 و اما تو اى مارد از فضايل محرومى و خصال اسلامى در تو نيست ، نسبت من به رسول خداصلى الله عليه و آله مى رسد، من شاخه اى از شجره طيبه نبوت هستم و ان كه از اين شجره باشد مؤ يد من عند الله بوده و هيچ وقت تحت قيود و بندگى ابناء زمان واقع نخواهد شد. در بين اين گفت و شنودها اباالفضل عليه السلام خود را مهيا كرد و از جا جست و سر نيزه مارد را گرفت و از دست او در آورد و با نيزه خودش بر سينه او زد و از اسب به زمين انداخت ، لشگريان مبهوت شدند و چون ديگر طاقت جنگ نداشت . شمر فرياد زد مارد را دريابيد كه حضرت مهلتش نداد و سر او را جدا كرد.
جهاد با نفس اباالفضل عليه السلام  
حضرت عباس عليه السلام در ستيز با دشمن ، براستى سنگ تمام گذاشت : بدنش مجروح گشت ، دستهايش جدا شد، بر فرق سرش عمود آهنى زدند و تير به چشم و به مشك آب او رسيد، كشت و... كشته شد...؛ لكن با نفس او ذى قيمت تر است كه با لب تشنه كف آب را تا نزديك دهان آورد ولى از لب تشنه برادر و كودكان و اطفال تشنه او ياد كرد و آب را بر روى آب ريخت .
جوانمردى اباالفضل عليه السلام در جنگ تن به تن  
مردى به نام عبد الله بن عقبه غنوى پاى به ميدان گذارد و مبارز طلبيد، حضرت اباالفضل به ميدان رفت و با او روبرو شد و پس از خواندن رجز و معرفى خود، به وى فرمود: اين مرد جنگى از مبارزه با من صرفه نظر كن ، زيرا تو كه به ميدان آمدى نمى دانستى با من روبرو خواهى شد... حال به جهت احسانى كه پدرم بر پدرت نموده ميدان را ترك نما برگرد! عبدالله بن عقبه قبول نكرد و خواستار جنگ شد. حضرت اسب را به حركت درآورد و شمشير كشيد و عمدا به شمشير او اصابت داد و طورى وانمود كرد كه ضربه اى هم به شست وى رسيده است ، به حدى كه كه صداى هلهله دشمن بلند شد، مجددا فرمود: ميدان را ترك كن ، به سبب آنكه پدرانمان با هم نمكى خورده اند.
آن مرد مى خواست ميدان را ترك كند، لكن چون در نزد سلحشوران خجل مى شد از اين كار دست باز داشت . لذا دفعه دوم باز اسبها به حركت در آوردند و اباالفضل عليه السلام شمشيرى به ركاب او زد و صدايش را همه شنيدند ولى عبدالله مجروح نشد. اخر الاءمر عبدالله ، كه خود را مقابل حضرت عباس عليه السلام ناتوان ديد، با آنكه از شجاعان عرب بود از ميدان گريخت و به لشگر بازگشت و حضرت عباس عليه السلام نيز در عين حال مى توانست او را تعقيب كند و از پشت او را بكشد، لكن نقشه را طورى چيد كه او جان سالم بدر برد.
مبارز ديگرى كه نامش صفوان بن ابطح بود سوار بر اسب از لشگر عمر سعد خارج شد و به جنگ ابوالفضل عليه السلام آمد. او كه در سنگ اندازى و نيزه زنى مهارت بسيار داشت ، رجز خواند و همين كه بنا به حمله شد او دست به خرجين خود برد و سنگ بزرگى را بر آورده حواله به صورت حضرت اباالفضل عليه السلام كرد، حضرت خم شد و سنگ از بالاى سرش بر زمين افتاد. سپس شمشير را حواله دست صفوان نمود و در نتيجه دست او بريده و آويزان گرديد و از آن خون مى ريخت . دوباره اسبها را به حركت در آوردند. اين بار او با نيزه محكمى كه در دست داشت حمله كرد، و حضرت عباس ‍ عليه السلام با شمشير نيزه او را از كمر به نيم نمود. صفوان ديگر قدرت جنگيدن نداشت . از طرفى دست راست از كار افتاده و با دست چپ چاپكى را نداشت و از طرفى خون از بدنش مى رفت و ضعف او را گرفته بود. با اين حال مجددا آماده مبارزه شد.
اباالفضل عليه السلام فرمود: اى مرد شجاع به منزلت برگرد و جراح را خبر كن تا دستت را معالجه نمايد اما روى برگشت نداشت و اصرار مى ورزيد مرا به قتل برسان ! جوانمردى عباس اجازه نمى داد كسى را كه ديگر نمى توانست بجنگد بكشد، لذا او را رها كرد و به انبوه لشگر حمله ور شد كه در اين حمله به قولى 520 نفر را كشت (203)
زاده شير خدا  
اى كه خورشيد زند بوسه به خاكت ز ادب
ز فروغ تو كند جلوه گرى ماه به شب
تويى آن گل كه ز پيدايش گلزار وجود
بلبلان يكسده خوانند به نام تو خطب
نيست در آئينه ذات تو جز نور خدا
نيست در چهره تابان تو جز جلوه رب
آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار
مظهر عزت و آزادگى و فضل و ادب
نور حق ، ماه بنى هاشم و شمع شهدا
ميوه باغ على ، مير شجاعان عرب
منبع جود و عطا، مظهر اخلاص و صفا
زاده شير خدا، خسرو فرخنده نسب
نظر لطف و عنايت ز من اى شاه مپوش
كه مرا جان به هواى تو رسيده است به لب
نكند عاشق كوى تو تمناى بهشت
كز حرميت دل افسرده ما يافت طرب
در ره عشق (رسا) (204) هر كه به مطلوب رسيد
دگر از دامن جانان نكشد دست طلب
الغيرة العباسية !  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد محمد باقر موسوى گلپايگانى ، فرزند مرحوم آيت الله العظمى آقاى سيد محمد رضا گلپايگانى قدس السره در تاريخ 7 ذى قعده الحرام 1414 ق برابر 29 فروردين 1373 ش ، از حجة الاسلام رضوانى نماينده شيراز نقل كردند كه گفت : من به خواندن صلوات خواجه نصير الدين طوسى قدس السره (205) مداومت داشتم ، شبى حضرت خاتم الاءنبيا محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم ، فرمود: صلوات را بخوان ! خواندم ، حضرت فرمودند: درست نيست ! چند مرتبه ديگر خواندم ، ولى پس از اتمام هر يك بار مى فرمود: درست نيست ! عرض كردم : چرا درست نيست ؟! فرمود: بعد از كلمه و الشجاعة و الحسينية ، بگوييد: و الغيرة العباسية .
قسمت مورد نظر از متن صلوات خواجه نصير، تمينا ذكر مى شود  
اللهم صل و سلم و زد و بارك على صاحب الدعوة النبوية و الصولة الحيدرية و العصمة و الحلم الحسينة و الشجاعة الحسينية و العبادة السجادية و الماثر الباقرية و الآثار الجعفرية و العلوم الكاظمية و الحجج الرضوية و الجود التقية و النقارة النقوية و الهيبة العسگرية و القائم بالحق و الداعى الى المطلق كلمة الله و اءمان الله و حجة الله القائم بالحق باءمر الله المقسط لدين الله و الذاب عن حمر الله قاطع البرهان و خليفة الرحمن و مظهر الايمان و سيد الانس و الجان امام السر و العلن الامام بالحق اءبى القاسم محمد بن الحسن صاحب العصر و الزمان صلوات الله و سلامه عليه و عليهم اءجمعين .
الصلاة و السلام عليك يا وصى الحسن و الخلف الصالح يا امام زماننا اءيها القائم المنتظر المهدى يابن رسول الله يا بن اءميرالمؤ منين يا حجة الله على خلقه يا سيدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الى الله و قدمناك بين يدى حاجاتنا فى الدنيا و الآخرة يا وجيها عند الله اشفع لنا عند الله بحقك و بحق اءجدادك من الاءئمة المعصومين .فصل سوم : سقاى تشنه لبان (گفتارى از مرحوم آية الله حاج شيخ جعفر شوشترى )
چنانكه در فصلهاى گذشته ديديم ، يكى از القاب مشهور قمر بنى هاشم عليه السلام ، سقا و يكى از مهمترين مناصب آن حضرت در قيام عاشورا، سقايت و آبرسانى به تشنگان بوده كه در انجام اين وظيفه نيز حداكثر ايثار و فداكارى را از خود نشان داده است ، از اينرو شايسته مى نمايد كه در اين باب ، تاءمل و توضيح بيشترى داشته باشيم :
چرا عباس عليه السلام را سقا ناميدند؟  
زمانى كه ابن زياد به عمر سعد نامه نوشت كه به من خبر رسيده است امام حسين عليه السلام حفر چاه مى كند اينك ام