جب سنه 7، فتح خيبر و قتل مرحب يهودى بر دست معجزه آساى حضرت اسدالله الغائب على بن ابى طالب عليه السلام واقع شد. (70)
بدانكه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله با اصحاب به جنگ خيبر رفت ، و قلعه فمرص را محاصره كرد، هر روز يك تن از اصحاب علم بگرفت و به مبارزات شتافت و شبانگاه ، فتح ناكرده ، باز شد. از جمله يك روز ابوبكر رايت بگرفت و برفت و همزيمت شده برگشت و روز ديگر عمر علم برداشت و بى نيل مقصود باز شتافت ، چنانكه ابن ابى الحديد كه از بزرگان علماى سنت و جماعت است ، در قصيده خود در فتح خيبر به اين مطلب اشاره كرده و گفته :
و ان انس الا اللذين تقدما
و فر هما و الفرقد علما حوب
والرية العظمى و قد ذهبا بها
ملابس ذل فوقها و جلابيب
عذر تكما ان الحمام لمبغض
و ان بقاء النفس للنفس محبوب
شيخ ازرى به نحو ديگر عذر خواسته و فرموده :
ان يكن فيهما شجاعة قرم
فلماذا فى الدين ما بذلاها
ذخراها لمنكر و نكير
اءم لاءخبار مالك ذخراها
و بالجمله ، شبانگاه عمر باز آمد، رسول خداى صلى الله عليه و آله فرمود: فردا اين علم را به مردى دهم كه ستيزنده ناگريز است ؛ دوست مى دارد خدا و رسول را، و خدا و رسول ، او را دوست مى دارند و خداى تعالى خيبر را به دست او فتح كند. همه اصحاب آرزومند اين دولت شدند و ندانستند كه بهره كه شود؟ روز ديگر، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: على كجاست ؟ گفتند: او را رمدى (71) است كه نيروى جنبش ندارد. فرمود: او را حاضر كنيد. سلمة بن الاكوع برفت و دست آن حضرت را گرفته و نزديك پيغمبر صلى الله عليه و آله آورد. رسول خدا صلى الله عليه و آله آن جناب را پيش ‍ خواست و سر او را در كنار گرفت و آب دهان به چشم هاى او بچكاند يا بماليد و گفت : خدايا، زحمت گرما و سرما از او بردار! از آن پس ، على مرتضى را درد چشم عارض نشد و از هيچ گرماو سرما آزرده نگشت . پس رسول خدا زره خويشتن را بر او پوشانيد و ذوالفقار را بر كمر وى بست و علم را بدو سپرد و اءركبه بغلته ، ثم قال : امض يا على ، جبرئيل بر يمين و ميكائيل بر يسار و عزرائيل از پيش روى و اسرافيل از پشت سر و نصرت خدا بر فوق و دعاى من نيز از پشت سر توست ، و هم آن حضرت را فرمود كه در قتال تعجيل منماى وروان شو تا در عرصه ايشان فرود شوى ، آنگاه مسلمانى بر ايشان عرض كن ، فو الله لئن يهدى الله بك رجلا و احدا خير لك من ان يكون لك حمر النعم
پس امير المؤ منين عليه السلام علم بگرفت و تا پاى حصار قموص برفت و علم را بر تلى بنشاند و اشعارى در باب شجاعت خود فرمود. يك تن يهودى از بالاى حصار ندا در داد كه تو كيستى ؟ فرمود:
انا على و ابن عبد المطلب
متهذب ذو سطوة و ذو حسب
يهودى گفت : غلبتم و ما انزل على موسى يعنى : قسم به تورات كه بر موسى نازل شد، مغلوب شديد. پس حارث جهود، برادر مرحب ، با چند تن از قلعه بيرون شد و آغاز مبارزت نهاد و دو تن از مسلمين را شهيد ساخت .
مرحب چون برادر را كشته ديد، مانند ديو ديوانه از قلعه بيرون شتافت و هيچ كس از جهودان به جلادت و شجاعت او نبودند. دو زره در بر داشت و دو عمامه به سر بسته ، خودى بر سر نهاده و با آن همه سنگى مانند دست آسى را سوراخ كرده بر بالاى آن نهاده و دو شمشير حمايل كرده و نيزه اى بر دست گرفته بود كه سنان آن ، سه من به ميزان مى رفت ! پس مانند اژدهاى دمنده به ميدان آمد و رجز خواند:
قد علمت خيبر انى مرحب
شاكى السلاح بطل مجرب
از مسلمانان هيچ كس نبود كه با او همتراز تواند شد؛ لاجرم على مرتضى عليه السلام چون شير غضبان بر وى در آمد و رجز خواند:
انا الذى سمنتى امى حيدرة
ضرغام آجام و ليث قسورة
مرحب چون رجز امير المؤ منين عليه السلام را شنيد به ياد آورد آن خوابى را كه همى ديد شيرى وى را گرفته و مى كشيد، سخت بترسيد، و هم دايه كاهنه او، وقتى او را گفته بود كه بر همه كس غلبه توانى كرد، الا آن كس كه نام او حيدر باشد كه اگر با او جنگ كنى كشته شوى . و چون از رجز آن حضرت اين نام بشنيد فرار كرد. شيطان به صورت حبرى ممثل شده و به مرحب گفت : حيدر بسيار است ، از بهر چه مى گريزى ؟! تو رزم مى كن تامن جهودان را به مدد تو دعوت كنم و چون او را بكشى سيد قوم شوى ! پس مرحب دل قوى كرده باز شتافت و خواست كه پيشدستى كند كه امير المؤ منين او را مجال نگذاشت و ذوالفقار را بر سرش فرود آورده ، چنانكه دست آس و خود آهنين و دستارها را چاك زد و تيغ از حلقش بگذشت و او را دو پاره ساخت و به خاك در انداخت .
پس از قتل مرحب ، مسلمانان حمله بردند و از جهودان بسى كشتند و امير المؤ منين عليه السلام نيز جمعى از صناديد جهودان را بكشت . پس داود بن قابوس و ربيع بن ابى الحقيق و عنتر و مره و ياسر و ضجيح ، كه تمام از صناديد و شجعان و ابطال يهود بودند، يك يك به ميدان على در آمدند و هر يك رجز خواندند و طمع در كشتن امير المؤ منين عليه السلام نمودند؛ آن جناب يك يك رجزها را جواب داد و ايشان را با تيغ بگذرانيد.
پس از آن ، آن شير يزدان و امير مردان ، تيغ در جهودان گذاشت و از چپ به راست ايشان را به خاك هلاكت انداخت . چندانكه جهودان ، هزيمت شده راه قلعه پيش داشتند و آن حضرت از قفاى ايشان مى تاخت كه ناگاه در گرمگاه حرب ، جهودى از ميان انبوه لشگر جلادتى كرد و ضربتى به دست آن حضرت فرود آورد، چندانكه سپر به زير افتاد، جهودى ديگر نيز دليرى نمود آن سپر را بربود و به حصار در گريخت . على عليه السلام را از كردار او آتش خشم زبانه زدن گرفت ، گويند آنگاه كه خشم كردى موى بدن مباركش سر از چشمه هاى زره بر آوردى .
بالجمله ، مانند هژبر غضبان از پس پشت جهودان حمله ور گشت و ايشان به قلعه قموص ‍ گريختند، على عليه السلام چون به كنار خندق رسيد بدان سوى جستن فرمود. جهودان همدست شده ، به چالاكى ، دروازه قموص را ببستند. آن جناب با شمشير كشيده با پاى دروازه آمد و بى توانى ، چنگ زد و آن در آهنين را بگرفت و چنان جنبشى داد كه تمامت آن قلعه را لرزشى سخت افتاد، به حدى كه صفيه دختر حى بن اخطب از فراز تخت به زير افتاد و در چهره او جراحتى پديد آمد.
بالجمله ، آن در آهنين را به يك جنبش از جاى بكند و بر فراز سر برده به گونه سپر منقلب همى داشت و لختى رزم بداد. جهودان كه چنين ديدند به بيغوله ها گريختند. پس على عليه السلام ، آن در را بر سر قنطره (72) كرد و خود در ميان خندق بايستاد و چون آن خندق پهناور بود، و آن در كوتاهتر از عرض خندق بود، امير المؤ منين عليه السلام آن در را به يك سوى خندق چسبانيده و لشگريان را فرمان داد تا بر فراز در انبوه مى شدند، آنگاه در را بدان جانب مى چسبانيد تا بيرون شده در پاى ديوار قلعه جمع مى گشتند. بدينگونه ، آن جماعت را از خندق در گذرايند و در انجام اين كار پاهاى مباركش بر زمين انبوه و سه روز بر آن حضرت گذشته بود كه گرسنه بود، پس آن در را به چند ذراع دور افكند و اين منقبتى است كه عامه و خاصه نقل كرده اند و خود آن حضرت در روز شورا به آن احتجاج كرد و كسى انكار ننمود و حسان و ديگر شعرا آن را به نظم در آوردند و يك از شعرا گفته :
ان امرء حمل الرماح بخيبر
يوم اليهو