نشناخت و با حكومت من به ستيزه جويى برخاست , خدا با او چنان كرد كه ديدى .
جواب على تلاوت اين آيات شريفه بود: مـا اصـاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على اللّه يسير لكيلا تاسوا على مافاتكم ولاتفرحوا بما آتاكم واللّه لايحب كل مختال فخور, ((73)) هر مصيبتى كـه در زمـيـن رخ مى دهد و بر شما روى مى آورد, در دفتر, پيش از آن كه آن را بيافرينيم , نوشته شـده , كـه ايـن بـراى خـدا آسـان است ,تا برآن چه از دستتان برفت , افسرده نشويد,و به آن چه كه به دستتان آمد دل خوش نگرديد, و خداى هيچ متكبر برخود بالنده اى را دوست نمى دارد.
يزيد خواست كه اين آيه را بخواند: و مـا اصـابـكـم مـن مصيبة فبما كسبت ايديكم , ((74)) هرچه به شما مى رسد, آثار عمل خودتان است .
ولى به زودى خاموش گرديد, زيرا ضجه زنان , كه بسيار دردناك و جان گداز بود, از دور شنيده مى شد.
نـه تنها بانوان بنى هاشم گريه مى كردند, بلكه زنان بنى اميه با اشك هاى خود با ايشان هم دردى مى كردند.
از دودمان معاويه زنى نماند كه مصيبت زدگان را با گريه وزارى براى حسين استقبال نكند.
سـه روز سـوگـوارى و نوحه گرى بر پا شد.
سپس , يزيد امر كرد كه مصيبت زدگان به همراهى نـگـهـبـانى درست كار كه سواران و خدمتگزارانى تحت فرمانش بودند, آماده سفر به سوى مدينه شوند.
نقل مى كنند: يزيد در هنگام وداع با على بن حسين چنين گفت : 
خـداى لـعـنـت كـنـد پـسـر مـرجانه را, به خدا, اگر من با پدرت روبه رو مى شدم , هر چه از من مـى خـواسـت , بـه او مـى دادم و باتمام قوا مرگ را از او دور مى كردم , هر چند به هلاكت بعضى از فرزندانم تمام مى شد, ولى آن چه راكه ديدى خواست خدا بود.
سـپس , تقاضا كرد كه هر حاجتى براى او پيدا مى شود بنويسد, و آن گاه به سوى خواب گاه خود رفت ولى هنوز طنين صداى زينب در گوشش بود, كه با شدتى هر چه تمام تر تكانش مى داد.
نـگـهـبان , زنان و كودكان حسين را از شام بيرون آورد و آن ها را با آرامش و مهربانى در شب راه مـى بـرد, هـمه درپيشاپيش او حركت مى كردند و هيچ يك از نظرش دور نمى شدند.
هنگام پياده شدن , از ايشان كناره مى گرفت و خودش وكسانش هم چون پاسبان در اطراف پراكنده مى شدند, و آنان را آزاد مى گذاردند كه اگر كسى بخواهد وضويى بگيرد, ياقضاى حاجتى كند, آسوده باشد و شرم نكند, و با آن ها در راه همراهى مى كرد و گاه گاهى مى پرسيد: آيا احتياجى داريد؟ در يك بار زينب گفت : اگر مى شد, ما را از راه كربلا مى بردى .
نگهبان غم گينانه جواب داد: اطاعت مى كنم .
بردشان تا به زمين شوم كربلا رسيدند.
چـهـل روز بـر آن كـشتار گذشته بود و هنوز قسمت هايى از زمين به خون شهيدان رنگين بود و قـطـعات گنديده ازپيكرهاى آن ها كه وحشيان بيابان از خوردن آن ها سرباز زده بودند, موجود بـود ((75)) نـوحه گران به نوحه گرى برخاستند, سه روز در آن جا بماندند و آنى سوزش دلشان آرام نگرفت و اشكشان نايستاد.
سپس , كاروان مصيبت زده , راه مدينه را پيش گرفت .
هنگامى كه نزديك مدينه رسيدند, فاطمه دختر على به خواهر خود بانوى بانوان زينب گفت : خواهر عزيزم , اين مرد كه به همراه ما آمد, به ما نيكى كرد, آيا صلاح مى دانى به او چيزى بدهيم ؟ بانوى خردمند جواب داد: به خدا چيزى همراه ما نيست كه به او بدهيم به جز زيورمان .
آن گـاه النگو و دستبندهايشان را درآورده , پيش آن مرد فرستادند و از اين كه هديه بسيار ناچيز است معذرت خواستندكه اكنون دست تنگيم و چيزى نداريم .
ولى آن مرد زيورها را پس فرستاد و گفت : اگـر آن چـه من كردم براى دنيا بود, زيورهاى شما آن قدر مى ارزيد كه مرا خشنود سازد, ولى به خدا كه جز براى خدا وبراى بستگى شما با رسول خدا, كارى نكردم .بازگشت كاروان

در ايـن مـدت , مـديـنه در خاموشى بهت آميزى فرو رفته بود و پيوسته مترصد بود كه بداند بر سر حـسـيـن سبط رسول چه آمده , حسينى كه بر حسب دعوت شيعيانش به كوفه رفته بود.
ناگهان منادى ندا داد: على بن حسين با عمه ها و خواهرانش آمده اند.
على بن حسين ؟ عمه ها و خواهران ؟ پـس امام حسين كجاست ؟ پس عموها و برادران كجايند؟ پسر عموها چه شدند؟ ستارگان زمين كـه فـرزنـدان زهـرا و ازدودمـان عبدالمطلب بودند, كجا رفتند و بر سر آن ها چه آمده ؟ و كجا؟ وكجا؟ انـعـكـاس اين خبر شوم , همه جا را پر كرد, تا به دامنه كوه احد رسيد, و از آن جا به بقيع رفت , واز آن جا به مسجد قبا.
خـبـرى بـود آرام , ولـى جـانـگـداز و جـگـرخـراش , و ديرى نپاييد كه اين خبر در ميان ناله هاى گريه كنندگان و شيون هاى ضجه زنندگان نابود شد.
در مـديـنـه , بانويى پرده نشين نماند, مگر آن كه از پرده بيرون آمد و به نوحه گرى و ناله و زارى پرداخت .
زيـنـب دختر عقيل بن ابى طالب , خواهر مسلم , از خانه بيرون شتافت و خود را در پيراهن پيچيده بود و همراه او زنان و كنيزكانش بودند, زينب مى ناليد و مى گفت : چـه جـواب مـى دهـيد, اگر پيغمبر از شما بپرسد كه بعد از من با فرزندان من و اهل بيت من چه كـرديد؟ دسته اى را اسيركرديد و دسته اى را آغشته به خون , آيا پاداش خير خواهى من اين بود كه با بستگان من اين گونه رفتار كنيد؟! صدايى از دور شنيده مى شد كه با ناله مى گفت : اى كسانى كه حسين را از روى نادانى كشتيد! مژده باد شما را كه عذاب و شكنجه الهى در انتظار شماست .
هـمـه آسـمـانـيـان و پيغمبران و فرشتگان و فرمانبران حق , به شما نفرين مى كنند, شما بر زبان سليمان و موسى و عيسى لعنت شده ايد.
كاروان مصيبت كشيده در ميان گروه هاى مردمى كه به استقبال آمده بودند, قرار داشت .
مـديـنه پيغمبر منظره اى دردناك تر از آن روز نديده بود, و تا آن روز به اين اندازه مرد و زن اشك ريز و گريان ننگريسته بود.
مـدينه , شبى را به ياد مى آورد كه اين كاروان به سوى مكه روانه شد, آن شب از شب هاى ماه رجب بـود, كـه كـاروانـى مجلل از مدينه بيرون رفته و قافله سالارش زينت جوانان اهل بهشت در ميان خـرمـنـى از سـتـارگان درخشان قرار داشت ,كاروانيان مى رفتند, تا يزيد پسر معاويه را كه براى خلافت شايسته اش نمى دانستند از تخت سرنگونش سازند.
اكـنـون بيش از چند ماهى نگذشته كه كاروان از سفر خود بازمى گردد پناه بر خدا كه روزگار با آن ها چه كرد! آنـان را بـا شتاب به سوى قتلگاه ببرد, هنگامى كه به دره مرگ رسيدند, دره اى كه آن را دره آرزو مـى پـنداشتند, داس اجل يكايكشان را درو كرد, و جز اين باقى مانده محنت كشيده كه عبارتند از كودكانى يتيم و زنانى داغ ديده كسى نماند.
و از مردان بزرگ و جوانان رشيد كاروان , هيچ مسافرى بر نگشت .
مـديـنـه رسـول , شـب هـا و روزهـا شاهد مجالس ماتم و سوگوارى بود, و به نوحه هاى جان سوز نوحه گرها گوش مى داد وزمين پاكش سرشك گريه كنندگان را در بر مى گرفت .
در ايـن وقت , عبداللّه جعفر شوهر زينب را مى بينيم كه در خانه مى نشيند و تسليت دهندگان به حـضـورش مى روند واو را براى شهادت عون و اكبر و محمد و پسرعمويش حسين و بقيه شهدا از فرزندان جعفر و عبدالمطلب تسليت مى گويند.
و مى شنويم كه غلامى از غلاما