ا هنگامى كه بالا مى آمد, اهل كوفه ديوارها را خون آلود مى ديدند.
((81))
و آن دو مى گويند: وقـتـى كـه حسين كشته شد, ابن زياد از لشكرگاهش نخيله به كوفه بازگشت تا براى استقبال سرهاى كشته ها و اسراى دودمان رسول , آماده شود.
شيعيان كوفه يك ديگر را ملامت مى كردند و پـشـيمان بودند و آن را خطاى بزرگ مى دانستند كه حسين را براى يارى دعوت كردند, پس او را نديده گرفته , يارى اش ننمودند.
ديوارهاى كوفه سخنان زينب را منعكس مى كرد: آرى , به خدا بيشتر بگرييد و كمتر بخنديد, شما ننگ و رسوايى را به منتها رسانيديد, و اين ننگ از دامان شما شسته نخواهد شد. چگونه مى شود كه از ننگ كشتن جگر گوشه خاتم پيغمبران و سرور جوانان اهل بهشت پاك شويد. همگى تصديق كردند. و سخن گفتند.
گويى از زبان زينب سخن مى گويند. سخنگوى آن ها چنين گفت : پـسـر دخـتر پيغمبرمان را دعوت كرديم و از جان بازى در راه او دريغ كرديم , تا در كنار ما كشته شـد, نـه بـا دسـت يارى اش كرديم و نه با زبان از او به دفاع پرداختيم و نه با ثروتمان او را نيرومند ساختيم .
هـنـگـامـى كـه در پيشگاه پروردگار به ديدار پيغمبر خود نايل شويم , عذر ما چه خواهد بود, در صـورتى كه فرزند او, ونور ديده او, ذريه او و يادگار او در ميان ماكشته شد؟ به خدا سوگند, كه عذرى نداريم جز آن كه كشندگان او و هم دستانشان را بكشيم و يا آن كه در اين راه كشته شويم .
شـايـد پـروردگـارمـان را خشنود سازيم , ولى در عين حال , پس ازديدار خداى , از كيفر او ايمن نيستيم .
ديگرى دنبال سخنش راگرفت و گفت : مـاكسانى بوديم كه آماده شديم كه آل پيغمبرمان كه نزد ماآمدند, يارى كنيم و آن ها را به آمدن , تحريص و ترغيب كرديم .
هنگامى كه آمدند, سستى كرديم و بى عرضگى نشان داديم , منتظر شديم بـبينيم چه مى شود, تا فرزند پيغمبر ما ونور چشم او, و شيره جان او و قطعه اى از گوشت و خون او, در ميان ما, در برابر ما كشته شد.
خـيـزيـد, كه خدايتان خشمگين است .
سوى زنان و فرزندان خود نرويد تا وقتى كه خداى از شما خشنود گردد, به خداسوگند, كه گمان ندارم كه از شما خشنود شود, مگر با كشنده او بجنگيد و يا خود نابود شويد.
آن گاه اين آيه را تلاوت كرد: فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم , ((82)) خودتان را بكشيد, اين كارتان نزد آفريدگارتان براى شما بهتر است .
آرى , به خدا, گويى همه از زبان زينب سخن مى گفتند. اهـل كـوفـه از سال 61, سالى كه حسين كشته شد, خود را سرزنش كرده و هم ديگر را براى قيام مـى خـوانـدنـد و ابـزارجنگ را آماده مى ساختند, تا سپاهى فراهم شد كه در تاريخ به سپاه توابين ناميده شد.
شعار آن ها اين بود: كجايند خون خواهان حسين ؟ اين بار در نهان دست به كار نشدند و فعاليت ها را پنهانى انجام ندادند, بلكه تاريخ مى گويد: توابين علانيه بيرون آمده و آشكارا اسلحه مى خريدند و مجهز مى شدند و به همه كس مى گفتند: مـا دنـيـا را نـمى خواهيم و براى دنيا قيام نمى كنيم , ما براى توبه كردن و خون خواهى پسر دختر رسول خدا , پيغمبرخودمان , قيام كرده ايم .
هـنـوز سـال 65 هجرى نيامده بود كه فرياد آن ها: كجايند خونخواهان حسين ؟ زمين را زير پاى بـنـى امـيـه مـى لرزانيد وشهر كوفه ناظر بود كه همگى لباس رزم بر تن كرده , به سوى آرام گاه حسين مى روند و اين آيه را تلاوت مى كنند: فـتـوبـوا الـى بـارئكـم فاقتلوا انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم , ((83)) به سوى آفريدگار خود بازگرديد وتوبه كنيد, و سراسر همه تن به كشتن دهيد تا نزد خداى سعادت مند شويد.
هـنـگـامى كه به قبر حسين رسيدند, همگى به يك بار ناله برآورده گريه و زارى آغاز كردند, كه بـيـشـتـر از آن روز مردمى گريان و ديدگانى اشك ريزان ديده نشد, يك روز و يك شب نزد قبر مبارك بماندند, مى گريستند و مى ناليدند و مى گفتند: بارالها ! بر حسين شهيد فرزند شهيد, رحمت فرست .
بـارالـهـا ! تـو را گـواه مى گيريم كه مابه دين آن هاييم و به راه آن ها قدم مى گذاريم و دشمن كشندگان آن ها هستيم ودوست دوست دارانشان مى باشيم . بارالها ! ما به پسر دختر پيغمبرمان ناروا زديم . بار پروردگارا! ما را بيامرز و از آن چه از ما سرزد, بگذر و توبه ما را بپذير.
بار پروردگارا ! اگر ما را نيامرزى و بر ما رحم نكنى , از زمره سياه روزان و بدبختان خواهيم بود.
پـيوسته پشيمانى و جوش وخروش آن ها در افزايش بود, از قبر دور شدند, و دليرانه مانند موج به سوى هزاران سربازى كه از سپاه بنى اميه آماده جنگ باآن ها بود, روانه شدند, و بالاترين آرزوشان ايـن بـود كـه در راه خون خواهى حسين كشته شوند, شايد سنگينى گناهشان سبك گردد و از كيفرشان كاسته شود.
از جانب بنى اميه امان داده شد, نپذيرفتند و فرياد زدند: ما در اين دنيا در خانه هاى خود در امان بوديم , خروج مابراى آن است كه در آخرت امان يابيم .
آن قدر كوشيدند, تا آخرين فردشان كشته شدند و يك تن از آن ها باقى نماند.
اعشى همدانى در باره هريك از آن ها مى گويد: دسـت از دنـيـا بـرداشـت و گـفت : آن را به دور انداختم و تا زنده هستم به سوى دنيا بر نخواهم گشت .
من به دنيايى كه مردم از نبودنش ناراحتند و براى رسيدن به آن مى كوشند, رغبتى ندارم .
آن گاه در باره همه گويد: همگى روان شدند, دسته اى به دنبال تقوا و پرهيزكارى مى گشتند و دسته اى توبه كرده , پشيمان بودند.
لشكر شام گروه گروه هم چون امواج دريا رسيدند و از هر سو به آن ها حمله كردند.
آنـان بـا شـامـيـان دلـيرانه جنگيدند و آن قدر استقامت كردند تا همه كشته شدند و از آن ها جز دستارهايى باقى نماند.
پـيـكرهاى پاره پاره اين مردم با استقامت روى زمين افتاده بود و باد جنوب و شمال بر آن ها ازاين سو و آن سومى وزيد.
آنـان كسانى بودند كه جز با ضربات شمشيرى كه فرق ها را دو نيمه كند و سرنيزه هايى كه تن ها را بشكافد, با دشمن روبه رو نشدند و چيزى نخواستند.
اى بهترين سپاه عراق و اهل عراق , از ابرهاى باران ريز رحمت خداى , سيراب شويد.
تـوابـيـن رفـتـنـد, ولى پشيمانى و توبه را براى فرزندان و نوادگان خود, ارثى بزرگ و سهمگين گذاردند.
زينب كسى بود كه از شهادت حسين ماتمى جاودانى بر جاى گذارد كه تا كنون ما چيزى مؤثرتر از آن در تـطـور عـقـيـده شيعه نشناخته ايم .
زينب كسى بود كه از شب دهم محرم , مجلس عزاى ساليانه براى تذكر مصايب تاسيس كرد تا نوادگان توابين به شهادت گاه مقدس كربلا حج كرده و مـصيبت را تجديد كنند و بر تن خود شديدترين شكنجه ها را روا دارند,بلكه گناهان نياكانشان را روپوشى كنند.
زينب بود كه چنان از خودشان بر خودشان عذابى دردناك مسلط كرد كه با مرگ هم خاتمه نيافت وآن آتش فروزنده وسركش پشيمانى بود, كه هر نسلى پس از نسل ديگر از آن آتش بچشد و بسوزد.
سال ها مى آيد و مى رود و قرن ها مى گذرد, و آن ها اصرار دارند كه آن آتش براى هميشه افروخته بـمـانـد, و زيـرخـاكـسـتـر نرود و خاموش نشود.
گويا توبه و كفاره از گناهشان را در اين عذاب مى بينند.
آرى , سـال هـا مى رود و قرن ها مى گذرد و عراقيان با رنج و اندوه همنشينند, و طعم آن را خوش دارند و مزه آ