بوتران را پرواز دهد و با زن هاى نوازنده و خواننده و ديـگـر ملاهى خوش بگذراند كه او را ياور خويش مى يابى . معاويه دست از اين كارها بردار، چـه سـود كه خدا را با بار گناهى بيش از آنچه اكنون از اين مردم به گردن دارى ديدار كنى . بـه خـدا سـوگـنـد، تـو هـمـچـنـان و در حـالى كـه ستم مى كنى بر ستم خرده گرفته و در عين ارتـكاب كژى ها بر آن ايراد مى گيرى تا آن جا كه اين كارها را به نهايت رسانده اى و اكنون مـيـان تـو و مـرگ جـز يـك چـشـم بـرهـم نـهـادن فـاصـله نـيـسـت ؛ و پـس ‍ از آن بـا پـرونـده اعمال خويش در روز قيامت حاضر خواهى شد و از آن جا گريزى نيست .

اى مـعـاويـه مى بينم كه بعد از اين حقايقى كه گفتم متعرض ما شدى و ما را از ميراث پدرانمان بـاز داشـتـى . بـا آن كـه به خدا سوگند ما وارث پيامبريم ، امروزه تو با همان چيزى عليه ما اسـتـدلال مـى كـنـى كـه عـليـه عـلى (ع) در روز وفـات پـيـامـبـر اسـتـدلال كـرديـد. او نـيـز آن را پذيرفت ؛ و ايمانش او را به خويشتندارى واداشت . شما بهانه آورديـد و هـر كـار خـواستيد كرديد و آنچه خواستيد گفتيد، تا آن كه خلافت ـ كه براى غير تو بود ـ به چنگ آوردى پس اى صاحبان بصيرت عبرت گيريد.

تـو فـرمـانـدهى آن مرد در روزگار رسول خدا(ص) و امارت او را يادآور شدى ، همين طور است . عـمـروبـن عـاص افـتـخـار مـصـاحـبـت و بـيـعت با رسول خدا(ص) را داشت ، ولى مردم امارت او را نـپـذيـرفـتند و پشت سرش نماز نخواندند و بدى هايش را به رخ او كشيدند؛ و پيامبر(ص) هم فـرمـود: اى گـروه مـهاجران ، به راستى كه از اين پس ، كسى جز خودم بر شما فرمان نخواهد راند.

اكنون در اين شرايط دشوار كه سزاوار است همه بر حق گرد آيند، چگونه تو بر رفتار نسخ شـده رسـول خـدا(ص) احـتجاج مى كنى ؟ و موارد قطعى را رها مى كنى ؟ تو چگونه مطيعانه با فـردى مـصـاحـبـت مـى كنى ، در حالى كه كسانى كه به دين و خويشاوندى آنان اطمينانى نيست ـ اطراف تو را گرفته اند و تو از آنان غفلت ورزيده و مُسرفى فريفته را برگزيده اى . مى خـواهـى مـردم را دربـاره كسى به شبهه اى بيندازى كه در نتيجه آن ماندگان در دنيا سعادتمند شوند و تو در پيامدهاى اُخروى آن نگون بخت گردى ، اين زيانى آشكار است و از خداوند براى خودم و تو طلب بخشايش مى كنم .

گـويـد: مـعاويه نگاهى به ابن عباس كرد و گفت : اى پسر عباس ، اين حرف ها چيست ؟! و در اين صورت آنچه تو در دل دارى بلاخيزتر و تلخ ‌تر است .ابن عباس گفت : به خدا سوگند، او فرزند رسول خدا(ص)، يكى از اصحاب كسا و از خاندانى پـاكـيـزه است . از آنچه در انديشه دارى روى گردان كه تو در ميان مردم جايگاهى دارى ، تا آن كه خداوند با فرمان خويش داورى كند و او بهترين داوران است .(459)

معاويه پس از آن در پى عبدالرحمن بن ابى بكر، عبدالله زبير و عبدالله بن عمر فرستاد و از آنان خواست كه با يزيد بيعت كنند. عبدالرحمن بن ابى بكر و پسر زبير به شدت با اين كار مـخـالفـت ورزيـدنـد. اما عبدالله بن عمر پاسخى نرم داد و گفت : اگر راءى مردم بر اين تعلق گرفت من نيز به كار خيرى كه امّت محمد تن مى دهد، درخواهم آمد. ولى اجتماع معاويه با اين سه تن نيز آن نتيجه مورد نظر معاويه را به بار نياورد و اين ديدار به نتيجه مورد نظر او پايان نپذيرفت .

سـپـس مـدت سـه روز مـعـاويه از انظار مردم پنهان شد و بيرون نمى آمد. پس از آن بيرون آمد و دسـتـور داد كه منادى ندا دهد تا مردم براى كارى مهم گرد آيند. مردم در مسجد اجتماع كردند و آن چـنـد تـن پـيـرامـون مـنـبـر نـشـسـتـنـد. مـعـاويـه پـس از حـمـد و ثـنـاى الهـى فـضـايل و قراءت قرآن يزيد را يادآور شد و گفت : اى مردم مدينه ، من به بيعت گرفتن براى يـزيد همّت گماشته ام و هيچ شهر و باديه اى را نگذاشته ام مگر آن كه از آن ها خواستم تا با يـزيـد بـيـعـت كـنـنـد. مردم همه بيعت كرده و پذيرفته اند من بيعت مدينه را در پايان قراردادم و گفتم كه مدينه اصل و ريشه اوست و در آن جا از كسى بر او بيمناك نيستم . كسانى كه از بيعت با او خوددارى ورزيدند، آن هايى بودند كه سزاوار بود رعايت او كنند و به خدا سوگند اگر من كسى را شايسته تر از يزيد در ميان مسلمانان مى شناختم با او بيعت مى كردم .

در اين هنگام حسين (ع) برخاست و گفت : به خدا سوگند كسانى را كه خودشان از يزيد بهترند و پدر و مادرشان از پدر و مادر او بهترند وانهاده اى .

مـعـاويـه گـفـت : شـايد مقصود خودت هستى . فرمود: خداى كارت را راست گرداند، آرى . معاويه گـفـت : ايـنـك بـه تـو مـى گـويـم ، ايـن كـه گـفـتـى مـادر تـو بـهـتـر از مـادر اوسـت قـبـول ، ولى اگـر قـُرشـى بـودن مـادرت نـبود، اين فضيلت از آن زنان قريش بود. چگونه او بـرتـر از مـادر يـزيـد نـبـاشـد كـه دختر رسول خدا(ص) است . از اين گذشته ديانت و سابقه مـادرت در اسـلام بيش تر است بنابر اين به خدا سوگند كه مادر تو از مادر يزيد بهتر است . امـا دربـاره پـدرت بـايد بگويم كه پدر او داورى او را به خدا واگذار كرد و خداوند به نفع پدر او و زيان پدر تو حكم داد.

امـام حـسـيـن (ع) فـرمـود: نـادانـى تـو، تـو را بـس اسـت كـه دنياى گذرا را بر [آخرت ] جاودان برگزيده اى !

معاويه گفت : اما اين كه گفتى از يزيد بهترى ، به خدا سوگند، يزيد براى امّت محمد از تو بهتر است .

حسين (ع) گفت : اين بهتان و دروغ است ، يزيد شراب مى نوشد، آيا طالب لهو و لعب از من بهتر است ؟(460)

در روايت ديگرى آمده است :

(حسين (ع) گفت : چه كسى براى امّت محمد بهتر است ؟ يزيد شرابخوار و فاسق ؟

مـعـاويـه گـفـت : اى ابـاعبدالله ، آرام باش ، اگر تو نزد خودش هم همين گونه سخن مى گفتى باز هم جز به نيكى از تو ياد نمى كرد!

حـسـيـن (ع) گـفـت : اگـر آنچه را كه من درباره اش مى دانم او نيز درباره من مى داند، آنچه را من درباره اش مى گويم او نيز بايد درباره ام بگويد.

آن گـاه مـعـاويـه گـفـت : ابـاعبدالله ، باز گرد و راهنماى خاندانت باش و درباره خودت تقواى الهـى پـيـشـه كن و بترس از اين كه آنچه من از تو شنيده ام شاميان نيز بشنوند، زيرا كه آنان دشمنان تو و پدرت هستند.

گويد: سپس امام حسين (ع) به خانه اش بازگشت ).(461)

ابـن اعـثـم كـوفـى در كـتـاب الفـتـوح خـويـش ايـن داسـتـان را بـه گـونـه اى ديـگـر نـقل كرده است : چون فردا فرا رسيد معاويه بيرون آمد و وارد مسجد شد، آن گاه رفت و بر منبر نـشست و مردم را فراخواندند و همه بر او گرد آمدند. حسين بن على ، پسر ابى بكر، پسر عمر و پـسـر زبـير نيز آمدند و نزديك منبر نشستند. معاويه همچنان نشسته بود و پس از آن كه دانست هـمـه مـردم آمـده اند، برخاست و ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اى مردم ما سخنان عوام را مـعـيـوب يـافته ايم ، آنان پنداشته اند كه حسين بن على ، عبدالرحمن بن ابى بكر، عبدالله بن عـمـر و عـبـدالله بـن زبـيـر بـا يـزيـد بـيـعـت نـكـرده انـد. ايـن چـهـارتن از نظر من بزرگان و بـرگـزيدگان مسلمانانند من آنان را به بيعت فراخواندم و آنان را شنوا