 وارد شده بود و همان جايى كه خودش خواسته بود كه آخرين خواب گاهش باشد ((76)) قبرش زيارت گاهى شد كه مسلمانان تا به امروز از هر شهرى و ديارى به زيارتش مى آيند.
و داستان دردهاى شورانگيزش در زبان نسل ها و سال ها باقى بماند. در پى خون خواهى

بـانـوى بانوان , پس از برادر شهيدش , بيش از يك سال و نيم زنده نماند.
ليكن در اين مدت كوتاه توانست جريان تاريخ ‌را عوض كند.
بـنـى امـيـه گمان بردند كه كشته شدن حسين و همه كسان او, آخرين قسمت از داستان تشيع خواهد بود.
در ايـن گـمـان هم , چندان غافل و خطاكار نبودند, زيرا ديگر اميدى به دودمان على نبود, كه از مـيـان آن هـا كـسـى قـيـام كند.
پس از آن كه همه مردانشان كشته شدند و جز كودكانى يتيم و بيوه زنانى داغ ديده باقى نمانده بود.
نـخست على كشته شد و روزگار بدون درنگ و انحراف مى گذشت و موقعيت معاويه مستحكم گـرديـد, مخصوصاوقتى كه در ميان مردم شايع شد كه به تحريك او همسر حسن بن على سرور دودمان على را زهر خورانيد.
روزگـار هـم چنان به سير خويش ادامه مى داد, بدون آن كه توجه كند كه چه شد و چه از دست رفت . سـپـس , در پيش چشم و گوش شيعيانش , حسين كشته شد و زمينه چنين بود كه اهل كوفه بار ديگر خيانت خود راتكرار كرده , پسر حسين , زين العابدين را براى بيعت دعوت كنند.
سپس , به وى خيانت نموده , تسليم دشمنانش كنندچنان كه با پدر و عمويش چنين كردند, در اين صحنه پيش از آن كـه پـرده بـيفتد, زينب ظاهر شد, تا اهل كوفه و ستم كاران بنى اميه را لعنت كند و سرزنش نمايد. الـبـته اين پرده هرگز نيفتاد و گمان ندارم كه روزى برسد كه اين پرده افتاده شود, مگر آن كه زمين و ساكنانش عوض شوند. زينب از اين دنيا نرفت مگر وقتى كه لذت پيروزى را دركام ابن زياد و يزيد و بنى اميه از ميان برد و قطراتى از زهرى كشنده در جام هاى پيروزمندان فرو ريخت .
دل خوشى و سرورى بود, ولى طولى نكشيد. پيروزى موقتى بود و ديرى نپاييد كه منتهى به چنان شكستى شد كه در آخر, حكومت بنى اميه را بر باد داد.
هـنـوز زيـنـب از مجلس يزيد قدم بيرون ننهاده بود كه يزيد احساس كرد در فرحى كه از كشتن حسين به او دست داده ,خللى راه يافت و روزبه روز در افزايش بود تا كم كم به صورت يك پشيمانى گزنده درآمد, و سه سال آخر عمر يزيد راتيره و تار كرد و از ناحيه او به ابن زياد شر بسيارى رسيد.
طبرى وابن اثير نقل مى كنند: مـوقـعـى كـه عبيداللّه زياد, حسين بن على (ع ) و برادرانش را بكشت و سرهاى آن ها را نزد يزيد فـرسـتاد, در ابتدا يزيدخشنود گرديد و عبيداللّه پيش او مقام عالى يافت .
ولى چيزى نگذشت كه پشيمان شد و مى گفت : چه مى شد كه من قدرى تحمل مى كردم و به حسين آن چه مى خواست مى دادم ؟ خداى پسر مرجانه را لعنت كند كه حسين را وادار به خروج كرد و ناچار نمود و سپس او را بكشت و در اثـر كـشـتن اومرا نزد مسلمانان مبغوض نمود و دشمنى مرا در دل هاى آن ها جاى داد, زيرا كشتن حسين نزد آن ها بزرگ بود. مرا با پسر مرجانه چه كار, خدا لعنتش كند. و بر ابن زياد خشمگين گرديد.
و شنيد كه يحيى بن حكم اموى مى گويد:
سـمـيـة امـسـى نـسـلها عدد الحصى ----- و ليس لل المصطفى اليوم من نسل ((77)) - شماره زادگـان سميه (مادر زياد) به اندازه ريگ هاى بيابان رسيده , ولى از دودمان پاك مصطفى كسى نمانده ! پـس از وفـات بـانوى بانوان زينب , مردم از مستجاب شدن دعاى اين زن پاك سخن مى گفتند و شـب هـا و جـلـسـات شـبـانـه خـود را بـه گفت و گو از خشم آسمان بر ريختن اين خون پاك و بى احترامى به اين دودمان بزرگ مى گذرانيدند.
تـاريخ نويسان آمدند و نتوانستند از اين داستان ها بگذرند, واين گفت و گوهاى شبانه را براى ما نقل نكنند, و هركس كه در فاجعه كربلا شركت كرده بود, نشد مگر آن كه از او داستانى بگويند كه خـشـم آسـمـان با او چه كرد, و انتقام خداى ازچه بود.
گاهى در چيزهايى كه كتاب هاى گزافه گـويـان شـيـعـه در باره سرانجام اين جنايت كاران نوشته اند ترديد مى كنيم ,ولى هنگامى كه به سـخـنـان تـاريـخ نويسانى كه به درستى و ميانه روى شناخته شده اند, گوش مى دهيم , عجايبى شگفت انگيزمى شنويم : مردى است از قبيله دارم كه نگذارد حسين آب بنوشد.
سيدالشهدا او را نفرين كرد كه هميشه تشنه بماند.
كسى كه بعد از اين او را ديده بود, مى گويد: به خدا, چيزى نگذشت كه تشنگى بر او چيره شد و ديگر سيراب نگرديد.
ديدمش كه كوزه هاى آب و كاسه هاى شير پيش رويش نهاده بودند, او مى گفت : واى بـرشما, آب به من دهيد, تشنگى مرا كشت , كوزه يا كاسه را به او مى دادند, او مى آشاميد, پس از اندى دوباره مى گفت : واى بر شما آب به من بدهيد, تشنگى مرا كشت , تا شكمش پاره شد.
يكى ديگر از آن ها را حسين نفرين كرد: پروردگار! او را از تشنگى بكش .
كسى كه در بيمارى اش عيادتش كرده , مى گويد: بـه خـدايـى كـه جـز او خـدايـى نيست , ديدمش كه آب مى آشاميد و سپس قى مى كرد و دوباره مى آشاميد و ...
و سيراب نشد تا بمرد.
سومى از ايل كنده بود, شب كلاه امام شهيد را ربوده به خانه آورده خونش را مى شست , زنش به او گفت : آيا چيزى كه از پسر رسول خدا ربوده شده , به خانه من مى آورى ؟ از پيش من ببرش .
مى گويند: آن مرد آن قدر در بى چارگى و بدبختى به سر برد تا بمرد.
چهارمى زير جامه امام را برده بود وآن پيكر نازنين را برهنه گذارده بود.
مى گويند: در زمستان دست هايش خون پس مى داد و در تابستان مانند چوب خشك مى شد.
شايد اين سخنان بيشترش از ساخته هاى شب قصه گوها باشد, ولى چيزى كه نزد تاريخ ‌نويسان در آن ترديدى نيست ,آن است كه خون حسين كه زينب خون خواهى اش كرد, به هدر نرفت .
هـنـوز سـه سال نگذشته بود كه آتش غضب پنهانى كه باكندى پخته شده بود, شعله ور گرديد و زبانه كشيدن آغاز كرد واخگرهاى سوزنده اش را به هر سو پراكند.
شهر كوفه فرياد كشيد: خون خواهان حسين كجايند؟ سال 66 شاهد قتل گاه ديگرى در عراق بود كه براى خون خواهى از قتل گاه كربلا پديد آمده بود.
از كسانى كه در كشتن حسين شركت كرده بودند, 240 تن در يك واقعه كشته شدند.
فراريان را سخت دنبال مى كردند, وقتى كه دست گير مى شدند از آنان مى پرسيدند: حسين بن على كجاست ؟ كسى را كه امر داشتيد بر او صلوات بفرستيد, كشتيد؟ آن گـاه براى هر كدام يك جور كشتن در نظر مى گرفتند, كه مناسب با جنايتى بود كه در كربلا مرتكب شده بودند. اين , بايد به آتش سوخته شود. آن , بايد دست و پايش جدا گردد و بماند تا بميرد. سومى هم چون گوسفند, بايد سربريده شود. چـهـارمـى گفته بود: تيرى به سوى جوانى از خاندان حسين رها كردم , دستش را بر پيشانى اش نهاد كه از تير جلوگيرى كند, تير, دستش را شكافت .
گويند, دستش بر پيشانى اش گذارده و به تير زده شد. عبيداللّه زياد از كسانى بودكه در اين وقت كشته شد.
و نيز عمر سعد و فرزندش حفص كشته شدند. اشـعـث بـن قـيس ((78)) بگريخت , خانه اش را ويران كردند و از مصالح آن , خانه حجربن عدى را ساختند, همان خانه اى را كه زياد پسر سميه , ويران كرده بود.
تاهمه را نابود و سر به نيست كردند. در ايـن بـار, سـرهـا به مدينه فرستاده شد