فرمان داد كه اسيران را وارد كنند. مجلسيان به دختران دودمان هاشم نگاه مى كردند, كسانى كه تا ديروز در پس پرده عزت و احترام قرار داشتند وبيگانه اى رخساره آنان را نديده بود. هـنـگـامـى كه بزرگوارى و ارجمندى اين دودمان را به خاطر آوردند, همگى از شرم چشم برهم نـهـادنـد, مـگـر يك مردتنومند شامى سرخ ‌روى كه به فاطمه دختر على ((69)) مى نگريست و با نگاه هاى آزمندانه مى خواست او را ببلعد.
فاطمه هراسان و لرزان راه گريز مى جست . مرد شامى برخاست و به يزيد گفت : يا اميرالمؤمنين ! اين دوشيزه را به من ببخش ! فاطمه در حالتى كه از وحشت مى لرزيد, دامن خواهرش زينب را گرفت .
زينب خواهر را در آغوش گرفت و گفت : گمان دروغ بردى و فرومايگى كردى , نه تو چنين حقى دارى و نه يزيد.
يزيد خشمگين شد و گفت : تو دروغ گفتى , من اين حق را دارم و اگر بخواهم اين كار را خواهم كرد.
زينب گفت : هـرگـز چـنين حقى را خدا براى تو قرار نداده , مگر آن كه از دين ما خارج شوى و به كيش ديگر بگرايى .
سـخن زينب , آتش خشم يزيد را برافروخت و با حالت انكار پرسيد: با من چنين سخنى مى گويى ؟ پدر و برادرت ازدين خارج شدند.
زينب با لحنى محكم جواب داد: به دين خدا و دين پدرم و برادرم و جدم , تو و پدرت و جدت هدايت شديد.
يزيد با خشم گفت : دروغ گفتى اى دشمن خداى .
زينب سرش را به طور استخفاف تكان داد و گفت : تو فرمانروايى هستى مسلط و ظالمانه دشنام مى دهى و به قدرت خود مى نازى .
يزيد جوابى نگفت .
مجلس را خاموشى بهت آميز و سنگينى فرا گرفت .
مرد شامى كه فاطمه چشمش را پر كرده بود, دوباره به سخن آمد: يا اميرالمؤمنين ! اين كنيزك را به من ببخش .
اميرش بانگ زد: خفه شو! خداى به تو مرگ حتمى دهد.
سپس مصيبتى ناگوار روى داد: يـزيـد از سـرهاى شهدا سرپوش برداشت و خم شد و با خيزرانى كه در دست داشت , بر دندان هاى امام نواختن آغازكرد و اين اشعار را مى خواند:
ليث اشياخى ببدر شهدوا ----- جزع الخزرج من وقع الاسل
لاهلوا و استهلوا فرحا ----- ثم قالوا يا يزيد لاتشل
- اى كـاش پـدران من در جنگ بدر مى ديدند كه ايل خزرج از زخم نيزه هاى ما به آه و فغان آمده است ((70)) - تا شادى از سر و رويشان مى ريخت , آن وقت مى گفتند: يزيد ديگر بس است .
بانوان بنى هاشم به گريه درآمدند, جز زينب كه به خودش جنبشى داد و به آن مرد سركش نهيبى زد و گفت : خداى در قرآن به راستى گفت : ثـم كـان عاقبة الذين اساؤالسواى اءن كذبوا بيات اللّه و كانوا بها يستهزؤن , ((71)) سرانجام كسانى كه كار زشت كردند اين است كه آيات خدا را دروغ شمارند و مسخره كنند.
اى يـزيـد! اكنون كه سر تا سر زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفته اى و ما را مانند اسيران به هرسو مـى كـشـانـى , به گمانت كه پيش خداى براى ما پستى و براى تو شرف و منزلت است ؟ و حالا كه مى بينى كه جهان , سر به فرمان تو نهاده و حوادث طبق دل خواه تو روى مى دهد, برخود مى بالى و بر خويشتن همى نازى , اگر خداى به تو چنين مهلتى داده , بدان كه درقرآنش گفته : ولايـحـسـبـن الـذيـن كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما ولهم عذاب مهين , ((72)) كسانى كه كافر شدند, گمان نكنند كه مهلت ما به سود آن هاست ما به آن ها مهلت مى دهيم تا بر گناه بيفزايند, و عذاب خوار كننده اى در انتظاردارند.
اى زاده بـردگـان ! آيا اين از عدالت است كه تو دختران و كنيزكان خود را در پس پرده بنشانى و دخـتـران رسول خدا(ص ) را مانند اسيران بگردانى و پرده حجابشان را بدرانى , تا از ناله و آه , سينه تـنگشان بگيرد و آوازشان بر نيايد,افسرده و غمگين بر شتران بار شوند, و دشمنان , آن ها را از اين شـهـر بـه آن شهر ببرند.
نه يارى , تا غم خوارشان باشد, و نه جايى تا آسايش گاهشان گردد, و هر دور و نزديكى بر ايشان بنگرد, وقتى كه مردانشان در كنارشان نباشند.
يزيدا! آيا مى گويى , اى كاش بزرگان خاندان من كه در بدر كشته شدند, مى بودند و مى ديدند, و خـود را گـنـاه كـارنمى شمارى ؟ و اين را گناه بزرگ نمى دانى ؟ و بى شرمانه باچوب خيزران بر دندان هاى ابوعبداللّه مى نوازى ؟ چـرا نـكنى ؟ باآن كه با ريختن خون هايى پاك , خون هاى ستارگان زمين از دودمان عبدالمطلب , زخم ها را خنجر زده اى و ريشه پاكى و بزرگوارى را از بن بركنده اى .
به زودى در دادگاه عدل الهى احضار خواهى شد, آن وقت است كه آرزو مى كنى : اى كاش لال و كور بودى .
يزيدا !به خدا سوگند, هر چه كردى به خود كردى , جز پوست تن خود را نخراشيدى و جز گوشت خـويـش رانبريدى , به همين نزديكى برخلاف ميل به سوى رسول خدا برده خواهى شد, و خواهى ديد كه فرزندان و بستگانش درقرق گاه قدس الهى نزد آن حضرت جمعند, روزى كه خداى آنان را از جدايى و پراكندگى آسوده سازد.
پـسر معاويه ! به همين زودى تو و آن كسى كه تورا برگردن مسلمانان سوار كرد, خواهيد دانست كه كدام يك از مابدبخت تر و بى كس تريم , روزى كه دادگاهى آماده شود و خداى , قاضى آن باشد و جد ما خصم تو گردد و همه اعضا وجوارح تو گواهان جنايات تو باشند.
اگر ستم بر ما را در اين جهان غنيمت شمردى , بدان كه در آن جهان بايد غرامت بپردازى , آن دم كه جز نتيجه كارهايت چيزى به درد تو نخورد, آن وقت است كه تو به ابن مرجانه پناه برى , و او به تـو پـنـاه برد, تو از او كمك بخواهى و او از توكمك بخواهد, تو و همكارانت پاى ترازوى عدل الهى زوزه بـكـشـيـد و بـهـتـرين توشه اى كه همراهتان باشد, كشتار فرزندان محمد (ص ) بود.
به خدا سـوگـنـد, كـه مـن تـا كـنـون بـه جز از خداى نترسيده ام وجز پيش او شكايت نبرده ام .
پس هر حيله اى دارى به كار بر و هر چه مى خواهى بكوش و آن چه نيرو دارى مصرف كن .
به خدا كه ننگ اين ستم كارى را نتوانى شست .
زينب آرام گرفت , يزيد سر به زير افكند و هر كس در آن جا بود, چنان سر به زير و خاموش شد كه گويى مرغ مرگ برسر همه سايه افكنده است .
نـقـل مـى كـنـند كه هند دختر عبداللّه عامر زن يزيد, آن چه در مجلس شوهرش رخ داد, شنيد, پيراهن را نقاب كرده و به درون مجلس آمد و گفت : يا اميرالمؤمنين ! اين سر حسين پسر فاطمه دختر رسول خداست ؟ يزيد گفت : آرى , بر او شيون كن و سياه بپوش .
يـكـى از اصـحاب پيغمبر, هنگامى كه ديد يزيد با خيزران بر دندان هاى حسين مى نوازد, با تعجب گفت : آيـا بـا ايـن چـوب بر دندان هاى حسين مى نوازى ؟ چوب تو به جايى مى خورد كه من ديدم رسول خدا(ص ) آن جا رامى بوسيد.
ولى اى يزيد! تو روز قيامت خواهى آمد و ابن زياد شفيع تو است و اين سر خواهد آمد و رسول خدا شفيع اوست .
يـزيـد از ديدار زينب ناراحت شد و گفتار او تكانش داد, روى از زينب بگردانيد و به سوى زينب و بانوان ديگر اشاره كرد كه به خانه او روند.
سپس فرمان داد, تا على بن حسين را با غل و زنجير وارد مجلس كردند.
على گفت : اگر رسول خدا ما را در زنجير مى ديد, باز مى كرد.
يزيد كه هنوز طنين سخنان زينب در گوشش بود گفت : راست گفتى .
و امـر كـرد زنجير را باز كردند و سپس او را نزديك خود خواند, و مانند كسى كه معذرت خواسته باشد, گفت : اى عـلى بن حسين ! ديدى پدرت خويشاوندى را با من بريد و حق مرا 