نب، در حادثه‏كربلا، شريك حسين بن على عليه السلام بود.

نمى‏ توان سخن از حماسه عاشورا گفت، بى ‏آنكه از موضعگيري ها و افشاگري ها و صبرها و خطبه ‏هاى زينب، چيزى به ميان نياورد! -نهضت حسينى- جدا از كتابِ -صبر زينبى- قابل مطالعه نيست.

اين بانوى عظيم، از همان لحظه نخست، تا پايان -خطّ كربلا- را خوانده و براى همه شدايد و صحنه ‏ها خود را آماده ساخته بود. در صبح عاشورا، وقتى سالار شهيدان، شعر -يا دَهرُاُفٍّ لَكَ مِن خليلٍ- را زير لب زمزمه مى‏كرد، هم امام سجّاد عليه السلام مى‏شنيد و هم زينب سلام الله عليها .

زينب سلام الله عليها وقتى يقين پيدا كرد كه آن -روزِسخت- همين امروز است عنان گريه را رها كرد و اشك هايش سرازير شد و خطاب به برادرش تعبيرات سوزناكى بر زبان آورد و از هوش رفت. حسين عليه السلام بر صورتش آب پاشيد تا زينب سلام الله عليه به هوش آمد، آنگاه فرمود:

-خواهرم! پروا پيشه كن، بدان كه همه مردنى ‏اند و جز خدا، هركس و هر چيز، فانى است ... گريبان چاك مزن، سيلى به خود نزن، ناله و زارى مكن...-{بحارالانوار، ج 45، ص 3}

سخنان امام، او را ثبات قدم و جرأت و مقاومت و روحيه بيشترى بخشيد وبا دلى سوخته و گدازان، همه مصيبتها را، حتى جان دادن برادر را در قتلگاه، به آتش كشيدن خيمه‏ ها و آواره دشت و بيابان شدن كودكان را، اسيرى خود و اهل بيت امام را، سرهاى بريده بر فراز نى را، راه طولانى كوفه تا شام را، تحمّل كرد.

وقتى سنگدلان كوفه از هر سوى بدن حجت خدا را محاصره كرده بودند و امام در آستانه شهادت بود، اين بانوى شجاع از خيمه‏ ها بيرون آمده فرياد مى‏كشيد و مى‏گفت: كاش آسمان بر زمين فرود مى‏آمد! عمر سعد را كه در آن نزديكى ديد، خطاب به او گفت: اى پسر سعد! آيا اباعبداللَّه را مى ‏كشند و تو نگاه مى ‏كنى؟ ولى... عمر سعد كه اشگش جارى شده بود، از آن حضرت روى برگرداند. {اعيان الشيعه، ج 7، ص 138}

به نقل تواريخ، روز يازدهم، فرداى آن همه شهادت ها و غم ها، وقتى مى‏ خواستند به اسارت بروند، به خواسته خود بانوان و دختران، اين كاروان غم را از كنار شهيدان گذر دادند. زينب سلام الله عليها ، با صدايى غمرنگ و دلى محزون صدا زد:

يا رسول اللَّه! درود فرشتگان آسمان بر تو! اين حسين توست، آغشته به خون، بريده اعضاء، واينان دختران تواند كه به اسيرى مى‏روند ... اين حسين توست، عريان

اين كشته فتاده به هامون حسين توست
اين صيد دست و پازده در خون حسين توست

فتاده بر اين دشت، كه بادها بر پيكرش مى‏وزد و كشته ناپاكان است ... اى حسين! امروز جدّم رسول ‏اللَّه از دنيا رفته است، اى اصحاب محمّد! اينان ذرّيه مصطفايند كه همچون اسيران برده مى‏شوند و ... آن قدر گفت و گفت كه هر دوست و دشمن را گرياند.

در همه حالات و لحظات، زينب كبرى عزّت خود و كرامت اهل بيت را حفظ كرد و بزرگوارى اين خاندان را نشان داد. وقتى كاروان اسيران وارد كوفه شدند، كوفيان از روى ترحّم، نان و خرما و كشمش و... به اطفال اسير مى‏دادند. اما حضرت زينب آنها را از دست كودكان مى‏گرفت و پرت مى‏كرد و مى‏فرمود: اى كوفيان!... صدقه بر ما حرام است. {اعيان الشيعه، ج 7، ص 138}

وقتى در كاخ -ابن زياد-، خشم آن آلوده دامن، از سخنان امام سجّاد عليه السلامبر انگيخته شد و دستور كشتن امام را داد، زينب بود كه دست در جامه امام افكند وبه او گفت: اى ابن زياد! آن همه خون از ما ريختند بس است. و دست در گردن حضرت سجاد افكند و آنگاه گفت: به خدا سوگند هرگز از او جدا نمى‏شوم. اگر مى‏خواهى او را بكشى، مرا هم با او بكش!

گفتارهاى صريح و شجاعانه زينب با والى كوفه و حاكم شام، در خور دقّت و تأمّل بسيار است. وقتى ابن زياد، به عنوان طعن و شماتت، به زينب گفت: كار خدا را با خاندانت چگونه ديدى؟

فرمود:

جز زيبا نديدم! اينان، گروهى‏اند كه خداوند، مرگ و شهادت را بر آنان مقدّر كرده و به سوى شهادتگاهشان بيرون آمدند. خداوند بزودى ميان تو و آنان را جمع خواهد كرد و دادرسى بر پا خواهد شد. آنگاه بنگر كه چه كس باخته است! ...

و سخن او ابن زياد را بيشتر خشمگين ساخت.

خطابه‏ هاى زينب، تفسير خون هاى بناحق ريخته در كربلا و افشاگرى چهره تزوير و رياكارى واليان كوفه و حكّام شام بود. سخنانش، ضميرهاى خفته و وجدانهاى مرده را بيدار ساخت و موجى از آگاهى و بيدارى در دلها و در جامعه اسلامى آن روز - در كوفه وشام - آفريد. وى در طول سفر اسارت، سخن بسيار گفته است، ليكن معروفترين آنها همان دو خطبه است، يكى در دارالأماره كوفه و ديگرى در كاخ يزيد در شام.

كوفه شهرعجيبى بود و ورود زينب داغدار به اين شهر، آن هم در حالت اسيرى، عجيب‏ تر و درد آورتر. بيست سال پيش بود كه پدر زينب، اميرالمؤمنين عليه السلامبه عنوان خليفه مسلمين و پيشواى مردم، در همين كوفه، حكومت مى‏كرد و زينب به عنوان دختر آن امام، شكوه و شوكت و عزّتى داشت. اينك ديده ‏هاى مردم، زينب كبرى را با لباسى كهنه و در هيئت اسيران، سوار بر شترها مى‏بينند، كه سرپرستى جمعى از كودكان شهداى كربلا را بر عهده دارد و در معرض ديد و تماشاى كوفيانى است كه جشن پيروزى گرفته ‏اند.

در كوفه در جمع مردم كه به تماشا، گرد آمده بودند، اشاره به آنان كرد و ندا داد -اَنْصِتُوا- ... و همه نفس ها در سينه ‏ها حبس شد، بانگ جرس هاى شتران هم از نوا ايستاد و دختر على عليه السلام پس از حمد و ثناى الهى، خطاب به آن كوفيان بى ‏وفا و پيمان شكن گفت:

-اى كوفيان! براى چه هستيد شادمان؟ ماييم خانواده پيغمبر شما ما خارجى ‏نه ‏ايم.

اى كوفيان! به مرگ حسين، عيد كرده‏ايد؟

اى كوفيان كه حيله و نيرنگ، كارتان همواره بوده است دورويى، شعارتان اى واى بر شما !

با دست خود نهال شرف رابريده‏ايد

سوى حسين، نامه دعوت نوشته‏ايد

آنگاه، تيغ جور، به رويش كشيده‏ايد؟...-

آنقدر گفت، تا كه همه اشك ريختند. از حسرت وندامت خود، ناله‏ ها زدند.

زينب ادامه داد:

-چشمانتان براى ابد، پر زاشك باد.

اشك دريغ و حسرت واندوه جانگداز

اى مرگ بر شما!...-

و مردم را، قيامتى از شور و هيجان، از غم و اندوه، از پشيمانى و حسرت فرا گرفت و موجى پديد آمد، كه والى كوفه از بيم شورش مردم، هر چه سريعتر، كاروان را حركت داد وبه سوى شام روانه كرد.

در شام هم، وقتى كه يزيد مغرورانه و متكبرانه بر تخت پيروزى تكيه زده بود و مستانه شعرهاى كفر آميز و عناد آلود -لَيْتَ اَشْياخى بِبَدْرٍ شَهِدُوا ...- را مى‏خواند، زينب، باز على وار، زبان فصيح و بليغ خود را به نطقى افشاگرانه گشود و گفت:

-آهسته تر، يزيد!

قدرى درنگ كن!

همواره دودمان نبى بوده سربلند

رسوا تويى نه ما،

اين قدرتى كه از پدرت ارث برده‏اى

عزّت براى ملّت ما نيست، ذلّت است.

از پاى تا به سرشده‏اى غرق ننگها

امّا غرور، چشم تو را كور كرده است.

من از كدام ننگ تو داد سخن زنم؟

ازننگ جاودان نياكان مشركت؟

از كاخ زورگويى و عياشخانه‏ات؟

اين قتل عام و -عيد ظفر-؟ ... كور خوانده‏اى!

ما راه مستقيم حقيقت گزيده‏ايم.

از موجها چه پاك؟

بوده است و ه