ست كشتى حق زير پاى ما

شكر خدا كه شهد شهادت چشيده‏ايم

آب حيات ماست،

مرگى حياتبخش كه ما ارث برده‏ايم.

عزّت براى ما و خدا و پيمبر است.

ننگ ابد براى تو و خاندان توست ...-

و ... اينگونه كوس رسوايى باطل و بيداد را بر چهار سوى تاريخ، به صدا در آورد و طشت فضاحت يزيديان را از بام زمان به زمين انداخت.

در هجرتى سواره و آواره

درموج خون، شبانه روان‏گشتيم

ما، در شتاب قافله دارى‏مان

چون آهوان زخمى اين دشتيم

×

ما، رهسپار شهر خموشانيم

شهرى‏كه‏سايه‏بان‏زده‏ازوحشت

شايد به تازيانه يك فرياد

بيدارشان كنيم از اين غفلت

    ×

دربطن اين اسارت ما خفته است

آزادى تمام گرفتاران

مرگ پر افتخار پدرهامان

سرمايه حيات هدفداران

×

ما وارث شهادت وايثاريم

بنيانگذار عزّت وآزادى

ما شور پرشراره ايمانيم

آنجا كه نيست جرأت فريادى

×

رفتيم پيشواز اسارتها

تا كاخهاى ظلم براندازيم

تا در زمان قحطى‏حقجويان

آبى به‏آسياب حق‏اندازيم

بانوى كربلا در حماسه عاشورا، هم معلم صبورى بود، هم پرستارى و پشتيانى داشت، هم روحيه رزم آوران را افزايش مى‏داد، هم در نقش قافله سالار اسيران، -مديريّت در شرايط بحران- را بخوبى انجام داد، هم ماهيّت اسارت را به -آزادى‏بخشى- تبديل كرد، هم بُعد تراژديك و عاطفى حادثه كربلا را عمق و جاودانگى بخشيد، و هم در همه حال، حدّ و حريم احكام خدا و موازين دين مراعات مى‏شد و اينها همه درس است و آموزش، در مكتب عقيله بنى‏هاشم!پس از عاشورا

حماسه خونين كربلا را نمى ‏بايست گذاشت تا فراموش شود. ازياد رفتن قضيه عاشورا، خواسته امويان بود، و احياگرى و زنده نگهداشن آن، خط و برنامه اهل بيت. از اين رو، بازماندگان آن حماسه، هر يك به نحوى، زبان گوياى آن قصّه ماندگار گشتند.

زينب سلام الله عليها نيز سهمى عمده در اين راه داشت. هم با برپايى مجالسى به ياد شهيدان كربلا، هم با سرودن شعر به ياد برادر شهيدش و ديگر شهيدان و به خون خفتگان آن وادى خون. فصاحت و نطق وبيان و زبان ادبى زينب، همواره ياور او در اين احياگريها و افشاگريها بود، حتى آن روز كه سربريده برادر را بر فراز -نى- تماشا مى‏كرد، خطاب به او گفت:

-يا هِلالاً لَمّا اسْتَتَمّ كَمالاً ...- {بحارالانوار، ج 45، ص 115 }

و با زبانى شاعرانه، آن سر را به ماه تشبيه كرد كه با حيله و كينه دشمن، غروب زودرسى داشته است.

و بعدها هم در سوگ حسين عليه السلام چنين سروده است:

-عَلَى الطَفِّ السَّلامُ وَ ساكِنيهِ ...-

-سلام بر -كربلا- و برآرميدگان آن دشت، كه روح خدا در آن قبّه ‏ها و بارگاه هاست.

جانه اى افلاكى و پاكى كه در زمين خاكى، مقدّس و متعالى شدند.

آرامگاه جوانمردانى كه خدا را پرستيدند و در آن دشت ها و هامون ها خفتند.

سرانجام، گورهاى خاموششان را، قبّه‏ هايى افراشته در بر خواهد گرفت،

وبارگاهى خواهد شد، داراى صحنه اى‏گسترده وباز...-

حضرت زينب، پيوسته در چند سالى‏كه پس از عاشورا زنده بود، چشمانى اشگبار و قلبى محزون و زبانى مرثيه‏ خوان و يادآور نسبت به شهداى كربلا داشت وهرگاه نگاهش به يادگار برادرش امام زين ‏العابدين عليه السلام مى ‏افتاد، غم واندوهش افزون مى‏شد. غصه ‏ها از او پيكرى نحيف و دلى سوخته بر جاى نهاده بود. {حياة الامام الحسين، باقر شريف القرشى، ج 3، ص 428 }

آن قطره‏هاى خون كه در آن كِشتيم
فريادهاى خفته اين خاك است
اين دشت، پرزلاله شود روزى
ديگر نه جاى هرخس وخاشاك است

محصول اين زراعت خونين را
دستان سبز قافله خواهد چيد
چشم جهان، نتيجه اين خون را
در روزهاى آتيه خواهد ديد

ما كِشتى نجات غريقانيم
در راه تيره، مشعل سوزانيم
همواره تا زمين و زمان باقى است
بر تارك سپهر، فروزانيم

و... امروز، زينب قهرمان به عنوان نگهبان خط خون و مفسّر قيام عاشورا شناخته مى‏شود. راستى، چه كسى چون او توانست حق عاشورا را ادا كند؟شب عشورا
خدايا محشر كبرا است امشب 		به هر جا بگذرى غوغاست امشب
صداى خواندن قرآن مظلوم 		ميان خيمه ها برپاست امشب
يكى اندر وداع با نوجوانش 		يكى در دامن باباست امشب
يكى ريزد به دامان اشك جانكاه 		يكى آماده فرداست امشب
يكى بر خاك نمناك اوفتاده 		يكى در گوشه اى تنهاست امشب
يكى بر گردن مادر نهد دست 		يتيمى از رخش پيداست امشب
يكى گوياى يا ام البنين است 		يكى در بانگ يا زهراست امشب
ببايد تا كه خون دل بباريم 		شب جانسوز عاشوراست امشب
(693)
روز عاشورا
ظهر عاشورا زمين كربلا بود و حسين 		پيش خيل دشمنان تنها خدا بود و حسين
هر طرف پرپر گلى از شاخه اى افتاده بود 		واندر آن گلشن ، خزان لاله ها بود و حسين
داشت در آغوش گرمش آخرين سرباز را 		زآن همه ياران على اصغر به جا بود و حسين
آخرين سرباز هم غلطيد در خون گلو 		بعد از آن گل خيمه ها ماتم سرا بود و حسين
يك طرف جسم علمدار رشيد كربلا 		غرق در خون دستش از پيكر جدا بود و حسين
عون و جعفر، اكبر و اصغر به خون خود خضاب 		كربلا چون لاله زارى باصفا بود و حسين
تيرباران شد تن سالار مظلومان فراز 		جاى مرهم هر طرف تير بلا بود و حسين
(694)
در پى برادر
خواهرش بر سينه و بر سر زنان 		رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشكش بست بر شه راه را 		دود آهش كرد حيران شاه را
در قفاى شاه رفتى هر زمان 		بانگ مهلا مهلااش بر آسمان
كاى سوار سرگران كم كن شتاب 		جان من لختى سبكتر زن ركاب
تا ببوسم آن رخ دلجوى تو 		تا ببويم آن شكنج موى تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز 		گوشه چشمى به آن سو كرد باز
ديد مشكين مويى از جنس زنان 		بر فلك دستى و دستى بر عنان
زن مگو مردآفرين روزگار 		زن مگو بنت الجلال اخت الوقار
زن مگو خاك درش نقش جبين 		زن مگو دست خدا در آستين
باز دل بر عقل مى گيرد عنان 		اهل دل را آتش اندر جان زنان
مى دراند پرده اهل راز را 		مى زند با ما مخالف ساز را
پنجه اندر جامه جان مى برد 		صبر و طاقت را گريبان مى درد
هر زمان هنگامه اى سر مى كند 		گر كنم منعش فزون تر مى كند
اندر اين مطلب عنان از من گرفت 		من از او گوش او زبان از من گرفت
مى كند مستى به آواز بلند 		كاين قدر در پرده مطلب تا به چند
پس ز جان بر خواهر استقبال كرد 		تا رخش بوسد الف را دال كرد
همچو جان خود را در آغوشش كشيد 		اين سخن آهسته بر گوشش ‍ رسيد
كاى عنان گير من آيا زينبى 		يا كه آه دردمندان در شبى
پيش پاى شوق زنجيرى مكن 		راه عشق است اين عنانگيرى مكن
با تو هستم جان خواهر همسفر 		تو به پا اين راه كوبى من به سر
خانه سوزان را تو صاحبخانه باش 		با زنان در همرهى مردانه باش
جان خواهر در غمم زارى مكن 		با صدا بهرم عزادارى مكن
معجر از سر پرده از رخ وا مكن 		آفتاب و ماه را رسوا مكن
هست بر من ناگوار و ناپسند 		از تو زينب گر صدا گردد بلند
هر چه باشد تو على را دخترى 		ماده شيرا كى كم از شير نرى
با زبان زينبى شاه آنچه گفت 		با حسينى گوش زينب مى شنفت
با حسينى لب هر آنچه او گفت راز 		شه به گوش زينبى بشنيد راز
گوش عشق آرى زبان خواهد ز عشق 		فهم عشق آرى بيان خواهد ز عشق
با زبان ديگر اين آواز نيست 		گوش ديگر محرم اين راز نيست
اى سخن گو لحظه اى خ