررويـدادهـاى بـزرگ و جـدى ، مـوضع واحد و منسجمى كه بتواند اينمـوضـع گـيـرى هـا را يـكـپـارچـه سـاخـتـه از پراكندگى و تشتّتجلوگيرى كند، وجود نداشت .
اين حالت بر اثر سياست هاى خاص معاويه در ميان كوفيان رسوخكرده بود. او در طول بيست سال حكومت تاريك خود،