 ميان مردم جدايىافكنده جوّ كشتار و ترس و سركوب و مراقبت شديد و فشار مداوم راحكمفرما ساخته بود و شمار بسيارى از شيعيان به ويژه رهبرانشانرا كـشـتـه بـود. ايـن مـوضـوع بـاعـث شـده بـود كـه درطول اين بيست ساله سخت تخم احتياط مفرط و ترس شديد از اقتدارسـلطـان و بى اعتمادى و عدم اطمينان به يكديگر و فردگرايى درموضع گيرى ها و تصميمات بر مردم حكمفرما شود.
نـمـونـه كـامل اين تفرقه و تشتّت وجود نامه هاى متعددى است كه ازكوفه براى امام حسين (ع ) در مكه فرستاده شد. اگر اين بزرگانبـا هـم متحد مى بودند، نامه ها و پيك هاشان به خدمت امام متعدّد نمىبود.
چـنـانـچـه پـيـشـواى واحـدى مـى داشـتـنـد و بـه تصميم و فرمان اوعـمـل مى كردند، به نامه همان پيشوا بسنده مى كردند و دوازده هزارنـامـه نـمـى فـرسـتـادنـد! و امـام نـيازى نداشت كه از آخرين پيك هابپرسد: به من بگوييد پاى اين نامه هايى را كه برايم آورده ايدچه كسانى امضا كرده اند؟(609)
دليـل ديـگـر ايـن ضـعـف اعتماد و اطمينان و فردگرايى در موضع وتـصـمـيـم ، گفتار عابس بن ابى شبيب شاكرى ، در حضور مسلم بنعقيل است كه گفت : اما بعد، من از مردم چيزى نمى گويم و نمى دانمكه در دل هاشان چه مى گذرد و تو را به وسيله آنها نمى فريبم !به خدا سوگند من از چيزى كه خود بدان اعتقاد دارم سخن مى گويم. بـه خـدا سوگند هرگاه مرا فرا بخوانيد دعوت شما را اجابت مىكنم و با دشمنان شما مى جنگم و آن قدر در راه شما شمشير مى زنمتـا خـداى را ديـدار كنم و از اين كار قصدى جز آنچه در نزد خداونداست ندارم !(610)
2ـ يـكـى از پـديـده هـايـى كـه هـمـه قـبـايل ساكن كوفه را در برگـرفـتـه بـود، پـديـده گرايش هاى گوناگون بود. در ميان همهقـبـايـل اگـر مـخـالف حـكـومـت امـوى و دوسـتـداراهـل بـيـت (ع ) ديـده مـى شـد، در قـبـال آنـها كسانى نيز به چشم مىخـوردنـد كـه دوسـتـدار حـكـومـت امـوى بوده در خدمت دستگاهشان قرارداشـتـنـد. شـايـد دوسـتـداران حـكـومـت امـوى در اغـلبقـبـايـل از مـخـالفـانـشـان بـه طـور عـمـوم و از دوسـتـداراناهل بيت به طور خاص بيشتر بودند.
شايد بزرگ ترين مشكل رهبران شيعى همين بود كه نمى توانستندآشكارا قبايلشان را به قيام بر ضد امويان وادار سازند، و به آناقـدام شـايـسـتـه مـبادرت ورزند. زيرا شمار بسيارى از افراد همانقـبـيـله كـه در خـدمـت دستگاه امويان بودند، خبر مربوط به تصميمرهـبـر قـبـيـله شـيـعـى را بـه حـكـومـت امـويـان گـزارش مـى داد و آنعمل پيش از اقدام خنثى مى شد. رهبر شيعى آن قبيله و يارانش نيز ازمـيـان مـى رفـت . بـراى مثال در ميان قبيله بزرگ مذحج رهبر بزرگشيعه و پيشگامى چون هانى بن عروه ديده مى شود كه در برابر اورهبرى ديگر ـ او نيز بزرگ ـ مثل عمرو بن حجاج زيبدى به چشم مىخـورد. عـمـرو جـان فـداى امـويـان بـود، به طورى كه حتى مصالحامـويـان را بـر مصالح قبيله خود، يعنى مذحج ترجيح مى داد! او نقشفـريـب كـارانـه اش را در سـوار شدن بر موج قيام مذحج و قيام اينقـبـيـله بـراى آزادسـازى هـانـى ايفا كرد و مردم را از وارد شدن بهقـصـر بـاز گرداند و با نيرنگى مشترك با شريح قاضى و ابنزياد آنان را پراكنده ساخت .
همين پديده در قبيله هاى بنى تميم ، بنى اسد، كنده ، همدان ، اءزد وديگر قبايل كوفه نيز ديده مى شود.
بـنـابـر ايـن در عـمـل بـراى هر يك از رهبران شيعى دشوار بود كهبتواند همه قبيله اش را در كارى ضد حكومت اموى هدايت كند. اين كاربـه خـاطر وجود رهبرانى ديگر از همان قبيله بودكه دوستدار حكومتامـوى بـودنـد و مـى تـوانستند تلاش هاى آن رهبر شيعى را از درونقـبيله تخريب كنند و يا آنكه با كمك گرفتن از خود حكومت اموى بهنابودى آن بپردازند.
3ـ بـه دو عـامـل اول و دوم ـ كـه مـهـم تـريـنعوامل هستند ـ يك عامل سوم نيز اضافه مى شود و آن فراگير بودنبـيـمـارى ضـعـف روحـى و دوگـانـگـى شـخـصـيـت و سستى مجسم دردنـيـادوسـتى سلامت خواهى و ترس از مرگ در اغلب كوفيان آن روزاسـت . روشـن تـريـن نـمـونـه آن تـعـابيرى است كه محمد بن بشرهـمـدانى دارد. او جزئيات مربوط به اجتماع نخست شيعه با مسلم بنعـقيل را در خانه مختار و نيز گفتار عابس شاكرى ، حبيب بن مظاهر وسـعـيـد بـن عـبـدالله حـنـفـى را دربـاره آمـادگـى بـراى فداكارى وجـانـفـشانى در يارى امام نقل كرده است . هنگامى كه حجاج بن على ازوى پرسيد: آيا تو هم در آنجا سخنى گفتى ؟ در پاسخ گفت : ((مندوست داشتم كه خداوند يارانم را با پيروزى عزت بخشد، امّا دوستنـداشـتـم كـه كـشـتـه شـوم و دروغ گـفـتـن را نـيـز خـوش نـداشـتـم)).(611)
از نـمونه هاى روشن ديگر، گفتار عبيدالله بن حُرّ جعفى خطاب بهامام (ع ) است كه گفت : به خدا سوگند من به خوبى مى دانم كه هركـس تـو را هـمراهى كند، در جهان آخرت سعادتمند است . ولى من اميدنـدارم كـه بـتوانم براى تو كارى بكنم ؛ چون در كوفه هم يار ويـاورى بـرايت نديده ام . تو را به خدا سوگند مى دهم كه مرا بهاين كار وادار مساز چرا كه هنوز آماده مرگ نشده ام !(612)
رهبران شيعه كوفه خطر شيوع اين بيمارى را دريافته و به آثاربد آن بر هر نهضت و قيامى پى برده و براى بى وفايى مردم درهر اقدام جهادى ، هزاران حساب باز كرده بودند. از اين رو مى بينيمكه در اجتماع نخست شيعيان ، سليمان بن صرد گفت : اگر مى دانيدكـه او را يـارى مـى دهـيـد و با دشمنانش مبارزه مى كنيد، به او نامهبـنـويـسـيـد و چـنانچه از خودباختگى و ضعف بيم داريد، اين مرد رافريب ندهيد!(613)
همين شناخت و آگاهى نسبت به گسترش اين بيمارى در گفتار عابسشـاكـرى نـيز ديده مى شود كه خطاب به مسلم گفت : من از مردم بهتـو خـبـر نـمـى دهـم و نـمـى دانـم كـه دردل آنـهـا چـه مـى گـذرد و تـو را بـه آنـهـا نـمـى فـريـبـم!...(614)
شايد عوامل مهمّ سه گانه اى كه در اينجا ذكر شد، پاسخى كافىبـه ايـن پـرسـش بـاشـد كه چرا رهبران شيعى در كوفه ، پيش ازآمدن امام ، اقدامى براى تسلط بر اوضاع شهر انجام ندادند.حركت امت در بصره
ظـاهـر زنـدگـى سـيـاسـى و اجـتـمـاعـى در بـصـره بـهسـال شـصـتـم هـجـرى ، چـنـيـن نـشـان مـى داد كـه عبيدالله زياد ادارهكـامل سياسى و نبض روند حوادث آن را در قبضه قدرت خويش دارد.او مـردى سـتـمـكـار و بـيـدادگـر بـود و در ايـجـاد تـفـرقـه مـيـانقبايل و نارضايتى در ميان بزرگان و اشراف شهر مهارتى خاصداشـت . عـلاوه بـر آن بـراى فـريـب و حـيله گرى امتى كه با فسادسـركـشـان امـوى و كـارگـزارانـشـان آشـنـا بـودنـد، روش هـاىگوناگونى را به كار مى برد. آنچه اين توهم ظاهرى را تاءييدمى كند، وجود مجموعه بزرگى از اشراف و بزرگان بصره و رؤساى اخماس (615) در اين شهر است كه با حاكمان اموى وبه ويژه عبيدالله روابطى دوستانه داشتند.
ولى بـاطـن زنـدگـى سـيـاسـى و اجـتـمـاعى در بصره آن روز، چيزديـگـرى را گـواهـى مـى داد. زيـرا در بـصره اشراف ، بزرگان وسـران اخـماس ديگرى بودند ـ كه 