ت محسن كه در سال 11 سقط و شهيد شد.
4. محمد حنفيه ، تولد سال 16، وفات سال 81.
5. عباس اكبر، تولد بين سالهاى 24 - 26، شهادت سال 61.
قول معتبر آن است كه تولد آن حضرت در تاريخ چهارم شعبان سال 26 ه‍ رخ داده است .
عباس عليه السلام به دنيا مى آيد.  
در بعضى از كتب معتبر نقل شده كه ، در روز ولادت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ام البنين سلام الله عليه قنداقه او را به دست امير المؤ منين عليه السلام داد تا بر وى نامى بگذارد. حضرت زبان مبارك را به ديده و گوش و دهان او گردانيد تا حق بگويد و حق ببيند و حق بشنود.
ثم اءذن فى اذنه اليمنى و اءقام فى ليسرى . سپس رد گوش راست وى اذان و در گوش چپش اقامه گفت . يكى از سنتهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله كه براى مسلمين ارث گذارده اين است كه در حين تولد فرزند، در گوش راستش اذان و در گوش ‍ چپش اقامه بگويند تا از همان بدو تولد با اسامى خدا و رسول خدا و امام و ولى خدا آشنا گردد. حضرت امير المؤ منين على عليه السلام به ام البنين عليه السلام فرمود: چه اسمى بر اين طفل گذارده ايد؟ عرض كرد: من در هيچ امرى بر شما سبقت نگرفته ام ، هر چه خودتان ميل داريد اسم بگذاريد. فرمود: من او را به اسم عمويم ، عباس ، عباس ناميدم . پس دستهاى او را بوسيده و اشك به صورت نازنينش جارى شد و فرمود: گويا مى بينم اين دستها در يوم الطف در كنار شريعه فرات در راه يارى دين خدا قطع خواهد شد.
عباس عليه السلام به چه معناست ؟  
چنانكه ديديم نام نامى آن جناب را، حضرت ولى الله اميرالمونين على بن ابى طالب عليه السلام عباس گذارد. عباس عليه السلام ، صيغه مبالغه از ماده عبس است كه به معنى در هم شدن بشره و قبض و گرفتگى صورت مى باشد. به مضمون الاسماء تنزل من السماء (اسامى ، از آسمان نازل مى شود) خداوند در اسم گذارى فرزند الهام مى فرمايد و اسامى اشخاص غالبا منطبق با احوال و اوصاف مسما مى باشد. آن جناب نيز چون به مفاد اشداء على الكفار (172) بر دشمنان حق عبوس و در جنگ عيور و مهيب بوده ، يا آنكه بر اثر صولت و شجاعت و غيرتى كه آن حضرت در قبال دشمن به هنگام قتال با قوم داشت ، از خوف و بيم وى در وجود كريهه و خبيه آن قوم كافر لئيم كراهت و عبوست ظاهر مى شده است ، لذا مسما به اسم عباس شده است . (173).
منتخب طريحى و ديگر كتب ، در وصف آن حضرت آورده اند: كه كالجبل العظيم و قلبه كالطود الجسيم لانه كان فارسا هماما و بطلا و ضرغاما و كان جسورا على الطعين و الضرب فى ميدان الكافر و الحروب (174)
فرزند رشيد امير المؤ منين ، در جنگها و غزوات با شجاعان عرب پنجه در افكنده داد مردانگى و جراءت و قوت را از حيدر كرار ميراث داشت .
خال رخ زيباى وى بر عالمى آذر زند  
مشب به كاخ مرتضى ماهى پديدار آمده
ماهى كه پيش نور وى خورشيد و مه تار آمده
ماهى كه بر حسن صدها خريدار آمده
اى طالب ديدار مه هنگام ديدار آمده
افلاكيانش سر به سر حيران رخسار آمده
كو نور بخش عالم و، هم نور الاءنوار آمده
لطف خداوندى به ما همواره و دائم باد
خاصه كه روز مولد ماه بنى هاشم بود
بر يارى دين نبى حق خواست ياور پرورد
و ز بهر صفين و جمل فرخنده افسر پرورد
يا بهر جنگ نهروان يكتا غضنفر پرورد
يا آنكه بهر كربلا سردار لشگر پرورد
بهر حسين ام البنين نيكو برادر پرورد
بايد چنان فرزند را اين گونه مادر پرورد
زينرو فروغ طلعتش تابيد بر خلق جهان
و زنوگل رخسار وى ، كشتى جهان رشگ جنان
چون آفتاب حيدرى تابيد بر ام البنين
آن سان كه از نيسان شدى اندر صدف در ثمين
ماه بنى هاشم عيان گرديد از آن مه جبين
تا آنكه گردد حامى دين خداوندى مبين
بهر حسين بن على پرورد يار و معين
چونان كه بودى مرتضى بر مصطفى يار و قرين
برگو به ماه آسمان بنما رخ خود را نهان
زيرا كه گشته در جهان ماه بنى هاشم عيان
از دامن ام البنين ماهى سر آورد برون
نى نى ، كه از خورشيد و مه والاتر آورد برون
ايزد ز كان مكرمت خوش گوهر آورده برون
وز آستين مرتضى دستى بر آورده برون
گوئى ز صلب حيدرى حق حيدر آورده برون
بهر صفوف مشركين او صفدر آورده برون
برگو به بوسفيانيان مير و علمدار آمده
بر يارى دين خدا يكتا مدد كار آمده
نورجبينش طعنه بر خورشيد گردون فر زند
خال رخ زيباى وى بر عالمى آذر زند
هم نرگس شهلاى او آتش به خشك وتر زند
هم بر دل خصمان خود مژگان وى خنجر زند
قدش چو طوباى جنان ، لبخند بر كوثر زند
باب الحوائج درگهش ، خوش آن كه بر آن زند
دست يد اللهى وى حلال مشكلهاستى
تحت لواى حضرتش دنيا مافيهاستى
چون مرتضى قنداقه عباس را بر گرفت
گفتا فلك : بر دست خود، مهرى مه انور گرفت !
يا از گلستان شرف وى لاله احمر گرفت
چونان كه گفتى مصطفى بر دست خود حيدر گرفت
بوسه به دستانش زد و از ديدگان گوهى گرفت
زان ماجرا غم بر دل و بر جان آن مادر گرفت
گفتا مگر عيبى بود در اين دو دست نازنين ؟!
شه گفت نى در كربلا گردد جدا از ظلم و كين
آرى كه خود اين دستها بايد علمدارى كند
در راه سبط مصطفى از جان وفادارى كند
بهر رواج دين حق دفع ستمكارى كند
از قتل قوم مشركين سيلاب خون جارى كند
بر حفظ ناموس خدا نيكو فداكارى كند
تا از حريم شاه دين آن سان نگهدارى كند
آن دم فداكارى وى مقبول و مستحسن شود
كو همچو جعفر، عم خود، دستش جدا از تن شود
آه از دمى كو شد جدا دستش كنار علقمه
و اندر ميان مشركين افتاد شور وهمهمه
بنهاد بر زانوى خود راءسش عزيز فاطمه
آن پور زهرا كو بدى عرش خدا را قائمه
با ديده گريان بيان مى كرد شه اين زمزمه
كامشب بخوابد دشمنت ، بى ترس و بيم و واهمه
ليكن به چشم خواهرت ره نيست ديگر خواب را
واز ماتم خود سوختى دل (آهى ) بى تاب را
امير المؤ منين عليه السلام دستهاى عباس عليه السلام را مى بوسد! 
مورخان نقل مى كنند: در دوران طفوليت حضرت عباس عليه السلام يك روز اميرالمؤ منين عليه السلام وى را در دامان خود گذاشت و آستينهايش را بالا زد و در حاليكه كه بشدت مى گريست به بوسيدن بازوهاى عباس عليه السلام پرداخت .
ام البنين سلام الله عليه ، حيرت زده از اين صحنه ، از امام عليه السلام پرسيد: چرا گريه مى كنيد؟!
حضرت با صداى آرام و اندوه زده پاسخ داد: به اين دو دست نگريستم و آنچه را كه بر سرشان خواهد آمد به ياد آوردم .
ام البنين سلام الله عليه ، شتابان و هراسان ، پرسيد: چه بر سر آنها خواهد آمد؟!
امام عليه السلام با لحن مملو از غم و اندوه و تاءثر گفت : آنها از بازو قطع خواهد شد.
كلام حضرت چون صاعقه اى بر ام البنين سلام الله عليه فرود آمد و قلبش را ذوب كرد و با دهشت بسرعت پرسيد: چرا دستهايش قطع مى شوند؟! و امام عليه السلام به او خبر داد كه دستان فرزندش در راه يارى اسلام و دفاع از برادرش ، حافظ شريعت الهى و ريحانه رسول الله صلى الله عليه و آله قطع خواهد شد. ام البنين سلام الله عليه گريست و زنان همراه او نيز در غم و رنج و اندوهش شريك شدند.
سپس ام البنين سلام الله عليه به دامن صبر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس گفت كه فرزندش فداى سبط گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله و ريحانه او خواهد گرديد. (175)
امير المؤ منين على عليه السلام ف