ه بيرون مى رفت روزى نمى گذشت كه يك يا چند كشتهبه جاى نگذارد)).(637) او در مدت شش ماه امارت بصره ،هشت هزار تن از مردان شيعه را در آن شهر كشت .(638)
ذهـبـى بـه نـقل از عامر بن ابى عامر گويد: ((ما در مجلس يونس بنعبيد بوديم . گفتند: در زمين هيچ مكانى نيست كه به اندازه دارالامارهبـه خود، خون جذب كرده باشد. هفتاد هزار تن در آن كشته شده اند!مـن از يونس پرسيدم [آيا حقيقت دارد] و او گفت : آرى ، كشته شدند ودسـت و پـاهـاشـان بريده شد. گفتند: اين كار چه كسى بوده است ؟گفت : زياد و پسرش و سمره )).(639)
طـبـرى بـه نـقـل از مـحـمـد بـن سـليم مى نويسد: از انس بن سيرينپرسيدم : آيا سمره كسى را كشت ؟ گفت : آيا كسانى كه سمره آنهارا كـشـت قـابـل شـمارش اند؟ زياد او را در بصره به جانشينى خودگـمـاشت و به كوفه آمد. او [در اين فاصله ] هشت هزار تن را كشت !زياد به او گفت : آيا نمى ترسى كه بى گناهى را كشته باشى؟ گـفـت : اگـر هـمـيـن انـدازه ديـگـر را هـم مـى كـشـتـم نمى ترسيدم!(640)
از اينجا مى توانيم يكى از ابعاد و انگيزه هاى ديگر را به مجموعهانـگـيـزه هاى امام (ع ) از نوشتن نامه به مردم بصره بيفزاييم و آناين است كه مردم بصره ـ همانند اهل كوفه ـ براى اقدام به قيام باامـام و جـهـاد در حـضـور آن حـضـرت براى از ميان بردن ستم و بىعدالتى و احقاق حق از ديگران ، سزاوارتر بودند. زيرا كه از بىعـدالتـى و سـتـم بـنى اميه و اين دو حاكم اموى ـ زياد و سمره ـ كههـزاران تـن از آنـان را كشته بودند. تلخى فراوانى چشيده بودند.شـايـد مـراد يـزيد بن مسعود نهشلى نيز از اينكه در آغاز سخنرانىبراى بنى تميم اين حقيقت را يادآور شد، همين بود.همايش پنهانى شيعه در بصره
طـبـرى به نقل از ابى مخارق راسبى گويد: گروهى از شيعيان درخـانـه زنى از عبدالقيس به نام ماريه ،(641) دختر سعديـا مـنـقـذ، چـنـديـن روز اجتماع كردند. او شيعه مسلك و خانه اش مكاناجتماع و گفت و گوى آنان بود!
ابـن زيـاد دريـافـت كـه حسين در بصره طرفدارانى دارد، از اين روبـه عـامـل خـويـش در آن شـهـر نـوشـت كـه مـراقب بگمارد و راه ها رابگيرد.
گـويد: آنگاه يزيد بن نبيط(642) به تدارك رفتن بهنـزد حـسـيـن پـرداخـت . او از عـبـدالقـيس بود و ده پسر داشت . گفت :كـدامـتـان بـا مـن مـى آيـد؟ دو تـن از پـسرانش به نام هاى عبدالله وعـبـيـدالله بـا او بـه راه افـتادند. آنگاه به يارانش در خانه آن زنگـفـت : مـن آهنگ رفتن دارم و خارج مى شوم . گفتند: ما از سوى يارانابـن زيـاد بر تو بيمناكيم . گفت : به خدا سوگند اگر جاده ها رااز سم اسبان پر كنند، از اين كه مرا تعقيب كنند باكى ندارم .
گـويـد: سپس بيرون رفت و با شتاب هر چه تمام خود را به حسين(ع ) رساند و در ابطح به كاروانش درآمد...)).(643)
اشاره
بـصره همزمان با تشكيل اين همايش پنهانى شيعيان ناظر تحركاتسـران اخـماس و اشراف ـ به دنبال رسيدن نامه امام (ع ) به آنان ـبود؛ و اين دو منظره با يكديگر بسيار تفاوت داشت . زيرا آنچه درتحركات سران و اشراف مى ديد، ترديد در يارى امام (ع ) و دورىاز آن حـضـرت و خـيـانـت و فريب بود! مگر يك نفر، يعنى يزيد بنمـسـعـود نـهـشلى كه احساسات قبيله را ـ از راه آميختن آن با احساساتدينى ـ در راستاى يارى امام (ع ) بر مى انگيخت .
اما آنچه بصره در خفا ناظرش بود، مشاهده اى از نوع ديگر بود!
بصره شاهد تشكيلاجـتـمـاعـى بـود كـه چـنـديـن روز پـنـهـانـىتـشـكـيـل مـى شـد و مـبناى تشكيل آن انتساب به قبيله اى خاص نبود،بلكه اجتماع كنندگان از قبايل گوناگون بودند؛ و اجتماعشان برپايه دوستى اهل بيت (ع ) و بيزارى از دشمنانشان برپا شده بود.اجتماع كنندگان درباره موضوع امامت و وضعيت جارى گفت و گو مىكـردنـد.(644) و دربـاره وظـيـفـه و واجـب ديـنـى خـود بهرايزنى مى پرداختند. ((برخى تصميم بر خروج گرفتند و خارجشـدنـد و بـرخـى ديـگـر نـامـه نـوشـتـه خـواسـتـار آمـدن امـام (ع )گـشـتـند)).(645) نتيجه اين گردهمايى مبارك اين شد كهيـك گـروه از بـصـريـان بـه رغم همه جاسوسانى كه گماشته وموانعى كه ايجاد كرده بودند، با سرعت هر چه تمام خود را به مكهرساندند تا به كاروان حسينى بپيوندند و به آن رستگارى عظيمنايل آيند.
پانصد تن از مردم بصره همسفر ابن زياد به كوفه
طبرى به نقل از عيسى بن يزيد كنانى گويد: چون نامه يزيد بهعبيدالله بن زياد رسيد پانصد تن از بصريان را انتخاب كرد كهاز آن جـمـله عـبـدالله بـن الحـارث (646) بـننوفل و شريك بن اعور(647) بودند. وى از شيعيان على(ع ) و نـخـستين كسى بود كه از اسب بر زمين افتاد. گويند كه وىبـا چـنـد تـن از هـمـراهـانش خود را بر زمين انداخت . سپس عبدالله بنحـارث و چـنـد تـن ديگر افتادند. مقصودشان از اين كار اين بود كهتـوجـه عـبـيـدالله بـه آنـان جـلب گردد و حسين (ع ) پيش از او بهكـوفـه برسد! ولى او به كسانى كه مى افتادند توجهى نكرد ورفـت تـا وارد قـادسـيـه شـد. در آنـجـا غلامش ، مهران ، نيز بر زمينافـتـاد. گـفـت : اى مـهـران اگر پايدارى كنى تا چشم ات به قصرافتد، صد هزار به تو مى دهم ! گفت : به خدا سوگند نمى توانم. سپس عبيدالله فرود آمد و جامه اى از پارچه راه راه يمنى پوشيد وعـمامه اى يمنى به سر پيچيد و سوار بر استر خويش يك تنه راهافتاد...))(648)
اشاره
از ظـاهـر ايـن خـبـر چنين پيداست ، شمار شيعيانى كه ابن زياد را درسفر كوفه همراهى مى كردند، كم نبود. از آن ميان شريك حارثى وچـنـد تـن ديگر خود را بر زمين انداختند و همينطور عبدالله ، به اميدآنـكـه در حـركت ابن زياد تاءخير ايجاد كنند و او نتواند پيش از امام(ع ) به كوفه برسد!
بـايـد ديـد كه آيا بهترين راه به تعويق افكندن حركت ابن زياد وجـلوگيرى از ورود او به كوفه پيش از امام (ع )، همين فرو افتادنبود؟
در حالى كه شريك و شيعيان همراه او، از نقش مهمى كه ابن زياد درجـهـت بـخشيدن به روند حوادث كوفه و اداره آن به نفع يزيد ايفاخواهد كرد، آگاه بودند، آيا بهتر آن نبود كه او را به هر صورتمـمـكـن ، پـنـهـانـى يـا آشـكـارا بـراى مـصـالح عـاليـه اسـلام بـهقـتـل بـرسـانـنـد، هـر چـنـد كـه ايـن كـار بـهقتل يك تن يا گروهى از آنان و يا همه شان مى انجاميد!؟
يا اينكه در اينجا نيز شاهد گونه ديگرى از سستى و ضعف روحىهـمـگـانـى امـت هـسـتيم ، كه دامن اين گروه را نيز گرفته بود؛ و درنـتـيجه فكر كردند تنها كارى كه مى شود انجام داد اين است كه درراه خـود را بـيـنـدازند، به اميد آنكه هم خداوند امام را يارى دهد و همبه دنياى اينان خطر و زيانى نرسد!
مـا در اخـلاص شـريـك و ديـگـر شيعيان على (ع ) ترديدى نداريم .ولى از ايـنـكه تنها به افتادن بسنده كردند و تدبيرى براى رهاشـدن از دسـت ابـن زيـاد و آزاد سـاخـتـن امـت از دسـت او نـيـنـديـشيدنددرشـگفتيم . شايد كشتن ابن زياد در اين سفر طبق يك نقشه پيچيده ودر شبى تاريك ـ به حسب عرف و پيامدهاى آن ـ از كشتن وى در خانههـانـى بـن عـروه بـر اسـاس ‍ نـقشه اى كه خود شريك پيشنهاد كردآسـان تر 