 پـيمان توايم . اگر تو خشم بگيرى ماخشنود نمى شويم و اگر تو بكوچى ما اقامت نمى كنيم ، فرمان ازتو است ، ما را فراخوان تا تو را اجابت كنيم و فرمان ده تا فرمانببريم . فرمان تو راست ، هرگاه كه بخواهى .
سـپـس گـفـت : بـه خـدا سـوگـند اى بنى سعد، اگر شما چنين كنيد،خداوند هرگز شمشير را از شما برنخواهد داشت و پيوسته شمشيرشما در ميان شما است !
آنگاه به حسين (ع ) نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم . اما بعد: نامهشـما به من رسيد و دانستم كه مرا دعوت كرده اى و از من خواسته اىتـا از فـرمـانـبـردارى تـو بهره مند شوم و با شركت در يارى تورسـتـگـار گـردم . خـداونـد زمين را از خيرخواهان و راهنمايان به راهنـجـات تـهـى نگرداند و شما حجت خداوند بر بندگان و امانت او درزمـيـن هـسـتيد. شما از درخت زيتون احمدى روييده ايد؛ او ريشه و شماشاخه هاى آن هستيد. گام پيش نه كه هماى سعادت بر سرت سايهافـكـنـده اسـت و بـنى تميم فرمانبردار تواند و مانند شتران تشنهبه طرف آبگاه گردن مى كشند. بنى سعد نيز فرمانبردار تواندو كدورت سينه هاشان را با آب زلال محبت تو شستشو داده اند.
امام (ع ) پس از خواندن نامه فرمود: ((خداوند در روز ترس ، تو راايـمـن دارد و عـزيـز گـردانـد و روز تـشـنـگـى بـزرگ ، سـيـرابـتسازد)).(626)
در روايـت ابن نما آمده است : هنگامى كه فرد ياد شده آماده رفتن نزدحسين (ع ) شد، پيش از حركت ، خبر شهادت آن حضرت به وى رسيد؛در نتيجه به خاطر از دست دادن يارى حضرت جزع و بى تابى مىكرد.(627)
درنگ و تاءمل
1 ـ امـام حـسـيـن (ع ) يـك نـامـه را هـم بـه سـران اخماس و هم اشرافبصره فرستاد و طبرى يادآور مى شود(628) كه امام (ع) به مالك بن مسمع بكرى ، احنف بن قيس ، منذر بن جارود، مسعود بنعمرو، قيس بن هيثم و عمرو بن عبيدالله بن معمر نامه نوشت .
ولى در هيچ جاى تاريخ نيامده است كه يك تن از اينان به نامه امامپاسخ داده باشد و يا آنكه پاسخ در خور ستايشى داده باشد. احنفبـن قـيـس در پـاسـخ امـام او را بـه شـكيبايى سفارش كرد؛ و اينكهآنهايى كه يقين ندارند او را خوار نخواهند كرد! منذر بن جارود نامهو پـيـك را تـسـليـم ابـن زيـاد كـرد كه پيك را كشت ! مالك بن مسمعبكرى ، تمايلات اموى داشت (629) و درباره پاسخ وىبـه امـام در تـاريخ چيزى نيامده است ! قيس بن هيثم گرايش عثمانىداشـت و تـا پايان عمرش از اهل بيت دورى مى جست .(630)دربـاره پـاسـخ قـيس بن هيثم نيز در تاريخ چيزى نيامده است . عمر(يـا عـمـرو) بـن عـبـيـدالله نـيز با اهل بيت روابط حسنه اى نداشت ،بـلكـه در دوران حـكـومـت ابـن زبـيـر با او دوست بود. او در جنگ بامـخـتـار، فرمانده جناح راست ابن زبير بود. سپس طرفدار عبدالملكمروان شد و از او فرمان مى برد تا آنكه نزد او به دمشق رفت و درهـمـانـجا به مرض طاعون در سال 82 مرد.(631) دربارهپاسخ وى نيز در تاريخ چيزى ثبت نشده است . مسعود بن عمر ازدىنـيـز از اهـل بـيـت دور و بـا آنـهـا دشـمن بود و دوست نزديك و يار وپـشـتـيـبـان ابـن زيـاد بـود، حـتـى پـس از شـهـادت امـام حـسـيـن (ع)،(632) از پـاسـخ وى نـيـز در تـاريـخ چـيـزى به ثبتنرسيده است .(633)
اگـر سـران اخماس بصره و اشراف اين شهر، برخى شان مخالفاهل بيت (ع )، برخى در دوستى و موضع گيرى نسبت به آنها مردد ودو دل و بـرخـى ديـگـر در كـمـين بودند و در دنياى دشمنانشان چشمداشتند؛ راز نامه نوشتن امام به چنين كسانى چه بود؟
شـايـد آنـچـه امـام را وادار سـاخت تا اين نامه را به سران اخماس واشراف بصره بنويسد مجموعه عوامل زير بود:
الف ـ تـنـهـا راه گـفـت و گـوى بـا قـبايل در آن دوره ، همين سران واشـراف بـودنـد؛ زيـرا اعـضـاى قـبـايـل از تـصميم گيرى سران واشـراف خـود در نـمى گذشتند. تاءمل در سخنرانى يزيد بن مسعودنـهشلى در ميان بنى تميم ، بنى حنظله و بنى سعد و پاسخ آنان ،اين حقيقت را به خوبى نمايان مى سازد.
ب ـ اتمام حجت با مردم بصره و سران و اشراف آن شهر. به ويژهآنـكـه بـصـره بـه رغـم تسلط ابن زياد بر آن شهر ـ بيش از پنجسـال تـا آن هـنـگام ـ همانند شهرهاى شام بسته دست امويان نبودند؛زيـرا بـرخـى از اشـراف و سـران ايـن شـهـر حـقـانـيـتاهل بيت را مى شناختند و دل هاشان با آن بزرگواران بود. مخالفانشيعى اين شهر نيز گردهمايى هاى پنهانى داشتند. بنابر اين باايـن اقـدام امـام (ع ) حـجـت بـر همه شان تمام مى گشت و ديگر عذرىنـداشـتـنـد كـه بـگـويـنـد دليـل ايـنـكـه فـرزنـدرسول خدا(ص ) را يارى نداده اند، بى اطلاعى بوده است .
ج ـ نـامـه امـام مـوجـب مـى شـد كـه اشـراف و سـران اخـمـاس دودل بـه جبهه مخالفان امام (ع ) نپيوندند و با اعضاى قبايلشان درخـدمـت حـكومت اموى قرار نگيرند و اين به هر صورت ، از اينكه برضد امام وارد جنگ شوند بهتر بود.
د ـ از دستاوردهاى اين نامه ، اعلام آمادگى طرفداران امام (ع ) براىپـيـوسـتـن بـه قـيـام آن حـضـرت ، از طـريـق اشـراف دوسـتـداراهـل بـيـت مـانـنـد يـزيـد بـن مـسـعـود نـهـشـلى وامثال آن بود.
2ـ در داسـتـان نـامـه امـام بـه سران اخماس و اشراف بصره ، تنهاكـسـى كـه مـوفـق شـد مـوضـعـى پـسنديده بگيرد، يزيد بن مسعودنهشلى بود كه با سخنرانى در ميان بنى تميم ، بنى حنظله و بنىسـعـد، و بـا نـامـه اى كـه بـه امـام نـوشـت ، نـشـان داد كـه به مقاماهل بيت به ويژه امام حسين (ع ) ايمان دارد و به حقّشان آگاه است ؛ وهـمـيـن مـوضع گيرى درخشان او را بس ؛ همان طور كه سعادت دعاىامام (ع ) نيز او را بس است كه در باره اش ‍ فرمود:(634)((خداوند در روز ترس تو را ايمنى و عزّت بخشد و در روز تشنگىبزرگ سيرابت گرداند!))
ولى مـتـاءسـفانه در كتاب هاى تاريخى و زندگينامه ها درباره اينمرد شريف و بزرگ ، بجز داستان اين نامه و اينكه او پاسخ خويشرا بـه هـمـراه حـجاج بن بدر تميمى سعدى براى امام (ع ) فرستاداطلاعات بيشترى وجود ندارد. او نيز نامه را در مكه به امام رسانيدو بـا او مـانـد و حضرت را تا كربلا همراهى كرد و در روز عاشورادر حضورش به شهادت رسيد.(635)
3ـ يـزيـد بن مسعود نهشلى در خطبه اش گفت : معاويه مرد! و از ميانرفـتـگـان ، چـه آدم پـسـتـى بـود. آگـاه باشيد كه درِ بيداد و گناهشـكـسـت و پـايـه هـاى سـتـم لرزان گشت ... از ظاهر اين عبارت چنينبـرمـى آيـد كه يزيد نهشلى براى گروه هاى بنى تميم از حقيقتىكـه بـراى آنان و همه اهل بصره مسلم بود گزارش مى داد و آن حقيقتايـن بـود كـه آنـان از سـتـم و بـيـداد و تـبـهـكـارى هـاى مـعـاويـه وكارگزارانش پيوسته در رنج بودند.
بـدبـخـتـى هايى كه مردم از دست كارگزاران اموى چشيدند كمتر ازآنـچـه مـردم كـوفـه در سـال هـاى سـخـتِ پس از شهادت اميرالمؤ منينديدند، نبود.
بـراى مـثـال سمرة بن جندب (636) ((در دوران حكومت خودبـر بـصره همراه خاصانش سواره يورش مى برد و بر هر حيوان ،كـودك و نـاتـوان و بـى خـبـرى كـه مـى گـذشـت ، او و يـارانش بااسـبـانـشان آنان را پايمال مى كردند. همين طور در بازگشت ، و درروزهايى 