با شنيدن فرياد ناله و گريه آن مظلومه بلند شد. (153)
عمان سامانى ، شاعر مشهور و دل آگاه شيعى ، در شرح و داع جانسوز زينب سلام الله عليه با برادرش امام حسين عليه السلام چنين سروده است :
خواهرش بر سينه و بر سر زنان
رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشك بست بر شه راه را
دود آهش كرد حيران شاه را
در قفاى شاه رفتى هر زمان
بانگ مهلا مهلاش بر آسمان
كاى سوار سرگران كم كن شتاب
جان من ، لختى سبكتر زن ركاب
تا ببوسم آن رخ دلجوى تو
تا ببويم ان شكنج موى تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز
گوشه چشمى به آن سو كرد باز
ديد مشكين مويى از جنس زنان
بر فلك دستى و، دستى بر عنان
زن مگو؛ مرد آفرين روزگار
زن مگو؛ بنت الجلال ، اخت الوقار
زن مگو؛ خاك درش نقش جبين
زن مگو؛ دست خدا در آستين
جود و سخاوت زينب كبرى سلام الله عليه  
روزى ميهمانى براى امير المؤ منين على عليه السلام رسيد. آن حضرت به خانه آمده و فرمود: اى فاطمه ، آيا طعامى براى ميهمان خدمت شما مى باشد؟ عرض كرد: فقط قرص ‍ نانى موجود است كه آن هم سهم دخترم زينب مى باشد. زينب سلام الله عليه بيدار بود، عرض كرد: اى مادر، نان مرا براى ميهمان ببريد، من صبر مى كنم . طفلى كه در آن وقت ، كه چهار يا پنج بار سال بيشتر نداشته اين جود و كرم او باشد، ديگر چگونه كسى مى تواند به عظمت آن بانوى عظمى پى ببرد؟ زنى كه هستى خود را در راه خدا بذل بنمايد، و فرزندان از جان عزيزتر خود را در راه خداوند متعال انفاق بنمايد و از آنها بگذرد بايستى در نهايت جود بوده باشد. (154)
اثر سريع نفرين زينب كبرى سلام الله عليه در شام  
سپهر در ناسخ گويد: اهل بيت عليه السلام را از دروازه ساعات ، كه ابعد طرق به دارالاماره يزيد بود، داخل شام نمودند. نيز شهر شام را زينت كردند و پرده هاى زرنگار و ديبا به ديوارهاى كوچه و بازار بياويختند و زنان مغنيه ، بى پرده ، به نواختن طبول و دفوف دست افشان و پاى كوبان بودند و يزيد يكصد و بيست پرچم براى استقبال از ايشان برافراشت و مردم به همديگر مباركباد مى گفتند و آن روز را عيد قرار دادند. نيز به روايت ابى مخنف ، عيال الله را از پاى قصر عجوزه اى كه او را ام الحجام مى گفته اند عبور دادند. آن عجوزه با چهار زن ديگر در ميان آن غرفه نشسته بود. چون چشم آن ملعون به آن سر مطهر افتاد كه نور از جبين او ساطع بود، با سنگى چهره مباركش را مجروح ساخت ، چنانكه خون بريخت . چون عليا مخدره زينب سلام الله عليه اين بدانست با ناله و گريه روى خود را بخراشيد و موى خود را پريشان كرد و دست به دعا و نفرين برداشت و عرض كرد: اللهم خرب قصرها و اءحرقها بنار الدنيا قبل نار الآخرة ! .
راوى گويد: قسم به خداى ، كه چون دعا بفرمود، در ساعت آن قصر ويران شد و منهدم گرديد و آتشى در آن افتاد و همى بسوخت تا آنكه نشاين از او نماند و يكسره خاكستر گرديد، و هم در آن حال بادى بوزيد و خاكسترش را پراكنده ساخت ، چندانكه اثرى از او بر جاى نماند، گويا هرگز علامتى و عمارتى و اهلى نبوده است !
خطابه و مرثيه سرايى حضرت زينب سلام الله عليه در شام  
در بحرالمصائب گويد: چون جناب زينب خاتون سلام الله عليه در كوچه و بازار شام رسيد و سر حضرت سيدالشهدا را در پيش روى خود بديد و مردم شام اظهار خورسندى و سرور نمودند و ناى و طنبور مى نواختند و آن سر مبارك در هر چند قدم به كلمه لا حول ولا قوة الا بالله العظيم متكلم مى گشت ؛ آن مخدره آهى از دل بركشيد و فرمود: يا اخى انظر علينا و لا تغمض عينك عنا و نحن بين العدى
در اين حال سر مبارك تكلم كرد و فرمود: يا اختاه اصبرى ، فان الله تعالى معنا . آن مخدره چون صداى برادر را شنيد بحر غيرتش به جوش آمد و بى تابانه به آن قوم خطاب كرد كه : اى گروه نامحمود، همانا به قتل اولاد پيغمبر صلى الله عليه و آله خو و سيد جوانان اهل بهشت ، و گردش دادن دختران و حرم سيد انس و جان ، و تزيين شهر خود، شادان هستيد و مباهات مى كنيد و مع هذا خود را از اهل اسلام مى شماريد؟! اميدوارم كه خداوند جبار هرگز در شما به نظر رحمت ننگرد و بر شما نبخشايد و نيز در بعضى از كتب متاءخرين به نظر رسيده كه آن مخدره در آن موقع اين مرثيه را انشا فرموده و متحمل است زبان حال باشد:
اخى يا هلالا غاب بعد كماله
فمن فقده اضحى نهارا كليلة
اخى يا اخى زود سكينه نظرة
تربها يا خير حى و ميت
اخى فاطمة الصغيرة القد كاد قلبها
يذوب اسى فاعطف عليها بنظرة
اهى يا ايه اى المصائب اشتكى
فراقك ام هتكى و ذلى و غربتى
اءم الثوب مسلوبا اءم الجسم عاريا
اءم النحر منحورا ببيض صقيلة
اءم الطفل مذبوحا اءم القلب ظاميا
اءم الدمع مصبوبا على ظهر نوقة
اءم الجسم لم يدفن اءم النحر داميا
اءم الراءس مرفوعا كبدر دجية
اءم الرحل منهوبا اءم المهر ناعيا
اءم الوجه مكبوبا بحر الظهيرة
اءم العابد السجاد اءضحى مغللا
عليك يقاسى فى الفلا كل كربة
اءم الضايعات الفاقدات حواسرا
كمثل الاماء يشهرن فى كل بلدة
اءخى هدر كنى فقدك يابن والدى
فحزنى لكم باق الى كل يوم بعثة
اخى يا اءخى سلب النساء اءساءنا
و ضرب اليتامى يابن امى بقسوة
اءخى يا اءخى قصم الخلاخل ضرنا
فقم سيدى و ازجر علوج اميه
اءخى يا اءخى المختار طه سلامنا
و قل ام كلثوم بكرب و محنة
اءخى بلغ الكرار منى تحية
وقل زينب اءضحت تساق بذلة
شيهد ثالث در مجالس المتقين آورده است كه : چون اسيران آل رسول صلى الله عليه و آله را بر شتران برهنه ، مكشفات الوجوه ، سوار و در ميان مردم رهسپار كردند و مردمان شام به ايشان تند مى نگريستند و ايشان را با كعب نيزه مى زدند، يك نفر از عارفان شيعه خود را از گوشه و كنار به نزد امام زين العابدين عليه السلام رسانيد و خواست مطلبى سؤ ال بنمايد سطوت امامت مانع شد كه پرسش بنمايد، پس خود را به نزديك محمل زينب كبرى سلام الله عليه رسانيد و عرض كرد: اى بضعه فاطمه زهرا، مگر شما از اهل بيت نيستيد كه عالم به طفيل وجود شما و اجداد شما خلق شده ؟! متحيرم كه اين حال چيست و اين گرفتارى از چه روى مى باشد؟!
در آن حال ، حضرت زينب سلام الله عليه با دست مبارك به طرف آسمان اشاره فرمود و گفت : اى مرد، اكنون جلالت قدر ما را در حضرت يزدان تماشا كن ! آن مرد مى گويد: نگاه كردم ، چندان لشگر در ميان زمين و آسمان بديدم كه شمارش را جز پروردگار ندانستى و ديدم كه قبه ها و علمها بر تارك ايشان افراخته و در پيش روى امام و اهل بيت عليه السلام ندا مى كنند بپوشيد ديده هاى خود را از حرمى كه ملك به آنها نامحرم است و اثاث چندى ديدم كه پادشاهان هرگز آن را تصور نكرده اند و از آن نفايس كه مردم در خدمت حضرت يوسف عليه السلام ديدند افزون بود.
دختر شير خدا
شام ، روشن از جمال زينب كبراستى
سر به زير افكن كه ناموس خدا اينجاستى
كن تماشا آسمان تابناك شام را
كافتاب برج عصمت از افق پيداستى
آب كرده زهره شيران در اين صحرا، مگر
دختر شير خدا خفته در اين صحراستى
در شجاعت چون حسين و درشكيبايى چون حسن
در بلاغت چون على عالى اعلاستى
نغمه مرغ حق از گلزار شام آيد به گوش
مرغ حق را نغمه شورانگيز و روح ا