 نويسد: عمرو بن جناده يازده ساله ، پس از كشته شدنپدرش آمد و از حسين (ع ) اجازه خواست . حضرت اجازه نداد و فرمود:پـدر اين جوان در حمله نخست كشته شد، شايد مادرش راضى نباشد.جـوان گـفـت : مـادرم مـرا فـرمـان داده اسـت ! آنـگـاه اجـازه داد و جـوانبـلافـاصـله كـشـتـه و سـرش نـزد حسين انداخته شد، مادرش سر راگـرفـت و خـونـش را پـاك كـرد و آن را بـه مـردى كه نزديكش بودكوفت و او را كشت . سپس به خيمه گاه بازگشت و تير خيمه و بهقولى شمشيرى برداشت و اين شعر را سرود:
انا عجوز فى النساء ضعيفه
خاوية بالية نحيفه
اءضربكم بضربة عنيفة
دون بنى فاطمة الشريفه
پيرزنى هستم ناتوان ، با استخوان هايى سست و لاغر.
بـر شـمـا ضـربـه هـايـى كـشـنـده وارد مـى كـنـم ، در راه دفـاع ازفرزندان فاطمه با شرافت .
پـس از زدن آن دو مـرد با عمود خيمه ، حسين (ع ) او را به خيمه گاهباز گرداند.(665)
شـايـد عمرو بن جناده ، همان جوان مورد نظر روايت بعد باشد ـ بهخاطر اينكه با روايت پيشين مشتركات فراوانى دارد ـ. اين روايت مىگـويـد: سـپـس جـوانـى بـيرون آمد كه پدرش ‍ در ميدان كشته شد ومـادرش هـمـراه او بود. مادرش گفت : فرزندم برو و در حضور پسررسـول خـدا(ص ) بـجنگ . او رفت و حسين (ع ) فرمود: پدر اين جوانكشته شد، شايد مادرش راضى به ميدان رفتن او نباشد. جوان گفت: مادرم مرا به اين كار فرمان داده است !
آنگاه بيرون آمد و مى گفت :
اميرى حسين و نعم الامير
سرور فؤ اد البشير النذير
على و فاطمة والداه
فهل تعلمون له من نظير
له طلعة مثل شمس الضحى
له غرة مثل بدر منير
پـيـشـوايـم حـسـيـن اسـت و چـه خـوب پـيـشـوايـى اسـت ،خوشحال كننده دل و قلب پيامبر بشارت دهنده و هشداردهنده است .
على و فاطمه ، پدر و مادر اويند، آيا براى او همانندى مى شناسيد؟
طـلعـتـش مـانـنـد خـورشـيـد نـيمروز و سيمايش مانند ماه شب چهارده مىدرخشد.
او آن قـدر جـنـگـيـد تا كشته شد. دشمنان سرش را بريدند و سوىسـپـاه حـسـيـن (ع ) انـداخـتـند. مادرش سر را برداشت و گفت : آفرينپـسـرم و اى شـادى قـلب و نـور ديـده ام . سـپس سر پسرش را بهمـردى كـوفـت و او را كـشـت ، آنگاه عمود خيمه را برداشت و به آنانحمله كرد و مى گفت :
انا عجوز سيدى ضعيفه
خاوية بالية نحيفه
اءضربكم بضربة عنيفة
دون بنى فاطمة الشريفه
آنگاه زد و دو مرد را كشت . سپس حسين (ع ) فرمان به بازگرداندنشداد وبرايش ‍ دعاكرد.(666)
عـبـدالرحـمـن بـن عـبـدرب انـصـارى خـزرجـى : سـماوى گويد: او ازصـحـابـه نـامدار و از ياران مخلص اميرالمؤ منين (ع ) بود. ابن عقدهبه نقل از اصبغ بن نباته گويد: اميرالمؤ منين فرمود: هر كس بهگـوش خـود از زبـان رسـول خـدا(ص ) حـديـث غـديـر را شـنيده استبرخيزد و هر كس به گوش خود نشنيده است برنخيزد. آنگاه افرادزيـر يـعـنـى ابـوايـوب انـصـارى ، ابـوعـمرة بن عمرو بن محصن ،ابـوزيـنـب ، سـهـل بـن حـنيف ، خزيمة بن ثابت ، عبدالله بن ثابت ،حبشى بن جناده سلولى ، عبيد بن عاذب ، نعمان بن عجلان انصارى ،ثـابـت بـن وديـعـه انـصارى ، ابوفضاله انصارى ، عبدالرحمن بنعـبـدرب انـصـارى بـرخـاسـتـنـد و گـفـتـند: ما شهادت مى دهيم كه ازرسـول خـدا(ص ) شـنـيـديـم كـه فـرمـود: ((آگـاه بـاشـيد كه خداىعزوجل ولى من است و من ولى مؤ منانم . آگاه باشيد، هر كس من مولاىاو هـسـتـم ، ايـن عـلى مـولاى اوسـت . خـدايا با دوستانش دوستى و بادشمنانش دشمنى كن . دوستانش را دوست و دشمنانش را دشمن بدار ويارى كن هر كس يارى اش كند)).
صـاحـب حـدائق گـويـد: عـلى بـن ابـى طالب كسى بود كه به اينعبدالرحمن قرآن آموخت و تربيتش كرد.(667)
عبدالرحمن از كسانى بود كه از مكه با حسين (ع ) آمد و در حمله نخستدر حضور آن حضرت به شهادت رسيد.(668)
عمار بن حسّان طائى : مامقانى گويد: وى عمار بن حسان بن شريحاسـت . سـيـره نـويسان نوشته اند كه او از شيعيان مخلص و دلاورانمـعـروف بـود. او از مـكـه بـا حـسين (ع ) به راه افتاد و تا آمدن بهكـربـلا هـمراهش بود. در روز عاشورا به ميدان رفت و در حضور آنحضرت به شهادت رسيد. و با نيل به شرف شهادت ، به شرافتتـخـصـيـص درود در زيـارت نـاحـيـه مـقـدسـه نـيـزنايل آمد.(669)
سماوى گويد: عمار از شيعيان مخلص و دلاوران معروف بود. پدرشحـسـّان از يـاران امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع ) بـود و در جـنـگ هـاىجـمـل و صـفـين در ركاب حضرت جنگيد و در صفين كشته شد. عمار ازمـكـه بـا حـسـين (ع ) به راه افتاد و همراهش بود تا آنكه در ركابشبه شهادت رسيد. سروى گويد: او در حمله نخست كشته شد.
در زيارت ناحيه مقدسه و نيز زيارت رجبيه بر عمار اينگونه درودفـرسـتـاده شـده اسـت : ((السـلام عـلى عـمـار بـن حـسـان بـن شريحالطـائى )).(670) شـوشـتـرى (671)احـتـمـال داده اسـت كـه عـمـار بـن حـسان طائى و عمار بن ابى سلامهدالانـى يـكـى بـاشـنـد. ولى اين احتمال بجا نيست . زيرا در زيارتناحيه مقدسه بر هر كدام آنها با نامى جداگانه درود فرستاده شدهاست .(672)
3 ـ كوفيانى كه در مكه به آن حضرت پيوستند
بـريـر بـن حـضـيـر هـمـدانـى مـشرقى : برير پيرمردى تابعى ،پـارسـا، قارى قرآن ، از قاريان بزرگ و از اصحاب اميرالمؤ منين(ع ) و از اشـراف بـنى هَمْدان كوفه بود. سيره نويسان گفته اند:وى پس از شنيدن خبر حسين (ع ) از كوفه به مكه رفت تا به حسينبـپـيـونـدد. سـپـس هـمـراهـش ‍ آمـد تـا بـه شـهـادت رسـيد. طبرى بهنـقـل از سـروى روايـت مـى كـنـد: پس از آنكه حرّ بر حسين (ع ) سختگرفت ، امام (ع ) يارانش را گرد آورد و در سخنانى خطاب به آنهاگفت : اما بعد، دنيا دگرگون شده است ... آنگاه گروهى از يارانشبـه سـخـن درآمدند و آمادگى و پافشارى خود را بر مرگ در ركابآن حـضـرت اعـلام كـردنـد. بـريـر از جـمـله ايـن سخنرانان بود كهبـرخـاسـت و گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد، اى پـسـررسـول خـدا(ص ) خـداونـد بـه وسيله تو بر ما منت نهاده است كه درركابت بجنگيم و پيكر ما در راه تو پاره پاره شود تا آنكه جد تودر روز قـيـامـت بـيـايـد و از مـا شـفـاعـت كـنـد. مـردمـى كه پسر دخترپـيـامـبـرشـان را نابود سازند رستگار نمى شوند، واى بر اينانبراى ديدار با خداوند چه در دست دارند؟! اف بر اينان از آن روزىكه در آتش جهنم فرياد آه و ناله سر دهند!
ابومخنف گويد: روز نهم محرم امام حسين (ع ) فرمود تا خيمه اى بهپـا كـردند. آنگاه فرمود تا مشك آوردند و آن را درون طشتى بزرگنـرم كـردنـد. سـپـس حـضـرت موى زايد بدن با نوره سترد و در آنحـال عـبدالرحمن بن عبدربه و برير بر در خيمه به يكديگر تنهمـى زدنـد كه كدامشان ، پيش تر از ديگرى ، پس از حسين (ع ) نورهبكشد. برير با عبدالرحمن شوخى مى كرد و او را مى خنداند.
عـبـدالرحـمن گفت : از ما درگذر كه به خدا سوگند، اين لحظه جاىشوخى نيست !
بـريـر گفت : به خدا سوگند. خويشاوندانم مى دانند كه من نه درپـيـرى و يـا در جـوانـى اهل شوخى نبوده ام . ولى به خدا سوگند،اينك مژده آنچه را كه ديدار خواهيم كرد، به گوش ‍ جان مى شنوم .بـه خدا سوگند، فاص