 ديده اشك مى ريخت .
لعمرى لقدكانوا مصاليت فى الوغى ----- سراعا الى الهيجا حماة خضارمة
- بـه جـان خـودم كـه آن هـا در مـيـدان جـنگ دلاورانى بودند.
كه با جوان مردى براى جان بازى مى دويدند و با شرافت .
تاسواعلى نصرابن بنت نبيهم ----- باءسيافهم آسادغيل ضراغمة
- دريارى پسر پيغمبر استقامت كردند.
و شيران بيشه اى بودند كه شمشير بر دست گرفته بودند.
و ما ان راى الراؤن افضل منهم ----- لدى الموت سادات وزهرا قماقمة
- هنوز ديده بينندگان برتر از آن ها نديده .
(چراكه ) با سرورى و بزرگوارى و جوان مردى به سوى مرگ رفتند.
از كسانى كه در اين صحنه نمايان شدند به جز زينب كسى نماند.
زيـنـبـى كـه در سـراسـر ايـن مـصـيبت دردناك آنى از ديده ما پنهان نبود.
او به تنهايى با رفتار جاويدانش در تاريخ باقى است , زينب , بانوى كربلا.
زيـنـب , در كنار برادر بود كه نخستين غريو دشمن را شنيد.
آن دم كه برادرش به خواب رفته بود.
ولى زينب بيدار بود وخواب نداشت . زينب از بيمار پرستارى مى كرد و محتضر را دلدارى مى داد و براى شهيد مى گريست زينب آن كسى است كه از آغاز كشتار تا انجام آن در كنار برادرش حسين (رضى اللّه عنه ) ديده شد. كاروان اسير

دسته اى از لشكر به سوى كوفه باز گشتند و بارى گران و سهم ناك , يعنى سرهاى شهدا را, همراه داشتند.
شب , همه جا را فراگرفته بود و دارالاماره ابن زياد بسته بود.
گويند: كسى كه سرامام شهيد را با خود داشت به خانه اش رفت و سر را در كنارى نهاد و در بستر شد و به زنش گفت : ثروتى عمرانه براى تو آورده ام , اين , سر حسين است كه در خانه تو است .
زن هراسان شد و شيونى زد و گفت : خاك بر سرت ! مردم زر و سيم مى آورند و تو سر پسر دختررسول خدا را آورده اى ؟ به خدا كه ديگر هيچ خانه اى مرابا تو جمع نخواهد كرد.
از خانه بيرون شد و سراسيمه و پريشان , دويدن گرفت .
كاروان اسير به سوى كوفه كوچ كرد, و آن , مصيبت زده ترين كاروانى بود كه تاريخ به خاطر دارد.
در مـيـان آن هـا دو كـودك از حـسن بن على بود, كه كوفيان كوچكشان شمردند و از كشتنشان گذشتند و برادر سوم آن دوكه مجروح شده بود و با كاروان حمل مى شد.
و از فـرزنـدان حـسـيـن , جـوانـى بـيمار به نام على اصغر (زين العابدين ) بود كه عمه اش زينب با جان فشانى از مرگ نجاتش داد.
او تنها بازمانده شهيد بزرگوار و يادگار برادر زينب بود.
هـمراه بانوى بانوان زينب , خواهرش فاطمه و سكينه دخترحسين و بقيه بانوان بنى هاشم با حالت اسيرى روان بودند. كـاروان از كـنـار قـتلگاه شهدا گذشت , جايى كه تكه پاره هاى پيكرها در ميان خاك و خون روى زمين پراكنده بود. زينب ناله اى كردوصدا زد: اى فرياد ما! اى محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد. اين حسين تو است كه آغشته به خون و بـا پيكرقطعه قطعه در ميان بيابان افتاده است اى دادرس ما ! اى محمد! اينان دختران تواند كه بـه اسـيـرى مى روند.
اينان فرزندان تواند كه كشته شده اند و باد صبا بر پيكرهاشان خس وخاشاك مى ريزد در پى زينب , زنان صدا به شيون و زارى بلند كردند و دوست و دشمن به گريه در آمدند.
كاروان وارد كوفه شد.
مـردم در حـالـى كـه خاندان رسالت را به سوى عبيداللّه زياد مى بردند, ايستاده بودند و اسيران را تـمـاشـا مـى كـردنـد ازگوشه اى صداى گريه وزارى شنيده مى شد و از جايى بانگ شيون و ناله برمى خاست , و سخنانى به گوش مى رسيد كه نوحه گرى مى كرد و عزادارى مى نمود.
زنان كوفه , نوحه گر و گريبان چاك ديده مى شدند.
گريه كنندگان براى بانوان ارجمندى كه به خوارى مى بردندشان , مى گريستند.
زينب , اين منظره را كه ديد, نتوانست تاب بياورد.
زيـنـب تـاب نـيـاورد كه ببيند اهل كوفه گريه مى كنند, وهم آن ها بودند كه به پدرش على و به بـرادرش حـسـن خيانت كردند و پسر عمويش مسلم بن عقيل را به دست دشمن دادند و برادرش حـسـيـن را به سوى خود خواندند و وعده يارى دادند.
ولى وقتى كه به سويشان آمد, شمشيرهاى خود را به يزيد فروختند. زيـنـب نتوانست ببيند كه كوفيان بر حسين و جوانانش مى گريند, باآن كه همگى به دست آن ها قـربـانـى شـدنـد, آنـان براى اسيرى دختران رسول , زارى مى كنند وكسى جز خود كوفيان , هتك حرمت آن خاندان را نكرده است .
سـخـنـان پـدرش على را به ياد آورد. پدرش از اهل كوفه نكوهش مى كرد و از آنان شكايت داشت .
زينب , ديدگان خودرا به سوى نقطه دورى متوجه گردانيد.
جـايـى كـه پـيـكرهاى پاره پاره عزيزانش در بيابان افتاده بودند.
سپس , چشمانش به سوى گريه كنندگان بازگشت واشارت كرد كه خاموش شويد.
همه , سرها را از خوارى و پشيمانى به زير انداختند و تا زينب سخن مى گفت چنين بودند.
امـابعد, اى اهل كوفه ! گريه مى كنيد؟! هرگز اشك هاى شما نايستد و شيونتان آرام نگيرد.
مثل شـمـا مـثل زنى است كه هر چه رشته است پنبه كند.
شما ايمان خود را بازيچه فساد قرار داديد, و بدانيد كه بارى شوم بر دوش كشيديد.
آرى , بـه خـدا چـنين است , بايد بيشتر بگرييد وكمتر بخنديد.
شما چنان خود را ننگين كرديد كه شـسـتـن نـتـوانـيـد, و ننگ كشتن نواده خاتم پيغمبران و سالار فرستادگان را چگونه مى توانيد بشوييد, كسى كه نقطه اتكاى شما و چراغ راهنماى شما و سرور جوانان اهل بهشت بود.
بدانيد كه به نادانى و پليدى , جنايتى عظيم مرتكب شديد.
آيا تعجب مى كنيد اگرآسمان خون ببارد؟ نـفـس پـليد شما, جنايت كارى را نزد شما خوب جلوه داد, تا خشم خداى را براى شما بياورد و در عذاب الهى براى هميشه گرفتار باشيد.
آيا مى دانيد چه جگرى را پاره پاره كرديد و چه خونى را ريختيد و چه پرده نشينى را پرده دريديد؟! جـنـايتى بزرگ مرتكب شديد كه از عظمتش نزديك است آسمان ها بشكافد و زمين از هم بپاشد و كوه ها خرد شود. كسى كه خطبه زينب را شنيده بود مى گويد: بـه خـدا, مـن بـانويى سخنورتر از او نديدم , گويى از زبان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب سخن مى گفت .
زيـنـب , گـفتارش را هنوز تمام نكرده بود كه صداى گريه مردم بلند شد و همگى از هراس اين مصيبت بزرگ , مات و ازخود بى خود شدند.
آن گـاه زيـنب روى خود را از كوفيان برگردانيد و به جايى كه خودش و ساير اسيران آن خاندان كريم را مى بردند,متوجه شد.
زيـنـب , بـه راه خـود ادامـه داد تـا به دارالاماره رسيد.
در اين هنگام , در گلوى خودش سوزشى احساس كرد.
زيـنب همه جاى اين خانه را مى شناخت .
اين جا, روزى خانه زينب بود.
روزگارى كه اسم پدرش على اميرالمؤمنين باعظمتى بى مانند جهان را پر ساخته بود.
اشـك در ديدگانش حلقه زد, ولى خوددارى كرد, مبادا گريه خوارش كند. زينب , شجاعت خود را بـه كـمك طلبيده , ازميدان بزرگى كه در جلوى دارالاماره بود, بگذشت . مى دانى كه بيش از بـيـسـت سـال پـيـش ديـده بـود كـه فـرزندش عون در آن دوباله راه مى رفت و بازى مى كرد, و بزرگوارى برادرانش حسن و حسين , دل و چشم همگان را پر كرده بود. زيـنـب دست راستش را به روى باقى مانده قلبش گذارد, مبادا از هم بپاشد.
در آن دم كه به اتاق بـزرگـى رسيد و ديدعبيداللّه زياد در جايى نشسته كه پدرش در آن جا مى نشست و از ميهمانان پذي