ر چند شمارشان اندك بود ـ باحـقـايـق امـور آشنا بودند و حق و اهل حق را دوست مى داشتند. همان طوركـه در عـمق زندگى مردم بصره فعاليت مخالفان شيعى در جريانبـود ايـنان جلسه ها و اجتماعات پنهانى داشتند و اخبار و رويدادهاىمـهـم در آنجا به بحث و بررسى گذاشته مى شد. با فعاليت هاىمـخـالفـان شـيـعـى در كوفه و حجاز نيز به گونه اى در ارتباطبـودنـد. عبيدالله بن زياد نيز نسبت به وجود اين گونه مخالفت هادر بصره آگاه بود و از آنها بيم داشت و احتياط مى كرد.
در اينجا مى توانيم حركت امت در بصره را از طريق پاسخ ‌هايى كهاشراف و سران اخماس براى امام (ع ) نوشتند پى گيرى كنيم :
1ـ پـاسـخ احنف بن قيس : وى در پاسخِ نامه امام به سران اخماس واشـراف بـصـره ، چنين نوشت : اما بعد، ((فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقُّوَلاَ يـَسـْتـَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لاَ يُوقِنُونَ))(616) و چيزى براين آيه نيفزود!(617) احنف بر اين باور بود كه وظيفه وتـكـليـف خـود را در بـرابـر دعـوت امـام (ع ) بـراى احـيـاى سـنـترسول الله (ص ) ادا كرده است . از اين رو به توصيه امام (ع ) بهشـكـيـبـايـى و ايـنـكـه آنـها كه يقين ندارند او را خوار نخواهند كرد،بسنده كرد!
كـسـانـى كـه بـه سيره احنف بن قيس آشنايى دارند مى دانند كه اينمـرد از روشـن تـريـن مصداق هاى ((الذين لا يوقنون )) بود. موضعگيرى وى در همين پاسخ كاشف از ترديد وى در باره يارى امام (ع) اسـت ؛ بـا آنـكـه بـه حـقانيت امام (ع ) به خلافت و رهبرى امت آگاهبود. موضع گيرى ديگر وى نيز در بصره و در فتنه عبدالله بنعـامـر حـضـرمـى بـود كه ـ پس از صفين ـ مردم را يك بار ديگر بهشـكـسـتن بيعت اميرالمؤ منين (ع ) فراخواند. احنف در پاسخ حضرمى ،فـرسـتـاده مـعـاويه ، به جاى آنكه از اميرالمؤ منين (ع ) دفاع كند ومـردم بـصـره را بـه ثـبـات بر بيعت و فرمانبردارى دعوت نمايد،گـفـت : ((امـا مـن نـه سـرپـيـازم و نـه تـه پـياز))(618)(619). او پيش از اين نيز موضعى داشت كه حاكى از شكو ضـعـف يـقـيـن اوست . او در پيامى به اميرالمؤ منين (ع ) گفت : من درميان قوم خويش ، فرمانبردار توام . اگر بخواهى همراه دويست نفراز خـانـدانم نز شما بيايم چنين مى كنم و اگر بخواهى ، چهار هزارشـمـشـير بنى سعد را از تو باز مى دارم . اميرالمؤ منين (ع ) به اوپـيـام داد: ((بـهـتـر اسـت كـه بـمـانـى و آنـهـا را بـازدارى...))(620)
2ـ خيانت منذر بن جارود: وى نيز از بصريانى بود كه امام (ع ) بهاو نـامـه نـوشـت . پس از آنكه پيك امام ، سليمان بن رزين (رضى )نـزد وى آمـد، نـامـه را گـرفـت و خـوانـد. سـپـس به ادعاى اينكه مىپـنداشت (621) اين نامه دسيسه عبيدالله است نامه و پيكرا نزد او برد. ابن زياد پيك را كشت و سپس منبر رفت و بصريان رااز ايجاد اختلاف و تشنج پرهيز داد.(622)
عـبـيـدالله بن زياد داماد منذر بن جارود بود؛ و بحريه ، بنت المنذر(يا خواهرش )(623) را به كابين داشت . ابن زياد پاداشجـنـايـت زشـت مـنذر را داد. پاداشى كه منذر آرزويش را داشت و در اينواقـعـه بـدذاتـى و پـستى او را به خوبى آشكار ساخت . ابن زيادحكومت سند از سرزمين هند را به او داد. ولى مدت درازى از اين جايزهبـرخـوردار نـشـد و در سـال 62 در هـمـانـجـا بـه هـلاكـترسيد.(624)
ادعـاى ابـن جارود مبنى بر اينكه بيم آن داشت كه نامه ، دسيسه ابنزياد باشد، دروغى بيش نيست ؛ زيرا راه شناخت حقيقت امر، در تسليمپيك و نامه به ابن زياد منحصر نبود! منذر بن جارود ـ اگر راستگومـى بـود ـ مـى تـوانـسـت با اندكى تحقيق به راستگويى پيك پىبـبـرد، نـه آنـكـه او را تـسـليـم كـنـد تـا بـهقتل برسد!
3ـ يزيد بن مسعود نهشلى ... و موضع پسنديده ـ وى پس از دريافتنـامـه امـام (ع ) آن را خـوانـد و سـپس بنى تميم ، بنى حنظله و بنىسعد را گرد آورد.
چون حاضر شدند، گفت : اى بنى تميم ، جايگاه و حسب و نسب مرا درمـيـان خـود چـگـونه مى بينيد؟ گفتند: به به ! به خدا سوگند توستون فقرات و سرآمد مباهاتى و در ميانه افتخار قرار گرفته اىو در آن پيشى جسته اى ! گفت : من شما را براى كارى گرد آورده امتـا بـا شـمـا رايـزنـى كـنـم و از شما كمك بگيرم . گفتند: به خداسـوگـنـد مـا از خـيرخواهى دريغ نمى كنيم و در رايزنى با تو مىكوشيم . بگو تا بشنويم .
گـفت : معاويه مرده و در ميان رفتگان چه آدم پستى بود. بدانيد كهدرهـاى بـيـداد و گـنـاه شـكـسـت و پـايه هاى ستم به لرزه درآمد. اوبـيـعـتـى پـديد آورد و از مردم پيمان گرفت و گمان برد كه آن رااسـتـوار سـاخـتـه اسـت . هـيـهات كه او به مقصودش برسد! به خداسـوگـنـد او كـوشـيـد و شكست خورد و رايزنى كرد و شكست خورد وپـسـرش ، يـزيـدِ شـرابـخـوار و سـرامـد تـبـاهـى ها، خود را خليفهمـسـلمـانـان مـى خـوانـد و بـدون رضايتشان بر آنها حكم مى راند، وحـال آن كه ناشكيبا است ، دانشى اندك دارد و از حق ، حتى جاى نهادنگامش را نمى داند.
بـه خـداوند بزرگ ، به حق سوگند ياد مى كنم كه جهاد با يزيدبـه خاطر دين ، از جهاد با مشركان برتر است . اين حسين بن على ،فـرزنـد دخـتـر رسـول خـدا(ص ) اسـت ، بـا شـرافـت و نـژاده و بـاانـديـشـه اى اسـتـوار؛ فـضيلتى دارد وصف ناپذير؛ و دانشى داردپـايان ناپذير. او به خاطر پيشينه و سن و اولويت و خويشاوندىاش ، از هـمـه بـه حـكـومـت سـزاوارتـر اسـت . بـاخردسال مهربان و بر بزرگسال دلسوز مى باشد. چه رهبر و امامخوبى ! حجت خداوند به وسيله او تمام است و موعظه ابلاغ گرديدهاسـت . چـشـمـان خـود را بـر نـور حـق نـبـنـديـد و در بـيـابـانبـاطـل كـوركـورانـه راه مـرويـد، در روز جـنـگجـمـل صـخـر بـن قـيس شما را از يارى على (ع ) باز داشت . اينك بارفـتـن نـزد پـسـر رسول خدا(ص ) و يارى او آن ننگ را از خود پاككـنـيـد. بـه خـدا هـيـچ كـس دسـت از يـارى او بر نمى دارد، مگر آنكهخـداوند نسل او را خوار و ذليل و عشيره اش را اندك مى سازد. من اينكلبـاس رزم كـامل پوشيده و زره به تن كرده ام . هر كس كشته نشودمـى ميرد و آن كس كه بگريزد، از مرگ نمى رهد. خدايتان رحمت كند،پاسخى نيكو بدهيد.
بنى حنظله به سخن درآمدند و گفتند: اى اباخالد، ما تيرهاى تركشو دلاوران قـبـيـله تـوايـم . اگـر به وسيله ما تيربيندازى ، هدف رانشانه رفته اى ؛ اگر با ما به جنگ بروى پيروز گشته اى و درهـر بـلايـى كـه فـرو روى مـا نيز با توايم . به خدا سوگند هرسـخـتـى اى بـبـيـنى ، ما نيز خواهيم ديد. به خدا سوگند تو را باشمشيرهايمان يارى مى دهيم و جان خويش را سپر جان تو مى كنيم ؛به هر كارى كه خواهى اقدام كن .
بـنـى سـعـد بـن زيـد نـيـز بـه سخن درآمدند و گفتند: اى اباخالد،منفورترين چيزها نزد ما مخالفت با تو و بيرون رفتن از راءى تواست . صخر بن قيس (625) به ما فرمان ترك جنگ داد. ماخـوشـحـال شـديـم و عـزت ما در ميان ما باقى ماند. ما را مهلت ده تارايزنى كنيم و آنگاه نظر خويش را براى تو باز خواهيم گفت .
آنـگـاه بـنـى عـامـر بن تميم به سخن آمدند و گفتند: اى اباخالد، مافـرزنـدان پـدر تـو و هـم